سگ ولگرد (۱۳۲۱ خورشیدی) از صادق هدایت سگ ولگرد آخرین مجموعه‌داستان صادق هدایت، شامل هشت داستان کوتاه است و نخستین بار در سال ۱۳۲۱ خورشیدی در تهران منتشر شد. صادق هدایت سگ ولگرد چاپ هفتم – تهران، ۱۳۴۲ موسسه چاپ و انتشارات امیرکبیر فهرست سگ ولگرد . . . . . . . . . . . ۹ دن‌ژوان . . . . . . . . . . . ۲۳ بن‌بست . . . . . . . . . . . ۴۱ کاتیا . . . . . . . . . . . ۶۷ تخت ابونصر . . . . . . . . . . . ۸۱ تجلی . . . . . . . . . . . ۱۱۱ تاریکخانه . . . . . . . . . . . ۱۲۷ میهن‌پرست . . . . . . . . . . . ۱۴۱ سگ ولگرد چند دکان کوچک نانوائی، قصابی، عطاری، دو قهوه‌خانه و یک سلمانی که همهٔ آنها برای سد جوع و رفع احتیاجات خیلی ابتدائی زندگی بود تشکیل میدان ورامین را میداد. میدان و آدمهایش زیر خورشید قهار، نیم‌سوخته، نیم‌بریان شده، آرزوی اولین نسیم غروب و سایهٔ شب را میکردند، آدمها، دکانها، درختها و جانوران، از کار و جنبش افتاده بودند. هوای گرمی روی سر آنها سنگینی میکرد و گرد و غبار نرمی جلو آسمان لاجوردی موج میزد، که بواسطهٔ آمد و شد اتومبیل‌ها پیوسته به غلظت آن میافزود. یکطرف میدان درخت چنار کهنی بود که میان تنه‌اش پوک و ریخته بود، ولی با سماجت هرچه تمامتر شاخه‌های کج و کولهٔ نقرسی خود را گسترده بود و زیر سایهٔ برگهای خاک‌آلودش یک سکوی پهن بزرگ زده بودند، که دو پسربچه در آنجا به آواز رسا، شیربرنج و تخمه کدو میفروختند. آب گل‌آلود غلیظی از میان جوی جلو قهوه‌خانه، بزحمت خودش را میکشاند و رد میشد. تنها بنائی که جلب نظر میکرد برجِ معروف ورامین بود که نصف تنهٔ استوانه‌ای ترک ترک آن با سر مخروطی پیدا بود. گنجشکهائی که لای درز آجرهای ریختهٔ آن لانه کرده بودند، نیز از شدت گرما خاموش بودند و چرت میزدند – فقط صدای نالهٔ سگی فاصله بفاصله سکوت را میشکست. این یک سگ اسکاتلندی بود که پوزهٔ کاه‌دودی و بپاهایش خال سیاه داشت، مثل اینکه در لجن‌زار دویده و باو شتک زده بود. گوشهای بلبله، دم براغ، موهای تابدار چرک داشت و دو چشم باهوش آدمی در پوزهٔ پشم‌آلود او میدرخشید. در ته چشمهای او یک روح انسانی دیده میشد، در نیم‌شبی که زندگی او را فراگرفته بود یک چیز بی‌پایان در چشم‌هایش موج میزد و پیامی با خود داشت که نمیشد آنرا دریافت، ولی پشت نی‌نی چشم او گیر کرده بود. آن نه روشنائی و نه رنگ بود، یک چیز دیگر باورنکردنی مثل همان چیزیکه در چشمان آهوی زخمی دیده میشود بود، نه‌تنها یک تشابه بین چشمهای او و انسان وجود داشت بلکه یک نوع تساوی دیده میشد. – دو چشم میشی پر از درد و زجر و انتظار که فقط در پوزهٔ یک سگ سرگردان ممکن است دیده شود. ولی بنظر میآمد نگاههای دردناک پر از التماس او را کسی نمیدید و نمی‌فهمید! جلو دکان نانوایی پادو او را کتک میزد، جلو قصابی شاگردش باو سنگ میپراند، اگر زیر سایهٔ اتومبیل پناه میبرد، لگد سنگین کفش میخ‌دار شوفر از او پذیرائی میکرد. و زمانیکه همه از آزار باو خسته میشدند، بچهٔ شیربرنج فروش لذت مخصوصی از شکنجهٔ او میبرد. در مقابل هر ناله‌ای که میکشید یک پاره‌سنگ بکمرش میخورد و صدای قهقهه بچه پشت نالهٔ سگ بلند میشد و میگفت: «بدمسب صاحاب!» مثل اینکه همهٔ آنهای دیگر هم با او همدست بودند و بطور موذی و آب‌زیرکاه از او تشویق میکردند، میزدند زیر خنده. همه محض رضای خدا او را میزدند و بنظرشان خیلی طبیعی بود سگ نجسی را که مذهب نفرین کرده و هفتا جان دارد برای ثواب بچزانند. بالاخره پسربچهٔ شیربرنج فروش بقدری پاپی او شد که حیوان ناچار بکوچه‌ای که طرف برج میرفت فرار کرد، یعنی خودش را با شکم گرسنه، بزحمت کشید و در راه آبی پناه برد. سر را روی دو دست خود گذاشت، زبانش را بیرون آورد، در حالت نیم‌خواب و نیم‌بیداری، بکشتزار سبزی که جلوش موج میزد تماشا میکرد. تنش خسته بود و اعصابش درد میکرد، در هوای نمناک راه آب آسایش مخصوصی سرتاپایش را فرا گرفت. بوهای مختلف سبزه‌های نیمه‌جان، یک لنگه کفش کهنه نم‌کشیده، بوی اشیاء مرده و جاندار در بینی او یادگارهای درهم و دوری را زنده کرد. هر دفعه که بسبزه‌زار دقت میکرد، میل غریزی او بیدار میشد و یادبودهای گذشته را در مغزش از سر نو جان میداد، ولی این دفعه بقدری این احساس قوی بود، مثل اینکه صدائی بیخ گوشش او را وادار به جنبش و جست و خیز میکرد. میل مفرطی حس کرد که در این سبزه‌ها بدود و جست بزند. این حس موروثی او بود، چه همهٔ اجداد او در اسکاتلند، میان سبزه آزادانه پرورش دیده بودند. اما تنش بقدری کوفته بود که اجازهٔ کم‌ترین حرکت را باو نمیداد. احساس دردناکی آمیخته با ضعف و ناتوانی باو دست داد. یک مشت احساسات فراموش شده، گم شده همه بهیجان آمدند. پیشتر او قیود و احتیاجات گوناگون داشت. خودش را موظف میدانست که بصدای صاحبش حاضر شود، که شخص بیگانه و یا سگ خارجی را از خانهٔ صاحبش بتاراند، که با بچهٔ صاحبش بازی بکند، با اشخاص دیده شناخته چه‌جور تابکند، با غریبه چه‌جور رفتار بکند، سر موقع غذا بخورد، بموقع معین توقع نوازش داشته باشد. ولی حالا تمام این قیدها از گردنش برداشته شده بود. همه توجه او منحصر باین شده بود که با ترس و لرز از روی زبیل، تکه خوراکی بدست بیاورد و تمام روز را کتک بخورد و زوزه بکشد – این یگانه وسیله دفاع او شده بود – سابق او با جرأت، بی‌باک، تمیز و سرزنده بود، ولی حالا ترسو و توسری‌خور شده بود، هر صدایی که میشنید، و یا چیزی نزدیک او تکان میخورد، بخودش میلرزید، حتی از صدای خودش وحشت میکرد – اصلا او بکثافت و زبیل خو گرفته بود. – تنش میخارید، حوصله نداشت که کیک‌هایش را شکار بکند و یا خودش را بلیسد. او حس میکرد که جزو خاکروبه شده و یک چیزی در او مرده بود، خاموش شده بود. از وقتی که در این جهنم دره افتاده بود، دو زمستان می‌گذشت که یک شکم سیر غذا نخورده بود، یک خواب راحت نکرده بود، شهوتش و احساساتش خفه شده بود، یکنفر پیدا نشده بود که دست نوازشی روی سر او بکشد، یکنفر توی چشمهای او نگاه نکرده بود، گرچه آدمهای اینجا ظاهراً شبیه صاحبش بودند، ولی بنظر میآمد که احساسات و اخلاق و رفتار صاحبش با اینها زمین تا آسمان فرق داشت، مثل این بود که آدم‌هائی که سابق با آنها محشور بود، بدنیای او نزدیکتر بودند، دردها و احساسات او را بهتر میفهمیدند و از او بیشتر حمایت میکردند. در میان بوهائیکه بمشامش میرسید، بوئی که بیش از همه او را گیج میکرد، بوی شیربرنج جلو پسربچه بود – این مایع سفید که آنقدر شبیه شیر مادرش بود و یادهای بچگی را در خاطرش مجسم میکرد – ناگهان یک حالت کرختی باو دست داد، بنظرش آمد وقتیکه بچه بود از پستان مادرش آن مایع گرم مغذی را میمکید و زبان نرم محکم او تنش را می‌لیسید و پاک میکرد. بوی تندی که در آغوش مادرش و در مجاورت برادرش استشمام میکرد – بوی تند و سنگین مادرش و شیر او در بینیش جان گرفت. همینکه شیرمست میشد، بدنش گرم و راحت میشد و گرمای سیالی در تمام رگ و پی او میدوید، سرسنگین از پستان مادرش جدا میشد و یک خواب عمیق که لرزه‌های مکیفی بطول بدنش حس میکرد، دنبال آن میآمد. – چه لذتی بیش از این ممکن بود که دستهایش را بی‌اختیار به پستان‌های مادرش فشار میداد، بدون زحمت و دوندگی شیر بیرون میآمد. تن کرکی برادرش، صدای مادرش همهٔ اینها پر از کیف و نوازش بود. لانهٔ چوبی سابقش را بخاطر آورد، بازیهایی که در آن باغچهٔ سبز با برادرش میکرد. گوشهای بلبلهٔ او را گاز میگرفت، زمین میخوردند، بلند میشدند، میدویدند و بعد یک همبازی دیگر پیدا کرد که پسر صاحبش بود. در ته باغ دنبال او میدوید، پارس میکرد، لباسش را دندان میگرفت. مخصوصاً نوازش‌هائی که صاحبش از او میکرد، قندهائی که از دست او خرده بود هیچوقت فراموش نمیکرد، ولی پسر صاحبش را بیشتر دوست داشت، چون همبازیش بود و هیچ‌وقت او را نمیزد. بعدها یکمرتبه مادر و برادرش را گم کرد، فقط صاحبش و پسر او و زنش با یک نوکر پیر مانده بودند. بوی هر کدام از آن‌ها را چقدر خوب تشخیص میداد و صدای پایشان را از دور میشناخت. وقت شام و ناهار دور میز میگشت و خوراکها را بو میکشید، و گاهی زن صاحبش با وجود مخالفت شوهر خود یک لقمهٔ مهر و محبت برایش میگرفت. بعد نوکر پیر میآمد، او را صدا میزد: «پات... پات...» و خوراکش را در ظرف مخصوصی که کنار لانهٔ چوبی او بود میریخت. مست شدن پات باعث بدبختی او شد، چون صاحبش نمی‌گذاشت که پات از خانه بیرون برود و بدنبال سگهای ماده بیفتد. از قضا یکروز پائیز صاحبش با دو نفر دیگر که پات آنها را میشناخت و اغلب بخانه‌شان آمده بودند، در اتومبیل نشستند و پات را صدا زدند و در اتومبیل پهلوی خودشان نشاندند. پات چندین‌بار با صاحبش بوسیلهٔ اتومبیل مسافرت کرده بود، ولی درین روز او مست بود و شور و اضطراب مخصوصی داشت. بعد از چند ساعت راه در همین میدان پیاده شدند. صاحبش با آن دو نفر دیگر از همین کوچهٔ کنار برج گذشتند ولی اتفاقاً بوی سگ ماده‌ای، آثار بوی مخصوص همجنسی که پات جستجو میکرد او را یک‌مرتبه دیوانه کرد، بفاصله‌های مختلف بو کشید و بالاخره از راه آب باغی وارد باغ شد. نزدیک غروب دومرتبه صدای صاحبش که میگفت: «پات... پات!...» بگوشش رسید. آیا حقیقتاً صدای او بود و یا انعکاس صدای او در گوشش پیچیده بود؟ گرچه صدای صاحبش تأثیر غریبی در او میکرد، زیرا همهٔ تعهدات و وظایفی که خودش را نسبت بآنها مدیون میدانست یادآوری مینمود، ولی قوه‌ای مافوق قوای دنیای خارجی او را وادار کرده بود که با سگ ماده باشد. بطوری که حس کرد گوشش نسبت بصداهای دنیای خارجی سنگین و کند شده. احساسات شدیدی در او بیدار شده بود، و بوی سگ ماده بقدری تند و قوی بود که سر او را بدوار انداخته بود. تمام عضلاتش، تمام تن و حواسش از اطاعت او خارج شده بود، بطوری که اختیار از دستش در رفته بود. – ولی دیری نکشید که با چوب و دسته‌بیل بهوار او آمدند و از راه آب بیرونش کردند. پات گیج و منگ و خسته، اما سبک و راحت، همینکه بخودش آمد، به جستجوی صاحبش رفت. در چندین پس کوچه بوی رقیقی از او مانده بود. همه را سرکشی کرد، و بفاصله‌های معینی از خودش نشانه گذاشت، تا خرابهٔ بیرون آبادی رفت، دوباره برگشت؛ چون پات پی‌برد که صاحبش بمیدان برگشته ولی از آنجا بوی ضعیف او داخل بوهای دیگر گم میشد، آیا صاحبش رفته بود و او را جا گذاشته بود؟ احساس اضطراب و وحشت گوارایی کرد. چطور پات میتوانست بی‌صاحب! بی‌خدایش زندگی بکند، چون صاحبش برای او حکم یک خدا را داشت، اما در عین حال مطمئن بود که صاحبش بجستجوی او خواهد آمد. هراسناک در چندین جاده شروع بدویدن کرد – زحمت او بیهوده بود. بالاخره شب، خسته و مانده بمیدان برگشت، هیچ اثری از صاحبش نبود. چند دور دیگر در آبادی زد، عاقبت رفت دم راه آبی که آنجا سگ ماده بود، ولی جلو راه آب را سنگ‌چین کرده بودند. پات با حرارت مخصوصی زمین را با دستش کند که شاید بتواند داخل باغ بشود، اما غیرممکن بود. بعد از آنکه مأیوس شد، در همانجا مشغول چرت‌زدن شد. نصف شب پات از صدای نالهٔ خودش از خواب پرید. هراسان بلند شد، در چندین کوچه پرسه زد، دیوارها را بو کشید و مدتی ویلان و سرگردان در کوچه‌ها گشت. بالاخره گرسنگی شدیدی احساس کرد. بمیدان که برگشت بوی خوراکیهای جور بجور به مشامش رسید: بوی گوشت شب مانده بوی نان تازه و ماست، همهٔ آنها بهم مخلوط شده بود، ولی او در عین حال حس میکرد که مقصر است و وارد ملک دیگران شده، باید از این آدمهائی که شبیه صاحبش بودند گدائی بکند و اگر رقیب دیگری پیدا نشود که او را بتاراند، کم‌کم حق مالکیت اینجا را بدست بیاورد و شاید یکی ازین موجوداتی که خوراکیها در دست آنها بود، از او نگهداری بکند. با احتیاط و ترس و لرز جلو دکان نانوائی رفت که تازه باز شده بود و بوی تند خمیر پخته در هوا پراکنده شده بود، یکنفر که نان زیر بغلش بود باو گفت: «بیاه... بیاه!» صدای او چقدر بگوشش غریب آمد! و یک تکه نان گرم جلو او انداخت. پات هم پس از اندکی تردید، نان را خرد و دمش را برای او جنبانید. آن شخص، نان را روی سکوی دکان گذاشت، با ترس و احتیاط دستی روی سر پات کشید. بعد با هر دو دستش قلادهٔ او را باز کرد. چه احساس راحتی کرد! مثل اینکه همهٔ مسئولیت‌ها، قیدها و وظیفه‌ها را از گردن پات برداشتند. ولی همینکه دوباره دمش را تکان داد و نزدیک صاحب دکان رفت، لگد محکمی به پهلویش خورد و ناله‌کنان دور شد. صاحب دکان رفت بدقت دستش را لب جوی آب کر داد. هنوز قلادهٔ خودش را که جلو دکان آویزان بود میشناخت. از آن روز، پات بجز لگد، قلبه سنگ و ضرب چماق چیز دیگری ازین مردم عایدش نشده بود. مثل اینکه همهٔ آنها دشمن خونی او بودند و از شکنجهٔ او کیف میبردند! پات حس میکرد وارد دنیای جدیدی شده که نه آنجا را از خودش میدانست و نه کسی به احساسات و عوالم او پی میبرد. چند روز اول را بسختی گذرانید. ولی بعد کم‌کم عادت کرد. بعلاوه سر پیچ کوچه، دست راست جائی را سراغ کرده بود که آشغال و زبیل در آن‌جا خالی میکردند و در میان زبیل بعضی تکه‌های خوشمزه مثل استخوان، چربی، پوست، کله ماهی و خیلی خوراکهای دیگر که او نمیتوانست تشخیص بدهد پیدا میشد. و بعد هم باقی روز را جلو قصابی و نانوائی میگذرانید. چشمش بدست قصاب دوخته شده بود، ولی بیش از تکه‌های لذیذ کتک می‌خورد، و با زندگی جدید خودش سازش پیدا کرده بود. – از زندگی گذشته فقط یک مشت حالات مبهم و محو و بعضی بوها برایش باقی مانده بود و هر وقت باو خیلی سخت می‌گذشت، درین بهشت گمشدهٔ خود یکنوع تسلیت و راه فرار پیدا میکرد و بی‌اختیار خاطرات آنزمان جلوش مجسم میشد. ولی چیزیکه بیشتر از همه پات را شکنجه میداد، احتیاج او بنوازش بود. او مثل بچه‌ای بود که همه‌اش توسری خورده و فحش شنیده، اما احساسات رقیقش هنوز خاموش نشده. مخصوصاً با این زندگی جدید پر از درد و زجر بیش از پیش احتیاج بنوازش داشت. چشمهای او این نوازش را گدائی میکردند و حاضر بود جان خودش را بدهد، درصورتیکه یکنفر باو اظهار محبت بکند و یا دست روی سرش بکشد. او احتیاج داشت که مهربانی خودش را بکسی ابراز بکند، برایش فداکاری بنماید. حس پرستش و وفاداری خود را بکسی نشان بدهد اما بنظر می‌آمد هیچکس احتیاجی به ابراز احساسات او نداشت؛ هیچکس از او حمایت نمیکرد و توی هر چشمی نگاه میکرد بجز کینه و شرارت چیز دیگری نمیخواند. و هر حرکتی که برای جلب توجه این آدمها میکرد مثل این بود که خشم و غضب آنها را بیشتر برمیانگیخت. در همان حال که پات توی راه آب چرت میزد، چندبار ناله کرد و بیدار شد، مثل اینکه کابوسهایی از جلو نظرش می‌گذشت. در این وقت احساس گرسنگی شدیدی کرد، بوی کباب میآمد. گرسنگی غداری تمام درون او را شکنجه میداد بطوری که ناتوانی و دردهای دیگرش را فراموش کرد. بزحمت بلند شد و با احتیاط بطرف میدان رفت. *************** در همین وقت یکی از اتومبیل‌ها با سر و صدا و گرد و خاک، وارد میدان ورامین شد. مردی از اتومبیل پیاده شد، بطرف پات رفت و دستی روی سر حیوان کشید. این مرد صاحب او نبود. پات گول نخورده بود، چون بوی صاحب خودش را خوب میشناخت. ولی چطور یکنفر پیدا شد که او را نوازش کرد؟ پات دمش را جنبانید و با تردید به آن مرد نگاه کرد. آیا گول نخورده بود؟ ولی دیگر قلاده بگردنش نبود برای این که او را نوازش بکنند. آن مرد برگشت دوباره دستی روی سر او کشید. پات دنبالش افتاد، و تعجب او بیشتر شد، چون آن مرد داخل اطاقی شد که او خوب میشناخت و بوی خوراکها از آنجا بیرون میآمد. روی نیمکت کنار دیوار نشست. برایش نان گرم، ماست، تخم‌مرغ و خوراکیهای دیگر آوردند. آن مرد تکه‌های نان را به ماست آلوده میکرد و جلو او می‌انداخت. پات اول بتعجیل، بعد آهسته‌تر، آن نانها را میخورد و چشم‌های میشی خوش حالت و پر از عجز خودش را از روی تشکر بصورت آن مرد دوخته بود و دمش را میجنبانید. آیا در بیداری بود و یا خواب میدید؟ پات یک شکم غذا خورد بی آنکه این غذا با کتک قطع بشود. آیا ممکن بود یک صاحب جدید پیدا کرده باشد؟ با وجود گرما، آن مرد بلند شد. رفت در همان کوچهٔ برج، کمی آنجا مکث کرد، بعد از کوچه‌های پیچ‌واپیچ گذشت. پات هم بدنبالش، تا اینکه از آبادی خارج شد، رفت در همان خرابه‌ای که چند تا دیوار داشت و صاحبش هم تا آنجا رفته بود. شاید این آدمها هم بوی مادهٔ خودشان را جستجو میکردند؟ پات کنار سایهٔ دیوار انتظار او را کشید، بعد از راه دیگر بمیدان برگشتند. آن مرد باز هم دستی روی سر او کشید و بعد از گردش مختصری که دور میدان کرد، رفت در یکی از این اتومبیل‌ها که پات میشناخت نشست. پات جرأت نمی‌کرد بالا برود، کنار اتومبیل نشسته بود، باو نگاه میکرد. یکمرتبه اتومبیل میان گرد و غبار براه افتاد، پات هم بیدرنگ، دنبال اتومبیل شروع بدویدن کرد. نه، او ایندفعه دیگر نمیخواست این مرد را از دست بدهد. له‌له میزد و با وجود دردی که در بدنش حس میکرد با تمام قوا دنبال اتومبیل شلنگ بر میداشت و بسرعت میدوید. اتومبیل از آبادی دور شد و از میان صحرا میگذشت، پات دو سه بار به اتومبیل رسید، ولی باز عقب افتاد. تمام قوای خودش را جمع کرده بود و جست و خیزهائی از روی ناامیدی بر میداشت. اما اتومبیل از او تندتر میرفت. – او اشتباه کرده بود، علاوه بر اینکه به دو اتومبیل نمیرسید، ناتوان و شکسته شده بود. دلش ضعف میرفت و یکمرتبه حس کرد که اعضایش از ارادهٔ او خارج شده و قادر بکمترین حرکت نیست. تمام کوشش او بیهوده بود. اصلاً نمی‌دانست چرا دویده، نمی‌دانست بکجا میرود، نه راه پس داشت و نه راه پیش. ایستاد، له‌له میزد، زبانش از دهانش بیرون آمده بود. جلو چشمهایش تاریک شده بود، با سر خمیده، بزحمت خودش را از کنار جاده کشید و رفت در یک جوی کنار کشتزار، شکمش را روی ماسهٔ داغ و نمناک گذاشت، و با میل غریزی خودش که هیچوقت گول نمی‌خورد، حس کرد که دیگر از اینجا نمیتواند تکان بخورد. سرش گیج میرفت، افکار و احساساتش محو و تیره شده بود، درد شدیدی در شکمش حس میکرد و در چشمهایش روشنائی ناخوشی میدرخشید. در میان تشنج و پیچ و تاب، دستها و پاهایش کم‌کم بی‌حس میشد، عرق سردی تمام تنش را فراگرفت، یکنوع خنکی ملایم و مکیفی بود... *************** نزدیک غروب سه کلاغ گرسنه بالای سر پات پرواز میکردند، چون بوی پات را از دور شنیده بودند یکی از آنها با احتیاط آمد نزدیک او نشست، بدقت نگاه کرد، همین که مطمئن شد پات هنوز کاملا نمرده است، دوباره پرید. این سه کلاغ برای درآوردن دو چشم میشی پات آمده بودند. دن‌ژوان کرج نمیدانم چطور است بعضی اشخاص باولین برخورد، جان در یک قالب میشوند، – بقول عوام جور و اخت می‌آیند و یک‌بار معرفی کافی است برای این که یکدیگر را هیچوقت فراموش نکنند در صورتیکه بر عکس بعضی دیگر با وجودیکه مکرر بهم معرفی میشوند و در مراحل زندگی سر راه یکدیگر واقع می‌گردند، همیشه از هم گریزان هستند؛ میان آنها هرگز حس همدردی و جوشش پیدا نمیشود و اگر در کوچه هم بهم بربخورند، یکدیگر را ندیده می‌گیرند. دوستی بی‌جهت، دشمنی بی‌جهت! – حالا این خاصیت را میخواهند اسمش را سمپاتی یا آنتی‌پاتی بگذارند و یا در اثر مغناطیس و روحیهٔ اشخاص بدانند یا نه. – آنهائیکه معتقد به حلول ارواح هستند دورتر رفته میگویند که این اشخاص در زندگی سابق خودشان روی زمین دوست و یا دشمن بوده‌اند و باین جهت نسبت بهم متمایل و یا از هم متنفرند ولی هیچکدام از این فرضیات نمیتواند بآسانی معمای بالا را حل بکند. این کشش و جوشش ناگهانی نه مربوط به خصایل روحی است و نه ربطی با محاسن جسمانی دارد. باری، یکی ازین برخوردهای عجیب، چند شب پیش برایم اتفاق افتاد. شب عید نوروز بود، تصمیم گرفته بودم برای احتراز از شر دید و بازدیدهای ساختگی و خسته‌کننده، سه روزه تعطیل را بروم جای دنجی پیدا بکنم و برای خودم لم بدهم. هرچه فکر کردم دیدم مسافرت دور صلاح نیست. بعلاوه وقت هم اجازه نمیداد از این رو قصد مسافرت کرج را کردم. بعد از تهیه جواز، سرشب بود، رفتم در کافهٔ ژاله نشستم. سیگاری آتش زدم و در ضمن اینکه گیلاس شیر و قهوه خودم را آهسته مزمزه میکردم و بتماشای آمد و شد مردم مشغول بودم، دیدم آدم تنومندی از دور بمن اظهار خصوصیت کرد و بطرفم آمد. دقت کردم، دیدم حسن شبگرد است. ده سال شاید بیشتر میگذشت که او را ندیده بودم، و غریب‌تر آنکه هر دومان یکدیگر را شناختیم. – بعضی صورتها کمتر تغییر میکند بعضی بیشتر عوض میشود، صورت حسن عوض نشده بود. همان صورت خنده‌رو و ساده بود، ولی نمیدانم چه در حرکات و لباسش بود که ساختگی و غیرطبیعی بنظر میآمد. مثل اینکه خودش را گرفته بود. من تا آنشب اسم خانواده‌اش را نمیدانستم، او خودش بمن گفت در مدرسه فقط باو حسن‌خان میگفتند. – در حیاط مدرسه موقع بازی و تفریح حسن‌خان چهرهٔ زردنبو، استخوان‌بندی درشت و حرکات شل و ول داشت و بلباس خودش هیچ اهمیتی نمیداد، همیشه یخه‌اش باز و روی کفشهایش خاک نشسته بود و همان حالت لاابالی باو بیشتر میآمد و رویش میافتاد. اما خیلی زود عصبانی میشد و خیلی زود هم خشمش فروکش میکرد. از این جهت بیشتر طرف تفریح و آزار بچه‌های موذی واقع میشد. و نمیدانم چرا اسمش را «حمال» گذاشته بودند. من همیشه از او دوری میکردم، مثل اینکه اختلاف مبهم و نامعلومی بین ما وجود داشت. ولی حالا با حالت مخصوص خودمانی که آمد سر میز من نشست آن اکراه دیرینه و بی‌دلیل را مرتفع کرد و یا گذشتن زمان این تباین مجهول را خودبخود از بین برده بود. اما فرقی که کرده بود حالا چاق، خوشحال و گردن‌کلفت شده بود، و از آنهائی بود که دور خودشان تولید شادی میکنند. بمحض ورود، به پیشخدمت کافه، دستور داد برایش عرق آوردند. گیلاس‌های عرق را پی‌درپی بالا میریخت و در اثر استعمال عرق، یکجور خوشحالی موقت باو دست داد. ولی بواسطه شهوترانی زیاد، بیش از سنش شکسته بنظر میآمد و خطی که گوشهٔ لبش میافتاد، ناامیدی تلخی را آشکار می‌کرد چیزی که غریب بود، بسر و وضع خود خیلی پرداخته بود، اما جار میزد که ساختگی است، همین توی ذوق میزد. هر دقیقه برمیگشت در آینه کراوات خودش را مرتب میکرد. – هرچه بیشتر کله‌اش گرم میشد، بیشتر صورتش بچه‌گانه و حالت لاابالی قدیم را بخود میگرفت. بالاخره، بدون مقدمه بمن گفت که مدتی است عاشق زنی شده، یعنی یکنفر آرتیست شهیر، که خیلی فرنگی مآب و دولتمند است و تکرار میکرد که: «یکسال بود اونو از دور دوستش داشتم ولی جرأت نمی‌کردم عشق خودم رو بهش اظهار بکنم، تا اینکه همین اواخر یه طوری پیش آمد کرد که بهم رسیدیم!» من پرسیدم: «عاشق موقتی یا خیال داری بگیریش؟» «اگر حاضر بشه که با من زندگی بکنه البته که می‌گیرمش. چیزی که هس مخارجش زیاد میشه. هر شب که با هم بکافه میریم ده پونزده تمن رو دسم میگذاره. اما من از زیر سنگم که شده پیدا میکنم. اگه شده هفت در رو بیه دیک محتاج بکنم مخارجش رو در میارم. چیزی که هس، روی اصل عاشقیس بشرط اینکه از همیه روابط سابق خودش دس بکشه – میدونی بردمش منزلمون بمادرم معرفیش کردم. مادرم گفت. بیا تو خونیه ما بمون. اون گفت: دشمنت مییاد اینجا تو چار دیوار خودشو حبس بکنه. با این وضع ماهی دویست و پنجاه تمن خرج پانسیون، دویست و پنجاه تمن خرج هتل و دانسینگ رو دسم میگذاره. فردا شب بیا همینجا اونم با خودم مییارم. ببین چطوره.» «فردا شب من در کرج هستم.» «راسی می‌گی؟ برای نوروز میری کرج؟ خودت تنها هسی؟ چطوره، منم اونو ور میدارم میام. راستش نمیدونسم چه کار بکنم. ونگهی خرجش کمتر میشه. بعلاوه تو مسافرت به اخلاق همدیگه بهتر آشنا میشیم؟» «مانعی نداره ولیکن جواز.» «جواز لازم نیس من صد مرتبه بی‌جواز کرج رفته‌ام. جواز نمیخواد. حالا فردا شب حریکت میکنی.» «صبح ساعت ۹ دم دروازه قزوین هستم، از اونجا راه میافتیم.» «منم میام – درست سر ساعت ۹ با هم میریم. پس من میرم بضعیفه خبر بدم که خودش رو آماده بکنه.» من از این اظهار صمیمیت ناگهانی و دروغ و دونگهائی که برایم نقل کرد تعجب کردم. بالاخره از هم جدا شدیم و قرارمان برای صبح شد. *************** فردا صبح سر ساعت ۹ حسن با معشوقه‌اش آمدند. – خانم مثل نازنین صنم توی کتاب بود: لاغر، کوتاه، مژه‌های سیاه کرده، لب و ناخن‌های سرخ داشت. لباسش از روی آخرین مد پاریس بود و یک انگشتر برلیان بدستش میدرخشید. مثل این که خودش را برای مهمانی شبنشینی آراسته بود. همینکه خانم اتومبیل فرد کهنه را دید وحشت کرد و گفت: «من بخیالم اتومبیل شخصیس. من تا حالا با اتومبیل کرایه سفر نکرده بودم.» بالاخره سوار شدیم و اتومبیل بطرف کرج روانه شد. حق بجانب حسن بود، از او جواز نگرفتند. جلو مهمانخانه «عصر جدید» پیاده شدیم. هوا خنک بود و پالتو می‌چسبید. مهمانخانه ظاهراً عبارت بود از یک باغچه گر گرفته، با درختهای تبریزی دراز سفید و یک ایوان دراز که یک رج اطاق سفید کرده، متحدالشکل داشت، مثل اینکه از توی کارخانهٔ فرد درآمده باشد. هر اطاقی سه تخت فنری با شمد و لحاف مشکوک داشت و یک آینه سر طاقچه گذاشته بودند. پیدا بود که اطاقها را برای مسافران موقتی ترتیب داده بودند. چون اگر کسی در یکی از آن‌ها خودش را محبوس میکرد بزودی حوصله‌اش سر میرفت. چشم‌انداز جلوی ایوان، یکرشته کوه کبود بود و گنجشکهای تغلی جا افتاده که از سرمای زمستان جان بسلامت برده بودند، با چشمهای کلاپیسه شده و پرهای کز کرده، مثل این که از نسیم بهاری مست شده بودند، بی‌اراده، روی شاخه‌های تبریزی جست میزدند، و یا از در و دیوار بالا میرفتند، بطوری که سر و صدای آن‌ها تولید سرگیجه می‌کرد. ولی همهٔ اینها رویهمرفته یک حالت سردستی و ییلاقی به مهمانخانه میداد که بدون لطف و دلربائی نبود. همین که اطاقهایمان معین شد و گرد و غبار اتومبیل را از خودمان گرفتیم، من رفتم در ایوان قدم میزدم و منتظر حسن و خانمش بودم. یکمرتبه ملتفت شدم، دیدم از ته ایوان، یکنفر بمن اشاره میکند نزدیک که آمد او را شناختم. – این همان جوانی بود که هر شب در کافهٔ «پروانه» پلاس بود و در آنجا باو معرفی شده بودم، و رندان بطعنه اسمش را «دن‌ژوان» گذاشته بودند. از این جوانهای مکش مرگ مای معمولی و تازه بدوران رسیده اداری بود. لباسش خاکستری، شلوار چارلستون گشاد مد شش سال قبل پوشیده بود. سرش غرق برییانتین بود و یک انگشتر الماس بدلی بدستش که ناخنهای مانیکور شده داشت برق میزد. بعد از اظهار مرحمت گفت که: «سه روز است در کرج مانده و خیال دارد امشب به تهران برگردد.» قدری یواش‌تر گفت: «برای خاطر یک دختر ارمنی اینجا آمده بودم، امروز صبح رفت!» در اینوقت حسن و خانمش مثل طاوس مست از اتاق خارج شدند. من ناچار، دن‌ژوان را به آنها معرفی کردم. بعد با هم رفتیم در اتاق دور میز نشستیم. حسن و خانمش ظاهراً از این مسافرت راضی و خشنود بودند. خانم روی دوش حسن میزد و میگفت: «ما اصلن یه‌جور سمپاتی بهم داریم. همچنین نیس؟ راسی برای شما نگفتم، یه برادر دارم مثل سیبی که با حسن نصب کرده باشن. اما از وختیکه زن گرفت از چشمم افتاد! نمیدونین چه آفتی‌رو گرفته، من بالاخره مجبور شدم خونه‌ام رو جدا بکنم. صمیمیت و اخلاق خوب رو من خیلی دوس دارم.. قربون یکجو اخلاق خوب!» گیلاسهای خودمان را بسلامتی خانم بلند کردیم. دن‌ژوان پا شد رفت از اطاق خودش یک گرامافون با چند صفحه آورد و شروع کرد به صفحه زدن. بعد بدون مقدمه خانم را برقص دعوت کرد، نه یکبار نه ده بار، من ملتفت نگاههای شرربار حسن بودم که دندان‌قروچه میرفت و ظاهراً بروی مبارکش نمیآورد. بعد از ناهار، تصمیم گرفتیم که برویم قدری هواخوری بکنیم. از جادهٔ چالوس، گردش‌کنان روانه شدیم. در راه، دن‌ژوان آهسته بمن گفت: «امشب هم میمونم.» بعد مثل این که سالهاست خانم را میشناسد، با او گرم صحبت شد! از همه‌چیز و از همه‌جا اطلاع داشت. و حکایتهای جعلی هم برای خانم نقل میکرد، بطوری که فرصت نمیداد که ما دو نفر هم اظهار حیاتی بکنیم! حسن مثل این‌که تصمیم فوری گرفت، رفت کنار خانم که چیزی بگوید. ولی خانم باو تشر زد و گفت: «سرت رو بالا بگیر، این لک روی لباست چییه؟» حسن هراسان خودش را کنار کشید. دن‌ژوان پالتوی خودش را درآورد روی دوش خانم انداخت. من نزدیک بآنها شدم. دن‌ژوان، رودخانهٔ گل‌آلود کنار جاده و درختهائی که از دور مثل چوب جارو از زمین درآمده بود، نشان میداد و میگفت: «چقدر خوبه آدم بییاد اینجور جاها زندگی بکنه! این هوا، این رودخونه، این درختا، که برای یه ماه دیگه جونه میزنه. شب مهتاب آدم بیاد کنار رودخونه یه گرامافون هم داشته باشه… حیف شد که دوربین عکاسیم رو جا گذاشتم!» از آبادی‌های نزدیک، مردهای دهاتی که لباس و آجیدهٔ نو پوشیده بودند و بچه‌ها با لباسهای رنگارنگ در آمد و شد بودند. خانم اظهار خستگی کرد. دن‌ژوان کنار رودخانه محلی را نشان داد. رفتیم روی سنگها نشستیم. آب گل‌آلود رودخانه باد کرده بود، زنجیروار موج میزد و گل و لای را با خودش میبرد. جلو نظرمان را تپه‌های خاکی و یکرشته کوه سرمازده گرفته بود. هوا نسبتاً گرم شده بود. دن‌ژوان لباسش را درآورده و در تمام مدتی که آنجا نشسته بودیم، از معشوقهٔ خودش و عطر کتی، عشق و ناموس و رقص قفقازی صحبت میکرد، و خانم با دهن باز بحرفهای صد تا یک غاز او گوش میداد. – حرفهای پوچ احمقانه، مثلا میگفت: «یه شلوار ازین بهتر داشتم، هفتیه پیش رفتم با یکی از رفقا سوار هواپیما شدم. وختی که خواستم پایین بیام پام گرفت بسنگ زمین خوردم. سر زانوم پاره شد این شلوارو خیاطی لوکس ۲۵ تمن برام دوخته بود. تمام پام مجروح شده بود. درشکه سوار شدم رفتم مریضخونه آمریکائی پیش ماکتاول. اون گفت: خدا بهت رحم کرده، اگه کندهٔ زانویت ضربت دیده بود چلاق میشدی. سه روز خوابیدم، خوب شدم، اما ازون بالا، شیروونی خونه‌ها آنقدر قشنگ پیدا بود! خونیه خودمونم ازون بالا دیدم. گنبد مسجد سپهسالار هم پیدا بود. آدما مورچه شده بودن. اما وختی که هواپیما پائین مییاد، دل آدم هری تو میریزه!...» بالاخره، بعد از رفع خستگی، بلند شدیم و بطرف کرج برگشتیم. حسن و دن‌ژوان که سر دماغ و شنگول بودند، برنگ قفقازی سوت میزدند. خانم آمد برقصد پاشنهٔ کفشش ور آمد – خانم تکرار می‌کرد: «این کفشو دو هفتیه پیش از باتا خریده بودم!» دن‌ژوان که حاضر خدمت بود، با یک قلبه‌سنگ پاشنهٔ کفش را درست کرد، در حالی که خانم با دستش باو تکیه کرده بود. حسن بمن ملحق شد و بر خلاف آنچه در کافه بمن اظهار کرده بود گفت: «اینم واسیه من زن نمیشه؟ باید ولش بکنم. من نمیتونم تنگه‌اش[۱] رو خورد بکنم. خونه‌مون که بند نمیشه هیچ، می‌خواد آزادم باشه، خیلی آزاد!» نزدیک غروب که وارد مهمانخانه شدیم، چند بطری عرق، گرامافون و مخلفات جوربجور روی میز را پر کرده بود. دن‌ژوان گرامافون را بکار انداخت و پی‌در‌پی با خانم می‌رقصید. حسن پکر و عصبانی خون خونش را میخورد و بشوخی باو گوشه و کنایه میزد که خالی از بغض نبود، میگفت: «جون ما راستش رو بگو، عاشق معشوقهٔ ما شدی؟ بگو دیگه، ما طلاقش میدیم.» دن‌ژوان یک صفحه ویلون احساساتی گذاشت، آمد روی تختخواب نشست و گفت: «به! من خودم نومزد دارم، تو گمون میکنی!...» از کیف بغلش عکس دختر غمناکی را درآورد. می‌بوسید و به سر و رویش میمالید و درچشمهایش اشک حلقه زد، – مثل اینکه گریه توی آستینش بود. احساس رحم خانم بجوش آمد، بلند شد رفت پیش دن‌ژوان نشست. حسن برای اینکه از رقص دن‌ژوان با خانمش جلوگیری بکند از پیشخدمت ورق بازی خواست و دن‌ژوان را دعوت به بازی بلوت کرد. آن‌ها مشغول بلوت دونفری شدند. ولی خانم که سر کیف بود و قر توی کمرش خشک شده بود، گویا برای لج‌بازی با حسن، رفت یک صفحه گذاشت و مرا دعوت برقص کرد. در میان رقص حس کردم که خانم دست مرا فشار میداد و بمن اظهار علاقه میکرد و دو سه بار صورتش را به صورت من چسبانید. حسن فرصت را غنیمت دانسته بود، در بازی دق‌دلی و دلپری خودش را سر دن‌ژوان خالی میکرد. جر می‌زد، داد می‌کشید، عصبانی شده بود. همینکه رقص تمام شد، خانم رفت و یک سیلی آبدار بحسن زد و گفت: «برو گمشو! این چه ریختیه؟ عقم نشست. برو گمشو، عینهو یه حمال!» حسن با چشمهای رک‌زده باو نگاه میکرد و بغض بیخ گلویش را گرفته بود. بی‌اراده دستش را برد که کروات خودش را درست بکند، ولی یخه‌اش باز بود. دن‌ژوان از بازی استعفا داد و دوباره با خانم شروع برقص کرد. من زیرچشمی حسن را می‌پائیدم: دیدم بلند شد، از اطاق بیرون رفت. دن‌ژوان یک صفحهٔ تانگو گذاشت. حسن وارد اطاق شد، نگاهی باطراف انداخت، آمد دست مرا گرفت از اطاق بیرون کشید. حس کردم که دستش می‌لرزید: زیر چراغ گاز ایوان، رگهای روی شقیقه‌هایش بلند شده بود، چشمهایش باز و لب پائینش ول شده بود. درست بریخت لاابالی زمانی که او را در مدرسه دیده بودم، درآمده بود. همینطور که دست مرا گرفته بود، بریده بریده گفت: «دیشب که تو بمن گفتی، من بخیالم فقط با تو هستم، تقصیر تو شد که اونو بمن معرفی کردی! خوب تو دیده و شناخته بودی، اما اون بی‌اجازهٔ من با زنم میرقصه. این خلاف تمدن نیس؟ تو بهش حالی کن که این اداهای لوس بچگونه رو از خودش در نیاره. – انگشتر بدلی خودش برخ زن من میکشه، میگه ده هزار تمن برای معشوقهٔ خودم خرج کرده‌ام! عاشق میشه، پای صفحهٔ گرامافون گریه میکنه. بخیالش من خرم. – وختی که میرقصه چرا از من اجازه نمیخواد؟ همیه اینها رو من میفهمم، من از اون زرنگترم. منم خیلی از این عاشقی‌های کشکی دیدم. ببین تو اونو بمن معرفی کردی – میدونی این زن زیاد آزاده، من میدونسم که نمیتونم زیاد باهاش زندگی بکنم، ولی همین الان من میرم دیگه اینجا بند نمیشم.» « – ای بابا! یکشب هزار شب نمیشه. حالا برو یک مشت آب بسر و روت بزن، از خر شیطون پائین بیا. عرق خوردی پرت میگی. ونگهی شب اول ساله بد شگونی میشه.» ولی جواب من، اثر بدی کرد، مثل چیزی که حسن آتشی شد، بعجله رفت در اطاق خودش، از توی کیف خانم پول برداشت، به پیشخدمت مهمانخانه دستور داد که یک اتومبیل دربست برای شهر حاضر بکند، چون خیال داشت فی‌الفور حرکت بکند. اتفاقاً در حیاط مهمانخانه یک اتومبیل ایستاده بود. دیوانه‌وار دور خودش را نگاه کرد رفت بالای سر شوفر خواب‌آلود او را بیدار کرد و گفت: «همین الآن باید برم شهر، هرچی میخوای میدم. زودباش!» حسن یخهٔ پالتوش را بالاکشید. رفت توی اتومبیل فرد نشست. شوفر چشمهایش را میمالید و بطرف اتومبیل میرفت. من بشوفر گفتم: «بیخود میگه، مست کرده برو بخواب.» شوفر هم از خدا خواست و برگشت که بخوابد. یکمرتبه خانم حسن متغیر، اخمهایش را در هم کشیده، آمد دم اتومبیل رو کرد به حسن و گفت: «خاک تو سرت! تو اصلا آدم نیسی، مرده‌شور ریخت حمالت رو ببرن!» (رویش را بمن کرد). «از اولم من براش احساس ترحم داشتم نه عشق، این لایق زنی مثه زن برادرم بود. (دوباره به حسن) پاشو، پاشو بیا این‌جا تو اطاق، باید حرفمو با تو تموم بکنم. میخوایی منو اینجا سر صحرا بگذاری؟ خاک تو سرت بکنن!» حسن بحال شوریده بلند شد، رفت در اطاقش، روی تخت‌خواب افتاد، دستها را جلو صورتش گرفت. هق و هق گریه می‌کرد و میگفت: «نه، نه زندگی من بیخود شده... من میرم شهر... من زندگیم تموم شده... منو دیوونه کردی... باید برم، دیگه بسه!... تا حالا گمون میکردم زندگی من مال خودم نبوده، مال تو هم هس. نه... سر راه پیاده میشم، خودمو از بالای دره پرت می‌کنم... دیگه بسه!» حسن نه‌تنها جملات معمولی رمانهای پست عشق‌آلود را تکرار می‌کرد، بلکه بازیگر آنها شده بود. – این آدم ظاهراً کله‌شق که از من رو در بایستی داشت و سعی می‌کرد خودش را سیر و کهنه‌کار و غد جلوه بدهد، یکمرتبه کنترل خود را گم کرد. موجود خوار و بیچاره‌ای شده بود که عشق و ترحم از معشوقه‌اش گدائی میکرد. اینهمه تودهٔ گوشت مچاله شده، شکنجه شده که مثل کوه روی تخت غلتیده بود، درد میکشید! – یکنوع درد خودپسندی بود و در عین حال جنبهٔ مضحک و خنده‌آور داشت. در صورتیکه خانم به برتری خودش مطمئن بود، فتح خود را بآواز بلند میخواند. بحال تحقیرآمیز دستش را بکمرش زده بود و میگفت «برو گمشو، احمق! نمیدونسم تو انقد احمقی. (رویش را بمن کرد) نگاهش بکنین، عینهو یه حمال! آقا باصرار من یه خورده سرو وضعش رو تمیز کرد. به بینین به چه ریختی افتاده! من نمیدونسم انقد احمقه وگرنه هرگز نمیومدم، افسوس. تو مسافرت اخلاق خوب معلوم میشه! به بینین چطور افتاده رو تختخواب؟ این حالت طبیعیشه. اگه جون بجونش بکنن حماله. چه اشتباهی کردم! خوب شد زودتر فهمیدم، من هرگز نمیتونم با این زندگی بکنم!» با دستش حرکت تحقیرآمیزی کرد که مفهومش «خاک تو سرت» بود. حسن هق و هق گریه می‌کرد، همینکه من دیدم کار بجای نازک کشیده از اطاق بیرون آمدم و آنها را تنها گذاشتم. رفتم در اطاق دن‌ژوان؛ دیدم همه چیزها ریخته و پاشیده، سوزن به ته صفحه رسیده، تق و تق صدا می‌کند. دن‌ژوان با رنگ پریده، سیاه‌مست، روی تخت افتاده بود. من تکانش دادم. او گفت: «چه خبره؟ دعواشون شده؟ تقصیر من چیه؟ خودش بمن اظهار علاقه کرد گفت: ترو دوس دارم، نه، گفت: بتو سمپاتی دارم. این حسن مثه حمالاس. دس منو تو رقص فشار می‌داد و دوبارم ماچم کرد. من هیچ خیالی براش نداشتم. یه موی نومزدمو نمیدم هزار تا از این زنا بگیرم. ندیدی پیش از اینکه بلوت بازی بکنم رفتم بیرون؟ برای این بود که جای سرخاب لب خانمو از رو صورتم پاک بکنم.» « – نه، باین سادگی هم نیس، آخر منم میدیدم.» « – اوه آش دهن‌سوزی نیس که. حکایتش مثه حکایت همیه زنهای عفیفیس که اول فرشتهٔ ناکام، پرندهٔ بیگناه، مجسمهٔ عصمت و پاک‌دامنی هسن. انوخت یه جوون سنگ‌دل شقی پیدا میشه. اونارو گول میزنه! من نمیدونم! چرا انقد دخترای ناکام گول جوونهای سنگ‌دل رو میخورن و برای دخترای دیگه عبرت نمیشه. اما همین خانوم هفتا جوون جنایتکارو دم چشمه میبره و تشنه بر میگردونه...» دن‌ژوان نسبت بقضایائی که مربوط باو میشد، کیکش نمیگزید و کاملا برایش طبیعی بود. من فهمیدم که حرفهای بی‌سروته، اداهای تازه‌بدوران رسیده، اطوارش، دروغهای لوس و تملقهای بیجائی که میگفت، قرت انداختن و خودآرائیش کاملا بی‌اراده و از روی قوهٔ کوری بود که با محیط و طرز محیط او وفق میداد. او حقیقتاً یک دن‌ژوان محیط خودش بود بی‌آنکه خودش بداند. *************** صبح در اطاقم را زدند، در را باز کردم، خانم حسن چمدان بدست وارد شد و گفت: « – الآن. من میرم قزوین پیش خواهرم. – هیچ میدونین که حسن شبونه رفت؟ من اومدم از شما خداحافظی بکنم.» « – خیلی متأسفم! ولی صبر بکنین با هم میریم حسنو پیدا می‌کنیم.» « – هرگز، من دیگه حاضر نیسم توی روی حسن نگاه بکنم. مرده‌شور ترکیبش رو ببرن! میرم پیش خواهرم. اون منو گول زد، آورد این‌جا، بعد شبونه فرار میکنه!» بی‌آنکه منتظر جواب من بشود از اطاق بیرون رفت. پنج دقیقه بعد، دن‌ژوان با چمدانی که گویا فقط محتوی یک گرامافون بود، برای خداحافظی آمد دم اطاقم. من گفتم: «تو دیگه کجا میری؟» «من کار دارم باید برم شهر، دیشبم بیخود موندم.» او هم خدانگهداری کرد و رفت. علی ماند و حوضش! – ولی من تعجیلی برفتن نداشتم. گنجشکها با جار و جنجال، چشم‌های کلاپیسه بیدار شده بودند. گویا نسیم بهاری آنها را مست کرده بود. من بفکر قضایای عجیب و غریب دیشب افتادم و فهمیدم که این قضایا هم مربوط به نسیم مست‌کنندهٔ بهاری بوده و رفقای منهم مثل گنجشکهای مست شده بودند. بعد از صرف ناشتائی بقصد گردش از مهمانخانه بیرون رفتم. دیدم یک اتومبیل لکنته، بدتر از اتومبیلی که ما را به کرج آورده بود، بزحمت و با سر و صدا، از جلو مهمانخانه رد میشد. ناگهان چشمم بمسافرین آن افتاد: از پشت شیشه دن‌ژوان و خانم حسن را دیدم که پهلوی هم نشسته گرم صحبت بودند و اتومبیل آنها بطرف جادهٔ قزوین میرفت. ۱. تنگه = پول تاجیکستان. بن‌بست شریف با چشمهای متعجب، دندانهای سفید محکم و پیشانی کوتاه که موی انبوه سیاهی دورش را گرفته بود، بیست‌ودوسال از عمرش را در مسافرت بسر برده و با چشمهای متعجب‌تر، دندان‌های عاریه و پیشانی بلند چین خورده که از طاسی سرش وصله گرفته بود و با حال بدتر و کورتر بشهر مولد خود عودت کرده بود. او در سن چهل و سه سالگی پس از طی مراحل ضباطی، دفترداری، کمک‌محاسب و غیره بریاست مالیهٔ آباده انتخاب شده بود. – شهری که در آنجا بدنیا آمده و ایام طفولیت خود را در آنجا گذرانیده بود. زیرا همینکه شریف بسن دوازده رسید، پدرش باسم تحصیل او را بتهران فرستاد. پس از چندی وارد مالیه شد و تاکنون زندگی خانه‌بدوشی و سرگردانی دور ولایت را بسر میبرد. حالا بواسطهٔ اتفاق و یا تمایل شخصی به آباده مراجعت کرده بود و بدون ذوق و شوق در خانهٔ موروثی و یا در اداره مشغول کشتن وقت بود. صبح خیلی دیر بیدار میشد، نه از راه تن‌پروری و راحت‌طلبی، بلکه فقط منظورش گذرانیدن وقت بود. گاهی ویرش می‌گرفت اصلا سر کار نمیرفت، چون او نسبت بهمه‌چیز بی‌اعتنا و لاابالی شده بود و بهمین جهت از سایر رفقای همکارش که پررو و زرنگ و دزد بودند عقب افتاده بود، چیزی که در زندگی باعث عقب‌افتادن او شده بود عرق و تریاک نبود، بلکه خوش‌طینتی و دلرحیمی او بود. اگرچه شریف برای امرار معاش احتیاجی بپول دولت نداشت و پدرش بقدر بخور و نمیر برای او گذاشته بود که باصطلاح تا آخر عمرش آب باریکی داشته باشد، و شاید اگر گشادبازی نمیکرد و پیروی هوا و هوس را نکرده بود، بیشتر از احتیاج خودش را هم داشت، ولی از آنجائی که او تفریح و سرگرمی شخصی نمیتوانست برای خودش اختیار بکند و از طرف دیگر نشستن پشت میز اداره برای او عادت ثانوی و یکنوع وسواس شده بود، از این‌رو مایل نبود که میز اداره را از دست بدهد. پس از مراجعت همه‌چیز بنظر شریف تنگ، محدود، سطحی و کوچک جلوه میکرد. بنظرش همهٔ اشخاص سائیده شده و کهنه می‌آمدند و رنگ و روغن خود را از دست داده بودند. اما چنگال خود را بیشتر در شکم زندگی فرو برده بودند، به ترس‌ها، وسواسها و خرافات و خودخواهی آنها افزوده شده بود. بعضی از آنها کم و بیش به آرزوهای محدود خودشان رسیده بودند. – شکمشان جلو آمده بود، یا شهوت آنها از پائین‌تنه بآرواره‌هایشان سرایت کرده بود و یا در میان گیر و دار زندگی، حواس آنها متوجه کلاه‌برداری، چاپیدن رعایای خود، محصول پنبه و تریاک و گندم و یا قنداق بچه و نقرس کهنهٔ خودشان شده بود. خود او آیا پیر و ناتوان نشده بود و با منقل وافور و بطری عرق بامید استراحت بشهر مولد خود برنگشته بود؟ خواهر کوچکش که در موقع آخرین ملاقات با او آنقدر تر و تازه و جوان سرزنده بنظر میآمد حالا شوهر کرده بود، چند شکم زائیده بود، چین و چروک خورده بود. شیارهائی مثل جای پنجهٔ کلاغ گوشهٔ چشمش دیده میشد که با سکوت بلیغی بمنزلهٔ آینهٔ پیری خود شریف بشمار میرفت. حتی شهر سرخ گلی و خرابه‌ای که گویا بطعنه آباده مینامیدند برای او یک حالت تهدیدکننده داشت. شاید دنیا تغییر نکرده و فقط در اثر پیری و ناامیدی همه‌چیز بنظر او گیرندگی و خوشروئی جادوئی ایام جوانی را از دست داده بود. فقط او دست خالی مانده بود، در صورتیکه آنهای دیگر زندگی کرده بودند – سالها گذشته بود و هر سال مقداری از قوای او از یک منفذ نامرئی بیرون رفته بود بی‌آنکه ملتفت شده باشد. بجز چند یادبود ناکام و یکی دو رسوائی و کوششهای بیهوده، چیز دیگری برایش نمانده بود. – او فقط لاشهٔ خود را از این سوراخ بآن سوراخ کشانیده بود و حالا انتظار روزهای بهتری را نداشت. در اداره تمام وقت شریف، پشت میز قهوه‌ای رنگ پریده، در اطاق بالاخانهٔ ادارهٔ مالیه میگذشت. خمیازه میکشید، لغت لاروس را ورق میزد و عکسهای آنرا تماشا میکرد، سیگار می‌کشید یا سرسرکی بکاغذهای اداره رسیدگی میکرد و یک امضای گل و گشادی زیرش میانداخت، ولی در خارج از اداره بر خلاف رؤسای ادارات که شبها دور هم جمع میشدند و بساط قمار را دائر میکردند، او با همکاران و رؤسای سایر ادارات مراوده و جوششی نشان نمیداد. کناره‌گیری و گوشه‌نشینی را اختیار کرده بود. در منزل وقت خود را به باغبانی و سبزیکاری میگذرانید. بیشتر وقت او صرف بساط فور و تشریفات آن میشد. بعد از آن که غلامرضا منقل برنجی را آتش میکرد و زیر درخت بید کنار استخر روی سفرهٔ چرمی میگذاشت، شریف جعبهٔ هزارپیشه خود را که محتوی آلات وافور بود بدقت باز میکرد و اسباب فور و بطری کوچک عرق را مرتب دور خودش میچید و با تفنن مشغول میشد. گاهی غلامرضا مطیع و ساکت و سر بزیر میآمد و باو تریاک میداد، مثل اینکه مشغول انجام مراسم مذهبی میباشد. غلامرضا پیرمرد لهیده‌ای بود که جزو اثاثیهٔ خانه بشمار میرفت و مثل یک سگ بصاحبش وفادار مانده بود. از آن آدم‌های قدیمی خوشرو و بی‌آزار بود که برای هرگونه فداکاری در راه اربابش مضایقه نداشت. فقط او بود که به وسواسهای شریف آشنا بود و میتوانست مطابق میلش رفتار بکند. چون شریف وسواس شدیدی به تمیزی داشت، دایم دست و صورتش را میشست و بهمه‌چیز ایراد میگرفت. غلامرضا توجه مخصوصی در شستن گیلاس آب، حوله، ملافه و جارو زدن اطاقها مبذول میداشت تا مطابق میل اربابش رفتار کرده باشد. شریف پس از پایان تشریفات و مراسم وافور و حقهٔ‌چینی، چوب کهور و حتی تخته‌نرد سفری را که هر دفعه بی‌جهت بیرون می‌آورد، بدقت پاک میکرد و با سلیقهٔ مخصوصی در خانه‌بندی‌های جعبهٔ سفری میگذاشت. بعد آلبوم عکس را که مثل چیز مقدسی جلد تافته گرفته بود با احتیاط در می‌آورد، ورق می‌زد مثل اینکه تماشای آلبوم متمم و مکمل نشأهٔ تریاک بود. – این آلبوم سینمای زندگی، تمام گذشته او بود. همهٔ رفقا و اشخاصی که در طی مسافرت‌هایش با آنها آشنا شده بود، عکس آنها در این آلبوم وجود داشت و یادبودهای دور و تأثرانگیزی در او تولید میکرد. تفریح دماغی شریف دیوان حافظ، کلیات سعدی بود که سر حد دانش مردم متوسط بشمار میرود. اما در طی تجربیات تلخ زندگی یکنوع زدگی و تنفر نسبت بمردم حس میکرد و در معامله با آنها قیافهٔ خونسردی را وسیلهٔ دفاع خود قرار داده بود. علاوه بر این یک کبک دست‌آموز داشت که بپایش زنگوله بسته بود. برای اینکه گم نشود یک سگ لاغر هم برای پاسبانی کبک نگه داشته بود که در مواقع بیکاری همدم او بودند. مثل اینکه از دنیای پر تزویر آدمها بدنیای بی‌تکلف، لاابالی و بچگانهٔ حیوانات پناه برده بود و در انس و علاقه آنها سادگی احساسات و مهربانی که در زندگی از آن محروم مانده بود جستجو میکرد. *************** یکروز طرف عصر که شریف پشت میز اداره مشغول رسیدگی به دوسیهٔ قطوری بود، در باز شد و جوانی وارد اطاق گردید که از تهران بعنوان عضو مالیهٔ آباده مأموریت داشت و کاغذ سفارش‌نامه خود را بدست شریف داد. شریف همینکه سر خود را از روی دوسیه بلند کرد و او را دید یکه خورد. بطوری حالش منقلب شد که بزحمت میتوانست از تغییر حالت خود جلوگیری بکند مثل این که یک رشتهٔ نامرئی که بقلب او آویخته بود دوباره کشیده شد، و زخمی که سالها التیام پذیرفته بود از سر نو مجروح گردید. دنیا بنظرش تیره و تار شد، یک پردهٔ کدر و مه‌آلود جلو چشمش پائین آمد و منظرهٔ محو و دردناکی روی آن پرده نقش بست. آیا چنین چیزی ممکن بود؟ شریف این جوان را در یک خواب عمیق، در خواب دورهٔ جوانیش دیده بود و بهترین دورهٔ زندگیش را با او گذرانیده بود. بیست و یکسال قبل این پیش آمد رخ داد و بعد او مانند یک چیز ظریف شکننده که مربوط باین دنیا نبود از جلو چشمش ناپدید شد. شریف نمیتوانست باور بکند در صورتیکه خودش پیر و شکسته شده و در انتظار مرگ بود، چطور این جوان از دنیای مجهولی که در آن رفته بود جوان‌تر و شاداب‌تر جلو او سبز شده بود. احساس مبهمی که مربوط بیادبود دردناک رفیقش میشد قلب او را فشرد. بزحمت آب دهن خود را فرو داد، خرخرهٔ برجستهٔ او حرکت کرد و دوباره سر جای اولش قرار گرفت. شریف این جوان را خوب میشناخت، با او در یک مدرسه بود وقتیکه سن حالای او را داشت. نه‌تنها شباهت جسمانی و ظاهری او با محسن رفیق و همشاگردی او کامل بود بلکه صدا، حرکات بی‌اراده، نگاه گیج و طرز سینه صاف‌کردن او همه شبیه رفیق ناکامش بود. اما در قیافه‌اش آثار تزلزل و نگرانی دیده میشد. بنظر میآمد که روح او از قید قوانین زندگی مردمان معمولی رسته بود. بهمین جهت یک حالت بچگانه و دمدمی داشت. شریف کاغذ سفارشنامه را جلو چشمش گرفت ولی نمیتوانست آن را بخواند. خطها جلو او میرقصیدند. فقط اسم او را که مجید بود خواند. با خودش زیر لب تکرار میکرد: «باید این اتفاق بیفتد!» از آنجائیکه همیشه در کارهای شریف گراته میافتاد و مثل این بود که قوهٔ شومی پیوسته او را دنبال می‌کند. در موقع تعجب این جمله جبری را با خودش تکرار میکرد. در زندگی یک‌نواخت او و روزهائیکه میدانست مانند کلیشه قبلا تهیه شده و با نظم عقربک ساعت بحرکت افتاده بود، این پیش‌آمد خیلی غریب بنظر میآمد. بالاخره پس از اندکی تردید با لحن خیرخواهانه‌ای که از شدت اضطراب میلرزید، از مجید اسم پدرش را پرسید. بعد از آنکه مطمئن شد که مجید پسر محسن است، باو گفت که با پدرش از برادر صمیمی‌تر بوده و در یک مدرسه تحصیل میکرده‌اند و در اداره همکار بوده‌اند. سپس افزود: «مرحوم ابوی شما حق برادری بگردن من دارد. شما بجای پسر من هستید وظیفهٔ من است که شما را بمنزل خودم دعوت بکنم.» بالاخره تصمیم گرفت که قبل از پایان وقت اداری مجید را بمنزل خود راهنمائی بکند. اثاثیه و تخت سفری او را پیشخدمت اداره برداشت و بطرف منزل شریف رهسپار شدند. از میان دیوارهای گلی سرخ و چند خرابه که دورش چینه کشیده شده بود رد شدند. در طی راه شریف از مراتب دوستی و یگانگی خودش با پدر او صحبت میکرد، تا اینکه وارد خانهٔ بزرگ آبرومندی شدند که جوی آب و دار و درخت داشت، و یک استخر بزرگ بی‌تناسب بیشتر فضای باغ را اشغال کرده بود. این باغچه در مقابل منظرهٔ خشک و بی‌روح شهر بمنزلهٔ واحه در میان صحرا بشمار میآمد. شریف با قدمهای مطمئن‌تر و حالت سرشارتر از معمول راه میرفت. زیرا برای او این سرپرستی ناگهانی نه‌تنها یک نوع انجام وظیفه نسبت بدوست مرده‌اش بود، بلکه از آن یک‌جور لذت مخصوصی میبرد. یک نوع احساس تشکر و قدردانی از رفیق مرده‌اش در او پیدا شده بود که پس از مرگش، بعد از سالها دوباره تغییر گوارائی در زندگی یک‌نواخت او داده بود. – برای اولین‌بار از سرنوشت خودش راضی بود. همینکه وارد شدند، شریف به غلامرضا دستور داد که تختخواب مجید را در اطاق پذیرائی بزند. – سالون او عبارت از اطاق دنگالی بود که از قالی مفروش شده بود و یک رج درگاه بدرازی آن دیده میشد و قرینهٔ درگاه‌ها، طرف مقابل پنج در رو به ایوان داشت. میز بزرگی وسط اطاق گذاشته بودند که از قالی پوشیده شده بود. یک جعبهٔ قلم‌زدهٔ شش ترک کار آباده روی میز و چند صندلی دور آن بود. شریف بعادت معمول لباسش را درآورد. با پیراهن و زیر شلواری باطاق شخصی خودش رفت. پیش از اینکه جلو بساط وافور بنشیند جلو آینه رفت – این آینه که هر روز بر سبیل عادت جلو آن موهای تنک سر خود را شانه میزد و نگاه سرسرکی بخود میانداخت، ایندفعه بیش از معمول بصورت خود دقیق شد دندانهای طلائی، پای چشم چین‌خورده، پوست سوخته و شانه‌های تو رفتهٔ خود را از روی ناامیدی برانداز کرد. نفسش پس رفت، بنظرش آمد که همیشه آنقدر کریه بوده. یک‌جور نفرین یک‌جور بغض گنگ نسبت به بیدادی دنیا و همهٔ مردمان حس کرد. یکنوع کینهٔ مبهم نسبت به پدر و مادرش حس کرد که او را باین ریخت و هیکل پس انداخته بودند! اگر هرگز بدنیا نیامده بود بکجا برمیخورد. اگر پررو و خوش‌مشرب و سرزباندار و بی‌حیا مثل دیگران بود حالا یادبودهای گواراتری برای روز پیریش اندوخته بود. آب دهنش را فرو داد، خرخرهٔ او حرکت کرد و دوباره سر جای اولش ایستاد. در همین وقت مجید وارد شد، هر دو سر بساط نشستند. شریف مشغول کشیدن وافور شد و در ضمن صحبت وعده و وعید به مجید میداد که ورود او را بمرکز اطلاع خواهد داد و یکی دو ماه دیگر برایش تقاضای اضافه حقوق خواهد کرد. شام را زودتر خوردند و قبل از اینکه مجید برود، شریف پیشانی او را بوسید. مجید این حرکت را بدون تعجب یا اکراه بطور خیلی طبیعی تلقی کرد. شریف با خودش تکرار کرد: «چه غریب است! بایستی این اتفاق بیفتد؛ بایستی!...» با دست لرزان آلبوم عکس را که یگانه نمایندهٔ تحولات مرتب و مطمئن قیافهٔ او بود برداشت. با دستمال رویش را پاک کرد، جلو چراغ ورق میزد. – در عکس بچگیش که پهلوی خواهرش ایستاده بود، لباس چروک خورده، نگاه متعجب داشت و لبخند زورکی زده بود. مثل اینکه میخواست خبر ناگواری را پنهان بکند. عکسی که با شاگردان مدرسه برداشته بود، همین چشم‌های متعجب را داشت، باضافهٔ یک‌جور دلهره و هیجان در قیافه‌اش دیده میشد که سعی کرده بود لاپوشانی بکند. عکس فوری که در گاردن پارتی با محسن پدر مجید انداخته بود، چشمهای متعجب داشت. ولی این تعجب عمیق‌تر شده بود، مثل اینکه در خودش فرو رفته بود. رنگ عکس پریده بود. نگاهش دور و ناامید بنظرش جلوه کرد و دستش را روی شانهٔ محسن گذاشته بود. در آن وقت چهارده پانزده سال بیشتر نداشت. قیافهٔ محسن محو و لغزنده بنظرش آمد، مثل چیز دمدمی و موقت که محکوم به نابود شدن است. – این عکس را پسندیده که موهای مرتب روی سرش بود و رویهمرفته وضع آبرومندتری از عکسهای دیگر داشت. بدقت آنرا از توی آلبوم درآورد. عکس آخری که در مازندران با محسن برداشته بود. محسن کاملا شبیه مجید بود اما خود شریف با ریشی که چند روز نتراشیده بود و نگاه متعجبش مثل این بود که انتظار انهدام نسل بشر را میکشید، حالت سخت و زننده‌ای داشت که نپسندید. بعد به عکسهائی که در ولایات مختلف با اعضای ادارات و یا اشخاص دیگر برداشته بود دقت کرد. نه‌تنها این اشخاص مطابق یادبودی که در او گذاشته بودند در مقابلش مجسم میشدند. بلکه همهٔ آنها را میدید و صدایشان را میشنید و نمیتوانست آن قسمت از گذشته را دور بیندازد، فراموش بکند، چون این یادبودها جزو زندگی او شده بود. تماشای این عکسها امشب تأثیر غریبی در او گذاشت. احساس دردناک و خشنی بود، بطوریکه نفسش پس رفت – یک رشته عدم موفقیت، دوندگیهای بیهوده و عشقهای ناکام جلو او مجسم شد. شریف لبهایش میلرزید، نگاهش خیره بود. در رختخواب که دراز کشید و پلکهایش را بهم فشرد، یک صف از رفقایش جلو او ردیف ایستاده بودند که آخرش محو میشد. همهٔ این صورتها از پشت ابر و دود موج میزدند، در میان دود می‌لغزیدند و یک زندگی جادوئی بخود گرفته بودند، در آن میان محسن رفیق هم‌مدرسه‌اش از همه دقیق‌تر و زنده‌تر بود. فقط او بود که تأثیر فراموش‌نشدنی در شریف گذاشته بود، و ورود ناگهانی مجید و شباهت عجیب او با پدرش این تأثیر را شدیدتر کرده بود. آیا مرگ ناگهانی محسن که جلو چشمش ورپریده زندگی او را زهرآلود نکرده بود؟ و ازین ببعد در آخر هر مجلس کیفی ته مزه خاکستر در دهنش میماند و احساس خستگی و زدگی میکرد. *************** چیزی که در زندگی باعث ترس شریف شده بود، قیافهٔ زشتش بود. ازین رو نسبت بخودش یکنوع احساس مبهم پستی میکرد و میترسید بکسی اظهار علاقه بکند و مسخره بشود. گویا فقط محسن بود که بنظر میآمد با صمیمیت و یگانگی مخصوصی باو اظهار دوستی مینمود – مثل اینکه ملتفت زشتی ظاهری او نبود، یا بروی خودش نمیآورد و یا اصلا شیفتهٔ صفات اخلاقی و نکات روحی او شده بود. یکجور عشق و ارادت برادرانه، یکنوع گذشت در مقابل او ابراز میداشت و گاهی که نسبت بدیگران همین صمیمیت را نشان میداد، باعث حسادت شریف میشد. حضور محسن یکنوع حس پرستش زیبائی در او تولید میکرد؛ صورتش، نگاهش، حرکات بی‌تکلفش، حتی عادتی که داشت همیشه مداد کپی را زبان بزند و گوشهٔ لبش جوهری بود و حتی قهرهائی که سر چیزهای پوچ از هم کرده بودند، برایش همهٔ اینها پر از لطف و کشش شاعرانه بود. آنوقت هر دو آنها شانزده سال داشتند، یادش افتاد یکروز عصر، موقع امتحانات آخر سال بود. بعد از مذاکره، خسته و کسل هر دو بقصد گردش تا بهجت‌آباد رفتند. هوا گرم بود، محسن که علاقهٔ مخصوصی بشنا داشت، دم استخر بهجت‌آباد لخت شد تا آب‌تنی بکند. آب استخر سرد بود، بعد هم چند رهگذر سر رسیدند محسن از شنا صرفنظر کرد، برگشت خندید و نگاه گیج شرمندهٔ خود را بصورت شریف دوخت. بعد دستپاچه رختهایش را پوشید. آمد کنار جوی پهلوی شریف نشست و دستش را روی شانهٔ او گذاشت این حرکت خودمانی و طبیعی برای شریف حکم یک نوع کیف عمیق و گوارائی را داشت و حس کرد که جریان برق و حرارت ملایمی بین آنها رد و بدل میشد. شریف آرزو می‌کرد که تا مدت طویلی بهمین حال بمانند. اما محسن سر خود را نزدیک او برد بطوریکه شریف نفسش را روی صورت خود حس کرد و گفت: «من کار دارم زود برگردیم.» شریف گرچه سعی کرد که حرکت طبیعی بکند، ولی با ترس و اضطراب روی پیشانی محسن را بوسید. همانجوریکه وقتی بچه بود، روز عید نوروز پدر بزرگش او را می‌بوسید – یعنی لبهای خود را به پیشانی او میمالید و برمیداشت. پیشانی محسن سرد بود. بعد بلند شدند، محسن این حرکت بی‌تناسب و اظهار علاقهٔ او را بدون تعجب تلقی کرد مثل اینکه باید اینطور اتفاق بیفتد! هنگام مراجعت، شریف برای اینکه دل محسن را بدست آورده باشد، ساعت «مکب» طلائی که پدرش باو داده بود و چندین‌بار محسن با اشتیاق و کنجکاوی بچه گانه‌ای آن را برانداز کرده بود، درآورد به محسن بخشید. محسن بی‌آنکه از او توضیحی بخواهد و یا تشکر بکند، ساعت را گرفت، نگاه گیجی بآن انداخت. شادی ساده و بچگانه‌ای در صورتش درخشید و بعد آنرا در جیبش گذاشت. همان روز در بین راه محسن از روی بی‌میلی برای شریف گفت که پدرش خیال دارد باو زن بدهد. – این خبر تأثیر سختی در شریف کرد زیرا قلبش گواهی داد که از یکدیگر جدا خواهند شد. شریف کینه و حسادت شدیدی نسبت بزن ندیده و نشناختهٔ محسن حس کرد. اگرچه چند بار دیگر هم محسن با شریف به استخر بهجت‌آباد آمد و شنا کرد، اما مانعی در دوستی آنها تولید گردیده بود، فاصله‌ای بین آنها پیدا شده بود. بعد از امتحانات محسن عروسی کرد. ازین سرونه ببعد میان دو رفیق جدائی افتاد و به ندرت یکدیگر را میدیدند... ابتدا شریف از محسن متنفر شد، ولی از آنچه رفیقش را سرزنش می‌کرد بسر خودش آمد. چون در همین اوان مسافرتی بعنوان دیدار خویشانش به آباده کرد. در آنجا اقوامش دور او را گرفتند و وادار شد دختر خاله‌اش را بگیرد. یعنی با در نظر گرفتن الحاق املاک شریف باملاک عفت که از پدرش ارث برده بود، و ازینقرار املاک پدرش که در سورمک نزدیک گنبد بهرام واقع شده بود به املاک زنش متصل میشد. اما شریف بهیچوجه کلهٔ محاسبه و برآوردهای اقتصادی را نداشت. بالاخره مراسم عقد با سرعت مخصوصی انجام گرفت. همینکه شریف را با عروس دست بدست دادند و در اطاق تنها ماندند، عفت شروع بخنده کرد، یکجور خندهٔ تمام‌نشدنی و مسخره‌آمیز بود که تمام رگهای شریف را خرد کرد. شریف ساکت کنار اطاق نشسته بود و جزئیات صورت زنش را با صورت مادرزنش مقایسه میکرد، چون دختر و مادر شباهت تامی با یکدیگر داشتند و حس میکرد همینکه زنش پا بسن میگذاشت، بهیچ وسیله‌ای جلو زشتی او را نمیتوانست بگیرد تا موقعیکه نسخهٔ دوم مادرش میشد. بعد هم دعواهای خانوادگی، مشاجره‌های تمام نشدنی سر موضوعهای پوچ، همه پیش چشمش مجسم گردید. خندهٔ عفت مزید بر علت شده بود – نه‌تنها باو ثابت شد، بلکه حس کرد که این زن یک‌جور جانور غریب پستاندار بود که برای سرگردانی او خلق شده بود. خودش را بناخوشی زد، شب را زیر شمدی که بوی صابون آشتیانی می‌داد خوابهای آشفته دید و فردا صبح بدون خدانگهداری عازم تهران شد. بعد دخترخاله‌اش رسوائی بالا آورد و پدرش جریمهٔ این ناپرهیزی را خیلی گران پرداخت. در غیبت شریف، محسن توسط یکی از اقوام با نفوذ خود وارد ادارهٔ مالیه شده بود، برای اینکه هرچه زودتر داخل در زندگی اجتماعی بشود و سرانجام بگیرد. – به اصرار محسن شریف هم بتوسط اقوام او معرفی و وارد مالیه شد و هر دو مأمور مالیه مازندران شدند. در مازندران یکجا منزل گرفته و یگانه تفریح آنها بازی تخته‌نرد بود و روزهای تعطیل را بشهسوار میرفتند. محسن که علاقه و شوق زیادی بشنا داشت کنار دریا محل دنجی را برای شنا و آب‌تنی انتخاب کرده بود. شریف هنوز خوب بخاطر داشت: یکروز که هوا گرفته و خفه و دریا منقلب بود، محسن بعادت معمول لخت شد و در آب رفت. اگرچه شریف جداً با اینکار مخالفت کرد، زیرا آب دریا بطور غیر عادی در کش و قوس بود! ولی محسن بحرف او گوش نداد – محسن بخودش مغرور بود با وجود ترس و دلهره‌ای که در قیافه‌اش دیده میشد، سماجت ورزید و شریف را مسخره کرد که از آب میترسد و بعد با حرکت بی‌اعتنا و مرددی داخل آب شد. با بازوهای لاغر وسفیدش که رگهای آبی داشت، امواج را میشکافت و از ساحل دور میشد – آب کم‌کم بالا میآمد. شریف همینطور که به این منظره خیره شده بود ناگهان ملتفت شد دید محسن دستش را بطرف او تکان داد و گفت: «بیا...» مثل صدائی که در خواب میشنوند. اما او کاری از دستش برنمیآمد – هرگز شنا بلد نبود. بعلاوه کسی هم در آن نزدیکی دیده نمیشد که بتواند باو کمک بکند. اول گمان کرد که شوخی است. با دهن باز و حالت مردد بمحسن نگاه میکرد. محسن حرکت دیگری از روی ناامیدی کرد، مثل اینکه از او کمک میخواست. با کوشش فوق‌العاده دستش را بلند کرد و با صدای خراشیده‌ای گفت: «بی... یا!» و غرق شد – آب او را غلتانید، موجها روی هم می‌لغزیدند... شریف مات و متحیر، سر جای خود خشکش زده بود. فقط موجهای سبزرنگ را میدید که رویهم میلغزیدند و دور میشدند. بقدری متوحش شد که جرأت حرکت یا فکر از او رفته بود و همینطور خیره بدریا نگاه میکرد – امواج به پیچ و تاب خود میافزودند و آب تا زیر پای او روی ماسه بالا آمده بود. موج‌های پر جوش و خروش که روی سرشان تاجی از کف سفید دیده میشد، میآمدند و زیر پای او روی شنها خرد میشدند. باران ریز سمجی شروع به باریدن کرد. شریف بی‌اراده برگشت و با گامهای سنگین زیر باران بطرف جنگل رفت و با احساس مخصوصی که بنظرش میآمد از دنیا و موجوداتش بی‌اندازه دور شده، همه‌چیز را از پشت پردهٔ کدری میدید و صدای خفه‌ای بغل گوشش تکرار میکرد: «تو پست هستی، تو آدمکشی!...» در این موقع مرگ بنظر او بی‌اندازه آسان و طبیعی می‌آمد، زندگی بنظرش جز فریب مسخره‌آلودی بیش نبود. – آیا چهار پنج ساعت پیش با محسن روی چمن ناهار نخورده بود. محسن که آنقدر سر دماغ، چالاک و دلربا بود ته دیگ را با چه لذت و اشتهائی کروچ کروچ میجوید! بعد همینطور که روی سبزه دراز کشیده بود، برای او جسته گریخته درد دل میکرد که زنش آبستن است و مدتی است که از او کاغذی نرسیده ولی از ترس مالاریا و تکان راه او را در تهران گذاشته بود، از نقشهٔ آیندهٔ خودش، از تفریحاتش صحبت میکرد. اولین‌بار بود که او صحبت جدی با شریف میکرد. حالا مثل شمعی که فوت بکنند مرد و خاموش شد! – آیا همهٔ این‌ها حقیقت داشت؟ آیا خواب ندیده بود؟ – او مرده بود! – مثل اینکه تا این لحظه بمعنی مردن دقیق نشده بود. و تن او بدون دفاع مانند گوش‌ماهیهای مرده و خرده ریزهای دیگر زیر امواج دریا که زمزمه میکردند، بی‌تکلیف بدست هوا و هوس موجها سپرده شده بود، میلغزید و دور میشد؛ فقط یکدسته کلاغ سیاه کنار دریا، زیر باران در سکوت پاسبانی میکردند! شریف برای اولین‌بار با خودش گفت: «باید این اتفاق بیفتد!... اما چرا... چرا باید؟...» تا دو روز دنیای ظاهری بی‌رنگ و محو بنظر شریف جلوه میکرد مثل این بود که همه‌چیز را از پشت پردهٔ کدر دود می‌بیند. سرش گیج میرفت، اشتها نداشت و به هیچ وسیله‌ای نمی‌توانست بخودش دلداری بدهد. در صورتیکه باین آسانی میشد مرد! او میخواست که بمیرد و بعد از چند ساعت، آب دریا تن او را مانند چیز بی‌مصرف کنار ساحل بیندازد و دوباره زمزمهٔ افسونگر و غمناک خود را شروع بکند – قوهٔ مرموزی او را بسوی این امواج که همهٔ بدبختی‌ها را میشست و آرزوهای موهوم زندگی را با خودش میبرد میکشاند. صدای موجها بیخ گوشش زمزمه میکرد: «بیا... بیا...» آب تیرهٔ دریا او را بسوی خودش میخواند. اما صدای دیگری باو میگفت: «تو پست هستی... تو جانی هستی. چرا برای نجات دوستت اقدامی نکردی؟» این پیش‌آمد بقدری در خاطر شریف زنده بود که نه‌تنها جزئیات آنرا هنوز بیاد میآورد، بلکه در گیرودار آن شرکت داشت. هر دفعه که بساعت مکب محسن نگاه میکرد وقایع گذشته جلوش نقش می‌بست. چون دو روز قبل از این پیش‌ آمد، محسن ساعت مکب را باو داده بود که برای مرمت به ساعت‌ساز بدهد. اتفاقاً ساعت در جیب او مانده بود و هنوز هم آنرا مانند چیز مقدسی با خودش داشت. شریف بالاخره از مأموریت استعفا داد و به تهران برگشت. چندین‌بار جویای زن و بچهٔ محسن شد، ولی اثری از آنها به‌دست نیاورده و بمرور ایام این خاطرات از نظرش محو شده بود. اما ورود ناگهانی مجید تأثیر غریبی در او کرد و زندگی قوی‌تر و دردناکتری به این یادبودها بخشید. حالا همزاد زندهٔ رفیقش از گوشت و استخوان جلو او نشسته بود! کی میدانست، شاید خود او بود. چون پیری محسن را که ندیده بوده. در همین سن و با همین قیافه و اندام رفیقش ناگهان از نظر او ناپدید شد. شریف پی‌برد که محسن نمرده بود، بلکه روح او در جسم این جوان حلول کرده بود – شاید این دلیل و برگهٔ زندگی جاودان بود، شاید همان چیزی را که زندگی جاودانی می‌گفتند مبداءِ خود را از همین تولید مثل گرفته بود. – پس از این قرار محسن نمرده بود، در صورتیکه او تا ابد میمرد، چون از خودش بچه نگذاشته بود! – در عین حال شادی عمیقی باو دست داد که بکلی نیست و نابود خواهد شد. – عقربک ساعت مکب دقایق او را که بسوی نیستی میرفت میشمرد. *************** شریف در رختخواب غلت میزد، با فکر محسن بخواب رفت و هنوز تاریک و روشن بود که با فکر مجید از خواب پرید. خمیازه کشید، حس کرد که خسته و کوفته است. دهنش بدمزه بود. بلند شد جلو آئینه نگاهی بصورت خود انداخت. پای چشمهایش خیز داشت، چین‌های صورتش عمیق‌تر شده بود، موهایش ژولیده بود و یک رگ از کشاله ران تا پشت کمرش تیر میکشید، بعد رفت با احتیاط از لای درز در اطاق مهمانخانه به تخت مجید نگاه کرد. یک تکه از روشنائی پنجره روی صورت او افتاده بود. صورتش حالت بچگانه داشت و لپهایش گُل انداخته بود و دانه‌های عرق روی پیشانی او میدرخشید. دستش را با مشت گره کرده از زیر شمد بیرون آورده بود. بنظرش مجید یک وجود روحانی و قابل ستایش جلوه کرد. بعادت هر روز، شریف زیر درخت بید کنار استخر، پهلوی بساط ناشتائی نشسته بود و سیگار میکشید، که مجید آمد پای چاشت نشست. بعد از سلام و تعارف، شریف برای اینکه موضوع صحبتی پیدا بکند، از او پرسید که ساعت دارد یا نه. پس از جواب منفی مجید، شریف دست کرد ساعت مکبی که یک‌بار به پدرش بخشیده بود، درآورد و گفت: «این امانتی است که از پدرتان پیش من مانده بود.» مجید ساعت را گرفت. نگاه سر سرکی بآن انداخت. مثل اینکه جانور عجیبی را دیده باشد، خوشحالی بچگانه اما گذرنده‌ای در چشمهایش درخشید. بعد ساعت را در جیبش گذاشت بی‌آنکه اظهار تشکر بکند. شریف زیر چشمی او را میپائید. در این لحظه او با یادبودهای ایام جوانیش زندگی میکرد. و جزئیات یادبودهای دنیای گمشده‌ای که مانند خواب با پدر مجید گذرانیده بود جلو چشمش مجسم شده بود. از تمام حرکات مجید حتی طرز نان‌خوردن او انعکاسی از پدرش جستجو میکرد و مجید که نسخهٔ ثانی پدرش بود کاملاً آرزوی شریف را برمی‌آورد. بعد دست کرد با احتیاط عکسی را از بغلش درآورد بدست مجید داد و گفت: «این عکس فوری را با مرحوم پدرتان در گاردن‌پارتی برداشتم. آنوقت من هنوز حصبه نگرفته بودم که موهای سرم بریزد!» مجید نگاهی از روی بی‌میلی بعکس انداخت، گوئی عکس بیگانه‌ای را دیده است و بزمین گذاشت. بعد نگاه گیجی بصورت شریف کرد، انگاری تا این موقع ملتفت طاسی سر شریف نشده بود. شریف عکس را برداشت و بلند شد و با مجید به اداره رفتند. *************** دو هفته زندگی افسون‌آمیز شریف بطول انجامید و او با پشت‌کار خستگی‌ناپذیر مجید را به ریزه‌کاریهای اداره و رموز محاسبات آشنا کرد. بهمین علت مجید طرف توجه سایر اعضای اداره شد. در زندگی اداری و داخلی شریف نیز تغییرات کلی حاصل شده بود. پشت میز اداره بکارها بیشتر رسیدگی و دقت میکرد. هر هفته که به سرکشی دهات اطراف آباده میرفت مجید را بعنوان منشی مخصوص همراه خودش میبرد. در خانه از غلامرضا ایرادات بنی‌اسرائیلی نمیگرفت. وسواس تمیزی از سرش افتاده بود و در هر گیلاسی آب میخورد. بنظر میآمد که شریف دوباره با زندگی آشتی کرده. غذا را با اشتها میخورد، چشم‌هایش برق افتاده بود. زیرا زندگی گم‌شدهٔ خود را از نو بدست آورده بود، آن‌هم در موقعیکه زندگی او را محکوم کرده بود! شبها مجید لاابالیانه و بی‌تکلیف میآمد دم بساط فور مینشست، با شریف تخته‌نرد میزد یا صحبت‌های دری‌وری میکرد، و همیشه پیش از اینکه برود بخوابد شریف پیشانی او را پدرانه میبوسید. یک نوع حالت پر کیف، یک جور عشق عمیق و مجهول در زندگی یک‌نواخت، ساکت، تنها و سرد شریف پیدا شده بود که ظاهراً هیچ ربطی با عوالم شهوانی نداشت، یک‌جور اطمینان، بیطرفی، سیری و استغنای طبع در خودش حس میکرد و در عین حال احساس پرستش مبهم و فداکاری پدرانه‌ای نسبت بمجید آشکار مینمود. او وظیفهٔ خودش میدانست که از مجید سرپرستی بکند، مواظب اخلاق و رفتارش باشد. آیا مجید جای بچهٔ خود او نبود! آیا ممکن بود که شریف بچهٔ خودش را تا این اندازه دوست داشته باشد؟ *************** یکروز گرم تابستانی که آسمان از ابرهای تیره پوشیده شده بود، در ادارهٔ مالیه کار فوق‌العاده‌ای پیش آمد کرد. – از یک طرف مفتش تحدید تریاک از مرکز رسیده بود و از طرف دیگر کمیسیونهای اداری مانع شد که شریف ظهر بخانه برود. ناهار را در اداره خورد و غلامرضا با تردستی مخصوصی در اطاق آبدارخانهٔ اداره بساط فور را بر پا کرد. شریف بعجله مشغول رسیدگی کارهای اداری شد و یکی دوبار مجید را احضار کرد ولی مجید باداره نیامده بود. هوا گرگ و میش بود که غلامرضا هراسان باداره آمد و بزور وارد اطاق کمیسیون شد. قیافهٔ او باندازه‌ای گرفته بود که شریف یکه خورد، از پشت میز بلند شد و بعجله پرسید: «مگر چی شده؟» «آقا... آقای مجیدخان تو استخر خفه شده... من وقتی که ظهر بخانه برگشتم، دیدم در از پشت بسته... چند ساعت انتظار کشیدم، بعد از خانهٔ همساده وارد شدم، دیدم نعش آقای مجیدخان روی آب آمده...» شریف آب دهنش را فرو داد. خرخره‌اش حرکت کرد و دوباره سرجای اولش قرار گرفت. بعد با صدای خفه‌ای گفت: «پس دکتر... دکتر را خبر نکردی؟» «آقا، کار از کار گذشته، تنش سرد شده. روی آب آمده بود. نعش را بردم در ایوان گذاشتم!...» طعم تلخ مزه‌ای در دهن شریف پیچیده، با گام‌های سنگین از اطاق کمیسیون بیرون رفت. هوا خفه و تاریک بود، باران ریزی میبارید. عطر مست‌کنندهٔ زمین و بوی برگهای شسته در این اول شب تابستانی در هوا پراکنده شده بود. شریف از چند کوچه گذشت. غلامرضا ساکت مثل سایه دنبال او میرفت. در خانه‌اش چهار طاق باز بود، چراغ توری در ایوان میسوخت. نعش مجید را در ایوان گذاشته بودند، رویش یک شمد سفید کشیده شده بود. زلف‌های خیس او از زیر آن پیدا بود و بنظر میآمد که قد کشیده است. شریف پای ایوان زیر باران ایستاد، ناگهان نگاهش به استخر افتاد که رویش قطره‌های باران جلوی روشنائی چراغ چشمک میزدند. نگاه او وحشت‌زده و تهی بود، این استخر که آنقدر دقایق آرامش و کیف خود را در کنارش گذرانیده بود! یکمرتبه سرتاسر زندگیش درین شهر، میز اداره، بساط فور، درخت بید، کبک دست‌آموز و تفریحاتش همه محدود و پست و مسخره‌آمیز جلوه کرد. حس کرد که بعد ازین زندگی درین خانه برایش تحمل‌ناپذیر است، به آب سیاه و عمیق استخر که مثل آب دریا بود خیره شد. بنظرش آب استخر یک گوی بلورین آمد – اما این هیکل انسانی که درین گوی دست و پا میزد که بود؟ درین گوی او مجید را میدید که بازوهای لاغر سفید خود را که رگهای آبی داشت در آن تکان میداد و باو میگفت: «بیا... بیا!...» چه جانگداز بود! پردهٔ تاریکی جلو چشم شریف پائین آمد. از همان راهی که آمده بود، با قدمهای گشاد و بی‌اعتنا برگشت. دستها را به پشت زد، زیر باران از در خانه بیرون رفت همان حالتی که در موقع مرگ محسن حس کرده بود، دوباره در او پیدا شد. با خودش تکرار میکرد: «باید این اتفاق افتاده باشد!» جلو چشمش سیاهی میرفت، باران تندتر شده بود، اما او ملتفت نبود. منظره‌های دور دست مازندران محو و پاک‌شده مثل اینکه از پشت شیشهٔ کدر همه‌چیز را می‌بیند، جلو چشمش نقش بسته بود و صدائی بیخ گوشش زمزمه میکرد: «تو رذل هستی... تو جانی هستی!...» این جمله را سابق برین در خواب عمیقی شنیده بود. او با تصمیم گنگی از منزلش خارج شده بود که دیگر به آنجا بر نگردد. حس میکرد در دنیای موهومی زندگی میکند و کمترین ارتباطی با قضایای گذشته و کنونی ندارد. از همهٔ این پیش‌آمدها دور و بر کنار بود! باران دور او تار تنیده بود، او میان این تارهای نازک شده خیس بود و دانه‌های باران مثل جانورهای لزجی بود که این تارها را میگرفتند و پائین میآمدند. شریف مانند یک سایهٔ سرگردان در کوچه‌های خلوت و نمناک زیر باران میگذشت و دور میشد... کاتیا چند شب بود مرتباً مهندس اتریشی که اخیراً بمن معرفی شده بود، در کافه سرمیز ما میآمد. اغلب من با یکی دو نفر از رفقا نشسته بودیم، او میآمد اجازه میخواست، کنار میز ما می‌نشست و گاهی هم معنی لغات فارسی را از ما میپرسید. چون میخواست زبان فارسی را یاد بگیرد. – از آنجائیکه چندین زبان خارجه میدانست، مخصوصاً زبان ترکی را که ادعا میکرد از زبان مادری خودش بهتر بلد است، لذا یاد گرفتن فارسی برایش چندان دشوار نبود. ظاهراً مردی بود چهارشانه با قیافهٔ جدی، سر بزرگ و چشمهای آبی تیره، مثل اینکه رنگ رود دانوب در چشم‌هایش منعکس شده بود. صورت پرخون سرخ داشت و موهای خاکستری دور پیشانی بلند و برآمدهٔ او روئیده بود و از طرز حرکات سنگین و هیکل ورزشکارش قوت و سلامتی تراوش میکرد. اما ساختمان او با حالت اندوه و گرفتگی که در چشمهایش دیده میشد متناقض بنظر میآمد. تقریباً در حدود چهل سال یا بیشتر از سنش میگذشت. ولی رویهم رفته جوانتر نمود می‌کرد. همیشه جدی و آرام بود مثل اینکه زندگی بی‌دغدغه‌ای را طی کرده و جای زخمی گوشهٔ چشم راست او دیده می‌شد که من گمان می‌کردم بواسطهٔ شغل مهندسی و راه‌سازی در اثر انفجار سنگ یا کوه گوشهٔ چشم او زخم برداشته است. او علاقهٔ مخصوصی نسبت به ادبیات ظاهر میکرد و بقول خودش یک حالت یا شخصیت دوگانه در او وجود داشت، که روزها مبدل به مهندسی میشد و سر و کارش با فورمولهای ریاضی بود و شبها شاعر میشد و یا بوسیلهٔ بازی شطرنج وقت خود را میگذرانید. یکشب من تنها سر میز نشسته بودم، دیدم مهندس اتریشی آمد اجازه خواست و سر میز من نشست، از قضا درین شب تنها ماندیم و از رفقا کسی بسراغمان نیامد، مدتی بموسیقی گوش کردیم بی‌آنکه حرفی بین ما رد و بدل بشود. ناگهان ارکستر «استنکارازین» یک آواز روسی معروف را شروع کرد. در اینوقت من یک حالت درد آمیخته با کیف در چشمها و صورت او دیدم. مثل اینکه او هم باین نکته برخورد و یا احتیاج بدرددل پیدا کرد. بحالت بی‌اعتنا گفت: «میدانید، من یک یادگار فراموش نشدنی با این موزیک دارم. یادگاری که مربوط بیک زن و یک حالت مخصوص افسوسهای جوانی من میشود!» «ولی این ساز روسی است.» «بله میدانم، من یکدوره زندگی اسارت در روسیه بسر برده‌ام.» «شاید در موقع جنگ بین‌المللی ۱۹۱۴ اسیر شده‌اید؟» «بله، از همان ابتدای جنگ، من در فرونت صربستان بودم، بعد در جنگ با روسها اسیر شدم. میدانید زندگی اسارت چندان گوارا نیست» «واضح است، آنهم اسارت در سیبری! آیا شما کتاب «یادبود خانهٔ مردگان» تألیف دوستویوفسکی را خوانده‌اید؟» «بله خوانده‌ام، ولی کاملا به آن ترتیب نبود. چونکه ما بعنوان اسیر جنگی بودیم و تا اندازه‌ای آزادی داشتیم، در صورتیکه او با موژیکها در زندان بوده. ولی میان ما پروفسورها، نقاشها، شیمی‌دانها، سنگتراشها، پیرایشگها، جراح‌ها، موسیقی‌دانها، شعرا و نویسندگان بودند. پای چسم مرا که در جنگ گلوله خورده بود در همانجا عمل کردند.» «در این صورت بشما خیلی سخت نمیگذشته.» «مقصودتان از سختی چیست؟ واضح است، در ابتدا ملاحظهٔ ما را میکردند. راستش را میخواهید، در اوایل ما تا اندازه‌ای از وضع خودمان راضی بودیم. اگرچه تمام روز را محبوس بودیم، ولی در اردوی خودمان آزادی داشتیم. تآتر درست کرده بودیم. آلونکهائی برای خودمان ساخته بودیم. بعلاوه بهر افسری از قرار ۲۵ روبل در ماه پول جیبی میدادند و در آنوقت در سیبری فراوانی و ارزانی بود. باندازهٔ کافی خوراک داشتیم، اگرچه اغلب پول جیبی ما را نمیپرداختند. و بعد هم میدانید ما اجازه نداشتیم خارج بشویم. تصور بکنید که ما مجبور بودیم سالها حبس باشیم. من خسته و کسل شده بودم و تمام روز را بخواندن کتاب میگذرانیدم، چندی که گذشت، یعنی شش ماه بعد وقتی که اسرای ترک بما ملحق شدند، من برای آموختن زبان ترکی با آنها طرح دوستی ریختم، در این اوان با یک جوان عرب آشنا شدم که اسمش عارف بن عارف از اهل اورشلیم بود. شروع به تحصیل کردم و در مدت کمی زبان ترکی را یاد گرفتم. بطوریکه بزبان ترکی کنفرانس میدادم. چون بین ما محصلینی بودند که تحصیلات خودشان را تمام نکرده بودند، بما اجازه دادند که درس بدهیم. در اینصورت درسها و کنفرانسها دایر شد. نمایش تآتر میدادیم و زنهای روسی از خارج بهترین تزئین و لباس و لوازم دیگر را برایمان میفرستادند. اغلب یک چیز عالی از آب در میآمد، بطوریکه از خارج بتماشای نمایش‌های ما می‌آمدند. «پس برای خودتان یک‌جور زندگی مخصوصی داشته‌اید؟» «شما گمان میکنید! من فقط قسمت خوبش را شرح دادم. شما فراموش میکنید که ما در یک اردو حبس بودیم که روی تپه واقع شده بود و بمسافت دو کیلومتر با شهر کراسنویارسک فاصله داشت. اطراف اردو سیم خاردار کشیده بودند و تیرهائی بطول شش متر بزمین کوبیده شده بود و فاصله بفاصله باروهائی بود که پاسبانان تفنگ بدست کشیک میدادند. ولی من از آلونک خودم بیرون نمیآمدم و همهٔ وقتم صرف خواندن کتاب میشد و یا کنفرانسهای خودم را تهیه می‌کردم. تنها چیزی که بمن دلداری میداد این بود که میدیدم این همه اشخاص تحصیل کردهٔ صنعتگر دیگر، همه جوان و خوشبخت یا پیر و بدبخت با سرنوشت من شریک بودند.» «اما شما فراموش می‌کنید که از خطر جنگ، ترانشه، صدای شلیک، گاز خفه کننده و مرگ دائمی که جلو چشمتان بوده محفوظ بوده‌اید؟» «گفتم شما از وضع ما خبر ندارید، فقط روزی دو ساعت ما حق تفریح و گردش داشتیم – لباسها به تنمان چین‌خورده بود و چرک شده بود، لباس زیر نداشتیم. زمستان هوا ۴۰ یا ۵۰ درجه زیر صفر بود و تابستان در ۳۰ درجه حرارت ما مثل حیوانات چهارپا در آغل حبس بودیم. بعلاوه حریق، ناخوشیهای مسری و وقایع وحشت‌انگیزی که رخ میداد، همهٔ اینها بدتر از جنگ بود. گاهی از میان ما یکی دیوانه میشد، یکشب من با رفقا ورق‌بازی میکردم، یکی از رفقا تبر بدوش وارد شد و چنان ضربت شدیدی روی میز زد که همه‌مان از جا جستیم و اگر تبر را از دستش نگرفته بودند همه‌مان را تکه‌پاره کرده بود. یکنفر از اهالی مجار دیوانه شده بود. ادای سگ را درمیآورد، دایم پارس می‌کرد و اسباب سرگرمی ما شده بود، بزرگ‌ترین چیزی که بمن تسلیت میداد وجود رفیق عربم عارف بود، او همیشه زنده‌دل و بهمه چیز بی‌علاقه بود، حضورش تولید شادی میکرد. گذشته از این من یادگارهای ایام اسارت خودم را با عارف در یک روزنامهٔ وین با عنوان: «کاتیا» چاپ کرده‌ام. خیلی مفصل است نمیتوانم شرح بدهم.» «به چه مناسبت کاتیا؟» «– درست است، میخواستم راجع باو صحبت بکنم، از موضوع پرت شدم. او برای من اولین زن و آخرین زن بود و یک تأثیر فراموش نشدنی در من گذاشت. میدانید همیشه زن باید بطرف من بیاید و هرگز من بطرف زن نمیروم. – چون اگر من جلو زن بروم اینطور حس میکنم که آن زن برای خاطر من خودش را تسلیم نکرده، ولی برای پول یا زبان‌بازی و یا یک علت دیگری که خارج از من بوده است. احساس یک چیز ساختگی و مصنوعی را میکنم. اما در صورتیکه اولین بار زن بطرف من بیاید، او را میپرستم. حکایتی که میروم نقل بکنم یکی از این پیش‌آمدهاست. این تنها یادبود عاشقانه‌ای است که هرگز فراموش نخواهم کرد. گرچه ۱۸ و یا ۲۰ سال از آن میگذرد، اما همیشه جلو چشمم مجسم است. «همانوقتیکه ما نزدیک کراسنویارسک اسیر بودیم، بعد از آشنائی من با جوانان عرب که یک‌جور دوستی حقیقتاً برادرانه و جدائی‌ناپذیر ما را بهم مربوط میکرد، هر دومان در یک آلونک منزل داشتیم و تمام وقتمان صرف تحصیل زبان و یا بازی ورق میشد من باو آلمانی میآموختم و او در عوض بمن زبان عربی یاد میداد. یادم است یکشب ما چراغ نداشتیم، توی دوات روغن ریختیم و با تریشنهٔ پیراهن خودمان فتیله درست کردیم و در روشنائی این چراغ کار میکردیم. در همین وقت من زبان ترکی را تکمیل میکردم و از راه چین، از سوئد و نروژ و دانمارک کتاب وارد میکردیم. عارف جوان خوشگلی بود که موهای سیاه تابدار داشت و همیشه شاد و خندان و لاابالی بود. «بهر حال در ۱۹۱۷ اسرای عرب را احضار کردند. برای اینکه از ترکها جدا بشوند. رفیق عربم را از من جدا کردند. باو پول دادند و او را فرستادند در شهر کراسنویارسک تا اینکه وسایل حرکتش را فراهم بکنند. ترکها مرا سرزنش میکردند و میگفتند: «ببین رفیق تو از ما جدا شد برای اینکه بر ضد ما جنگ بکند!» ولی عارف از آن جائیکه خوشگل بود و صورت شرقی داشت در شهر کرانسویارسک طرف توجه دخترها گردید و مشغول عیش و نوش شد. گاهی هم بسراغ ما میآمد. یک روز من با آن وضع کثیف مشغول خواندن بودم، یکمرتبه در باز شد و دیدم یک دختر جوان خوشگل وارد اطاقم شد. من سر جای خودم خشک شده بودم و مات بسر تا پای دختر نگاه میکردم و او بنظرم یک فرشته یا موجود خیالی آمد. سه چهار سال میگذشت که با آن وضع کثیف، زندگی مرگ‌بار، ریشی که مثل ریش راسپوتین تا روی سینه‌ام خزیده بود و لباسی که بتنم چسبیده بود، در میان کتاب و کاغذ پاره‌ها بسر میبردم. حضور یک دختر تر و تمیز خوشگل در مزبلهٔ من باور نکردنی بود. آن دختر زبان آلمانی هم میدانست و با من شروع بحرف‌زدن کرد ولی من بطوری ذوق‌زده شده بودم که نمی‌توانستم جوابش را بدهم. پشت سر او در باز شد و رفیقم عارف وارد شد و خندید من فهمیدم برای متعجب کردن من اینکار را کرده بود و مخصوصاً او را آورده بود تا معشوقهٔ خودش را بمن نشان بدهد. این کار را از راه بدجنسی نکرده بود که دل مرا بسوزاند، فقط برای تفریح و شوخی کرده بود. چون من کاملاً از روحیهٔ او اطلاع داشتم، عارف بمن گفت: «بیا برویم شهر، من برایت اجازه میگیرم.» بعد از چند سال اولین‌بار بود که من بشهر میرفتم. بالاخره با عارف و کاتیا که اجازهٔ مرا گرفت، بطرف شهر روانه شدیم، در جاده برفها کم‌کم آب میشد و بهار شروع شده بود، نمیتوانید تصور بکنید که من چه حالی داشتم! از کنار رودخانهٔ ینی‌سئی رد میشدیم، من از شادی در پوست خودم نمیگنجیدم و بکلی محو جمال آن دختر شده بودم، تمام راه را دختر از هر در با من صحبت میکرد، من مثل مرده‌ای که پس از سالیان دراز سر از قبر درآورده و در دنیای درخشانی متولد شده، جرأت حرف‌زدن با او را نداشتم و نمیتوانستم جوابش را بدهم تا اینکه بالاخره وارد شهر شدیم و ما را در اطاقی برد که در آن چراغ برق، میز با رومیزی سفید، صندلی و تختخواب بود. من مثل دهاتیها بدر و دیوار نگاه میکردم و از خود میپرسیدم: «آنچه می‌بینم به بیداری است یا به خواب؟» من و عارف کنار میز نشستیم؛ دختر برایمان چائی آورد، بعد با من شروع بحرف‌زدن کرد، از آن دخترهای مجلس‌گرم‌کن و کار بر و حراف بود. بعد فهمیدم که دختر نیست، شوهر او در جنگ کشته شده بود و یک بچهٔ کوچک هم داشت. در خانهٔ آنها یک مهندس و زنش هم بودند و این زن که با زن مهندس آشنائی داشت، با هم زندگی میکردند. گویا اطاق را از او کرایه کرده بود. شب را در آنجا گذرانیدیم، یک شبی که هرگز تصورش را نمیتوانستم بکنم، من برای آن زن جوان عشق نداشتم، اصلا جرأت نمیکردم این فکر را بخودم راه بدهم، او را می‌پرستیدم. او برای من از گوشت و استخوان نبود، یک فرشته بود، فرشتهٔ نجات که زندگی تاریک و بی‌معنی و یک‌نواخت مرا یک لحظه روشن کرده بود. من نمی‌توانستم با او حرف بزنم و یا دستش را ببوسم. «صبح برگشتم ولی با چه حالی! همینقدر میدانم که زندگی در زندان برایم تحمل‌ناپذیر شده بود. نه میتوانستم بخوابم و نه بنویسم و نه کار بکنم. از دو کنفرانس هفتگی خودم بعذر ناخوشی کناره‌گیری کردم. بعد از این پیش‌آمد همه چیز بنظرم یک معنی مبهم و مجهول بخودش گرفته بود، مثل اینکه همهٔ این وقایع را در خواب دیده بودم. دو سه هفته گذشت، یک کاغذ از کاتیا برایم آمد. «بچه وسیله مبادلهٔ کاغذ میکردید؟» «زیر یکی از تیرها را که دور از چشم‌انداز پاسبانان بود، محبوسین کنده بودند و ته تیر را بریده بودیم بطوری که برداشته و گذاشته میشد. هر روز بنوبت یکی از ما بطور قاچاق میرفت و برای دیگران چیزهائی که احتیاج داشتند میخرید و میآورد، کاغذها را هم او میرسانید. باری در کاغذ خودش نوشته بود دوشنبه که روز شنای ما بود من از کنار رودخانه بروم و او به ملاقات من خواهد آمد. گویا عارف برایش گفته بود ما هفته‌ای دو روز حق شنا داشتیم. البته چون این زن خوشگل و خوش‌صحبت بود میتوانست اجازهٔ ورود به منطقهٔ ممنوع را بدست بیاورد. اما رابطه داشتن با محبوسین برایش تعریفی نداشت از این جهت این راه بنظرش رسیده بود. باری روز دوشنبه موقعی که ما را از کنار رودخانه میبردند من با ترس و لرز بمحلی که قرار گذاشته بود رفتم. همینکه قدری از میان بیشه گذشتم کاتیا را دیدم. با هم رفتیم کنار رودخانه نشستیم، جنگل سبز و انبوه دور ما را گرفته بود. او باز شروع بصحبت کرد، من فقط دست او را در دستم گرفتم و بوسیدم، کاتیا طاقت نیاورد و خودش را در آغوش من انداخت، او خودش را تسلیم کرد، در صورتیکه من هیچوقت تصورش را بخودم راه نداده بودم، چون او برای من یک موجود مقدس دست‌نزدنی بود! از آنروز ببعد زندگی محبس بیش از پیش برایم سخت و ناگوار شد. سه چهار بار همین کار را تکرار کردیم و در روزهای شنا من دزدکی از او ملاقات می‌کردم، تا اینکه یک هفته از او بی‌خبر ماندم. بعد کاغذ دیگری از او رسید و نوشته بود نوبت دیگر که بشنا می‌رویم او می‌آید و لباس مبدل برایم می‌آورد. – من به رفقایم اطلاع دادم که ممکن است چند شب غیبت بکنم و از آنها خواهش کردم که بجای من امضا بکنند. از موقع سرشماری که چهار بچهار در محوطهٔ حیاط میایستادیم و یک نفر ماها را میشمرد ترسی نداشتیم. چونکه این تنها موقع تفریح ما بود و همیشه عده‌ای جابجا میشدند، بطوری که سرشماری دقیق هیچوقت صورت نمیگرفت. بهر حال روز موعود، کنار رودخانه باو برخوردم دیدم برایم یک دست لباس بلند چرکس و یک کلاه پوستی آورده لباس را پوشیدم و کلاه ر ا بسر گذاشتم و راه افتادیم. «از ساخلو محبوسین تا شهر دو ساعت راه بود. در بین راه اگر کسی بما برمی‌خورد، کاتیا با من روسی حرف میزد. ولی من هیچ جوابش را نمیدادم فقط گاهی می‌گفتم: «اسپاسیبو.» بالاخره رفتیم بخانه‌اش. تا صبح در اطاق او بودم. فردایش با خانوادهٔ مهندس روسی و زن و بچه‌اش بقصد گردش در کوه‌ها حرکت کردیم، سه روز گردش ما طول کشید در کوه «سه ستون» که قلهٔ آن بشکل سه شقه درآمده بود رفتیم و در جنگل نزدیک آنجا چادر زدیم و آتش کردیم. در این محل مثل یک دنیای دور و گمشده دور از مردم و هیاهوی آنها بودیم. خوراکهای خوب می‌خوردیم و مشروب خوب می‌نوشیدیم و از لای شاخهٔ درختها ستاره‌ها را تماشا میکردیم. نسیم ملایم و جان‌بخشی میوزید. کاتیا شروع بخواندن کرد، آواز «کشتیبانان ولگا» و «استنکارازین» را با صدای افسونگری می‌خواند و مهندس روسی با صدای بم باو جواب میداد. صدای کاتیا مثل زنگهای کلیسا در گوشم صدا می‌کرد من بجای خودم مانده بودم، اولین‌بار بود که این آواز آسمانی را می‌شنیدم. از شدت کیف و لذت بخود میلرزیدم و حس میکردم که بدون کاتیا نمیتوانستم زندگی بکنم. «این شب تأثیری در زندگی من گذاشت، تلخی گوارائی حس کردم که حاضر بودم همان ساعت زندگی من قطع بشود و اگر مرده بودم تا ابد روح من شاد بود. بالاخره برگشتیم هرگز فراموشم نمیشود، صبح که بیدار شدم، کاتیا سماور را آتش کرده بود برایم چائی میریخت که در باز شد و عارف وارد شد. من سر جایم خشکم زد، او هیچ نگفت فقط نگاهی به کاتیا کرد و نگاهی بمن انداخت، بعد در را بست و رفت. من از کاتیا پرسیدم: «مگر چه شده؟» او گفت: بچه است، ولش کن، او با همهٔ دخترها راه دارد، من از اینجور جوانها خوشم نمیآید. بدرک! او کسی است که سر راهش گلها را می‌چیند، بو میکند و دور میاندازد!» «رفیقم رفت و دیگر از آن ببعد هرچه جویا شدم اثرش را نیافتم.» تخت ﺍبونصر ‫سال دوم بود که کاوش «متروپولیتین میوزیوم شیکاگو»[۱] ‬نزدیک شیرﺍز، باﻻی تپهٔ «تخت ﺍبونصر» ‫کاوش‌های علمی می‌کرد. ‬ولی بغیر ﺍز قبرهای تنگ و ترش که ﺍغلب ﺍستخوﺍن چندین نفر در ﺁنها یافت می‌شد، ‬کوزه‌های قرمز، ‬بلونی، ‬سرپوشهای برونزی، ‬پیکان‌های سه پهلو، ‬گوشوﺍره، ‬ﺍنگشتر، ‬گردن‌بندهای مهره‌ﺍی، ‬ﺍلنگو، ‬خنجر، ‬سکهٔ ﺍسکندر و هرﺍکلییوس و یک شمعدﺍن بزرگ سه‌پایه چیز قابل توجهی پیدﺍ نکرده بود. ‫دکتر وﺍرنر ‪ Warner‬که متخصص ﺁرکئولوژی و زبانهای مرده بود بیهوده سعی می‌کرد ﺍز روی مهره‌های استوﺍنه‌ای که خطوط میخی و ﺍشکال ﺍنسان و یا حیوﺍنات رﺍ دﺍشت و یا علامات ظروف سفالی تحقیقات تاریخی ‫بکند، ‬گورست ‪ Gorest‬و فریمن ‪ Freeman‬که همکارﺍنش بودند، با لباس زرد و چروک‌خورده، بازوهای لخت و ساقهای برهنه که زیر تابش آفتاب سوخته شده بود کلاه کتانی بسر و دوسیه زیر بغل، از صبح تا شام مشغول رﺍ‌هنمائی کارگرﺍن، یاددﺍشت، عکس‌بردﺍری و کاوش بودند ولیکن پیوسته به کلکسیون تیله شکسته‬ افزوده میشد. ‬بطوریکه کم‌کم هر سه نفر دلسرد شده و تصمیم گرفته بودند که تا ﺁخر سال رﺍ کجدﺍر و مریز نموده، سال ﺁینده به حفریات خاتمه بدهند. گویا میسیون ﺍبتدﺍ گول دروﺍزه و سنگهای تخت جمشیدی رﺍ خورده بود که باین محل حمل شده بود و فقط‬ سر در ﺁن ﺍز سنگ سیاه برپا بود در صورتیکه چندین تخته سنگ دیگر ﺍز همان جنس که عبارت بود ﺍز بدنه و جرز بدون ترتیب روی زمین ﺍفتاده بود و حتی شکستهٔ یکی ﺍزین سنگها جزو مصالح ساختمان بکار رفته بود، و ﺁثار یک رج پله ﺍز زیر خاک درﺁمده بود که ﺍز تپه بپائین می‌رفت. دکتر وﺍرنر در ﺍطاقهای روی تپهٔ مقابل تمام روز مشغول مطالعه و مرتب‌کردن اشیاﺀِ پیدﺍ شده بود. – ﺍین اطاقها‬ عبارت بود ﺍز یک ﺍنبار، یک ﺁشپزخانه و روشوئی، یک تاﻻر بزرگ که جلو ﺍیوﺍن بود و برﺍی مطالعه و نهار‬خوری و نشیمن تخصیص دﺍده بودن‬د. اطاق دست چپ تاﻻر برﺍی خوﺍب تعیین شده بود. گماشته ﺁنها قاسم که هم شوفر و هم نوکر ﺁنها بود، اغلب برﺍی خرید ﺁذوقه و برف[۲] بشیرﺍز می‌رفت. چون ﺁبادیهای نزدیک مانند: «ﺍمامزﺍده دست خضر» و «برم دلک» و یک قلعهٔ دهاتی که سر رﺍه بود، مایحتاج زندگی محدود و باندﺍزهٔ کافی بهم نمیرسید. برم دلک محل نسبتاً با صفائی بود و هوﺍی معتدل دﺍشت، از ﺍین‌رو در تابستان تفریحگاه ﺍ‌هالی شیرﺍز بود. مردم با دم و دستگاه میرفتند و یکی دو شب در ﺁنجا بسر میبردند. دکتر وﺍرنر و همکارﺍنش نیز هر وقت ‫دست ﺍز کار میکشیدند، بقصد گردش به برم دلک میرفتند و یا در تاﻻر وقت خود رﺍ ببازی شطرنج و خوﺍندن میگذرﺍنیدند. ولی پس ﺍز کشف تابوت سیمویه ورق برگشت. ‬مخصوصاً در زندگی دکتر وﺍرنر تغییر کلی رخ دﺍد. زیرﺍ کشف ﺍین تابوت علاوه بر ﺍینکه یکی ﺍز قطعات گرﺍنبهای ﺁرکئولوژی بشمار میرفت، ‬سند مهمی دربردﺍشت که تمام‬ ‫وقت وﺍرنر رﺍ بخود مشغول کرد. *************** یکروز که فریمن با دسته‌ای ﺍز کارگرﺍن در دﺍمنهٔ کوه مقابل مشغول کاوش بود علائمی کشف کرد و پس ﺍز کندوکو چندین تخته‌سنگ که با ساروج و گل محکم شده بود، باﻻخره به نقبی سر درﺁورد که در کوه زده بودند. با حضور دکتر وﺍرنر و گورست تابوت سنگی بزرگی در میان سردﺍبه کشف کردند که بشکل مکعب مستطیل ‫ﺍز سنگ یک‌پارچه ترﺍشیده شده بود. بزحمت زیاد تابوت رﺍ حمل کردند و در ﺍطاق خوﺍب خود که مجاور تاﻻر بزرگ بود گذﺍشتند. با دقت و ﺍحتیاط زیاد تخته‌سنگ در تابوت رﺍ بردﺍشتند گوشهٔ تابوت، کالبد مومیائی مرد بلندباﻻئی دیده میشد که چنباتمه نشسته و زﺍنوهایش رﺍ بغل زده بود. سرش رﺍ پائین گرفته و خود فوﻻدین بسر دﺍشت که دو رشته ‫مروﺍرید رویش بسته شده بود. لباس زربفت گرﺍنبهائی به‌تنش و یک گردنبند جوﺍ‌هرنشان روی سینه‌ﺍش و قدﺍره‌ﺍی بکمرش بود. اما تمام لباس ﺍندوده به روغن مخصوصی بود و پارچهٔ شفاف نازکی روی سرش ﺍفتاده بود. وارنر با احتیاط هرچه تمامتر، پارچه نازک روی مومیائی را پس زد. گوشهٔ حریری که جلو دهن مومیائی واقع شده بود جویده و مثل اینکه ﺁلوده بخون خشک شده بود. گوشت صورت باستخوﺍن چسبیده بود و چشمهایش بحالت وحشت‌ﺍنگیز می‌درخشید. وﺍرنر ملتفت شد دید یک لوله فلزی مانند دعا که بحلقهٔ سیمی وصل شده بود روی سینهٔ مومیائی بحالت موقت آویخته بود. ‬دکتر وﺍرنر لوله رﺍ ﺍز سیم جدﺍ کرد، همینکه باز نمود دو ورق کاغذ پوستی ﺍز میانش بیرون ﺁورد. که روی یکی ﺍز ﺁنها بخط پهلوی نوشته شده بود و روی دیگری که کوچک‌تر بود خطوط هندسی و علاماتی نقش شده بود. وﺍرنر وظیفهٔ خودش میدﺍنست که قبل ﺍز جستجو و کاوش بیشتری در ﺍشیاﺀ تابوت ورقه رﺍ بخوﺍند. *************** تحقیقات و مطالعات دکتر وﺍرنر چندین هفته بطول ﺍنجامید و در تمام ﺍین مدت بقدری شیفتهٔ مطالعه شده بود ‫که ﺍز خوﺍب و خورﺍک ﺍفتاده بود. ﺍغلب در ﺍطاق تنها با خودش حرف میزد. و پیوسته پس ﺍز فرﺍغت همکارﺍنش، رﺍجع به متن کاغذ پوستی با ﺁنها مباحثه میکرد. و یا غرق در مطالعهٔ کتابهای عجیب و غریب سحر و جادو بود که رفقایش ﺍز ﺁنها سر در نمیآوردند و ﺍین روش ﺍو رﺍ حمل بر جنون میکردند. یکروز طرف عصر، بعد ﺍز ﺁنکه فریمن دست ﺍز کار کشید، با یکمشت تیله شکستهٔ قرمزرنگ که روی ﺁنها خطوط چپ ﺍندر رﺍست قهوه‌ﺍی سیر کشیده بود، وﺍرد تاﻻر شده تیله‌ها رﺍ روی میز بزرگ میان تاﻻر که مملو ‫بود ﺍز روزنامه، مجله و ﺁلبوم عکس گذﺍشت. دکتر وﺍرنر کنار لبش پیپ گذﺍشته بود و بحالت متفکر قدم میزد. نزدیک فریمن رفت و ﺍز ﺍو پرسید: «گورست کجاست؟. «– رفته گردش، ‬وﺍنگهی یکهفته ﺍست بکلی عوض شده حق هم دﺍرد، ‬چون ﺍز ما جوﺍنتر ﺍست. زیر ﺁفتاب، زندگی یک‌نوﺍخت، ندﺍشتن تفریح، به ﺍو خیلی سخت میگذرد! «– رفته شیرﺍز؟ «– بله، روز یک‌شنبه با هم در برم دلک بودیم. – گویا موضوع زنی در میان باشد. «– باید بهش تذکر بدهم که موﺍظب رفتار خودش باشد. ‬‌هان، ‬خونش بجوش آمده! ﺍما فرﺍموش کردم باو ‫بگویم، می‌ خوﺍستم ﺍمشب رﺍ دور هم باشیم. ‬میدﺍنید؟ میخوﺍ‌هم ﺍمشب ساعت هشت و ربع تشریفاتی که در وصیت‌نامه دستور دﺍده ﺍنجام بدهم. ‫فریمن متعجب: «‬– کدﺍم دستور! همان دعاهائی که میگفتید باید با شرﺍیط مخصوصی خوﺍند – و مرده زنده ‫میشود! «– می‌دﺍنم که تو دلت بمن میخندی. ‬ﺍشتباه نکنید، ‬من ﺍز شما بی‌اعتقادترم. ‬ولی پیش خودم تصور میکنم ﺍین وصیت‌نامهٔ زنی ﺍست که شاید صدها سال پیش در گور رفته و معتقد بوده که خون خودش رﺍ طعمهٔ مومیایی کرده به ﺍمید ﺍینکه روزی کاغذش خوﺍنده بشود. میخوﺍ‌هم بگویم باین وسیله ﺁرزو و خوﺍ‌هش زنی برﺁورده میشود که نسبت باو مدیون هستیم، مدیون حسادت ﺍو هستیم. ‬برﺍی ما چندﺍن گرﺍن تمام نمیشود، ‬فقط دو جور بخور ﻻزم ﺍست که قبلا تهیه کرده‌ام، چند گل آتش و نیمساعت صرف انرژی. برای ما خرج دیگری ندارد. کی میدﺍند!... ‬ما هنوز باسرﺍر پیشینیان پی‌نبرده‌ایم! «– آیا مضحک نیست؟ من مسئولیتی بعهدهٔ خودمان نمی‌بینم که مطابق دستور عمل بکنیم. ﺍگر ﺍین تابوت بغیر ما دست کس دیگر ﺍفتاده بود، آیا خودش رﺍ مجبور به ﺍجرﺍی هوﺍ و هوس ﺍین زن میدﺍنست؟ «– بهمین جهت که دست ما ﺍفتاده، ‬من معتقدم باید مطابق وظیفهٔ خودمان رفتار کنیم. (‬ﺍشاره به تیله‌های ماقبل تاریخ): شما گمان میکنید این تیله‌های ماقبل تاریخی که از روی آن مثلا میشود حدس زد، آدمیزاد احمقی در چهار پنج هزﺍر سال پیش که کنار ﺍین کوه چشمه بوده میزیسته و در ﺍین کاسه ﺁش میخورده علمی ﺍست، در صورتیکه هیچ رﺍبطهٔ مستقیمی با زندگی ما ندﺍشته. اما وصیت نامهٔ قابل توجهی که یک ترﺍژدی ﺍنسانی و حسی ‫در بر دﺍرد، شما ﺁنرﺍ جزو خرﺍفات می‌پندﺍرید؟ خیلی طبیعی ﺍست که ﺁنجائیکه علوم متعارفی شکست میخورد با لبخند شکاک تلقی بشود. ﺍگر مقصود علوم رسمی ﺍست که ﺍز ﺁن پول در میآید، خیر ﺍین موضوع علمی نیست و فقط تفریحی ﺍست! بر عکس من ﺍین ﺁزمایش رﺍ وظیفهٔ شخصی خودمان میدﺍنم، اعم ﺍز ﺍینکه نتیجه بدهد یا ندهد. «– دیروز میگفتند که همهٔ مطالب وصیت نامه برﺍی شما روشن نشده و هنوز اشکاﻻتی دﺍرید. «– فقط کلمه، یا یک جمله‌اش رﺍ درست نفهمیدم، ‬باقیش ترجمه شده. ولی ﺍز ﺁنجائیکه ﺍمشب شب چهارده ماه ﺍست و موﺍفق با شرﺍیط موقعیت نجومی ﺍست که در وصیت نامه قید شده، نمیتوﺍنم ﺍین ﺍقدﺍم رﺍ بتأخیر بیندﺍزم. ﺍشتباه چندﺍن مهم نیست در ﺁخر وصیتنامه مینویسد: پس ﺍز ﺍنجام مرﺍسم «نیرنگ» یعنی عزﺍیم، طلسم رﺍ در «ﺁتر» افگند. نه، جمله ﺍینطور ﺍست «چگون دنمن تلتم رﺍ بین ﺁتر ﺍوگندت سیمویه ﺍور ﺁخیزت»[۳] ‬یعنی چون ﺍین طلسم رﺍ در ﺁتش ﺍفکند سیمویه برخیزد. ﺁیا مقصودش ﺍینست که پس ﺍز ﺍنجام عزﺍیم: ﺁتش «افگند» یعنی فرونشیند؟ یا ﺁتش خاموش میشود، ﺁن وقت باید منتظر بود که مومیائی برخیزد؟ شاید مقصودش طلسمی ﺍست که خطوط هندسی دﺍرد و روی کاغذ جدﺍگانه نوشته شده، باید پس ﺍز ﺍنجام نیرنگ ‪ Incantation‬ﺁنرﺍ در ﺁتش ﺍندﺍخت، ‬آنوقت سیمویه برمیخیزد. صبر کنید ترجمهٔ وصیتنامه رﺍ که در جیبم ﺍست برﺍیتان بخوﺍنم. دکتر وﺍرنر رفت روی صندلی رﺍحتی نشست، کاغذی ﺍز جیبش درﺁورد و شروع بخوﺍندن کرد: «بنام یزدﺍن! من گورﺍندخت، دختر وندسپ مغ در عین حال خوﺍ‌هر پادشاه و زن سیمویه، مرزبان «برم دلک، شاه‌پسند و کاخ سپید» هستم. ده سال زناشوئی ما بطول ﺍنجامید بی‌ﺁنکه بچه‌ای از تخمهٔ سیمویه بوجود ﺁید. شوهرم طبق رسوم و دستور جاودﺍن همسر دیگری اختیار کرد تا پسری بیاورد. ولی کوشش ﺍو بیهوده بود، چه بگوﺍ‌هی پزشکان ﺍو مقطوع ﺍلنسل (اکار = بیکار) بود. ﺍما سیمویه ﺍز رﺍه هوسرﺍنی و نه ﺍز رﺍه ﺍنجام مقاصد دینی با زن جادوئی مشورت کرد و پس ﺍز بکار بردن دﺍروهائی بدختر پستی ﺍز روسپیان دل باخت. با وجود عهد و پیمانی که بین من و ﺍو رفته بود ﺍز تجدید زناشوئی چشم بپوشد، در تصمیم خود پافشاری کرد. تمام وقت خود رﺍ در کاخ سپید با خورشید دختر روسپی بعیش و نوش میگذرﺍنید. ﺍز کار و فرمانروﺍئی خود دست کشید و جلو خورشید بمن توهین و تحقیر روﺍ میدﺍشت. باﻻخره مرﺍسم عروسی رﺍ فرﺍ‌هم ﺁورد، من بموجب شرطی که با سیمویه کرده بودم، ‬زنده‌بگور شدن رﺍ بتحمل رسوﺍئی و خوﺍر شدن ترجیح دﺍدم و برﺍی ﺍنتقام دست بدﺍمن زن جادوئی شدم. همان شب که جشن عروسی سیمویه و خورشید بر پا بود، ﺍکسیر جادوگر رﺍ در جام شرﺍب ریخته باو خورﺍنیدم و سیمویه در حالت موت کاذب (بوشاسپ) افتاد. «زن جادو، وسیلهٔ دفع طلسم و زنده شدن سیمویه رﺍ در طلسم جدﺍگانه بمن دﺍد. ولی من ترجیح دﺍدم که با شوهرم زنده در گور بروم و خونم در قبر خورﺍک ﺍو بشود، خون هر سه ما رﺍ در طی ﺍقامت طویل زیرزمینی خود بمکد، تا خفت همسری با خورشید رﺍ بخود هموﺍر بکند! برﺍی ﺍین که برﺍدرم بدﺍند که من بعهد خود وفا کرده‌ﺍم، طلسمی که دوباره ﺍو رﺍ زنده خوﺍ‌هد کرد در جوف وصیت‌نامه ﺍست. «ای کسیکه ﺍین وصیت‌نامه رﺍ میخوﺍنی؛ بدﺍن که سیمویه نمرده و در حالت «بوشاسپ» موت کاذب ﺍست. مطابق دستور زن جادو مومیائی شده و بوسیلهٔ ﺍین طلسم زنده خوﺍ‌هد شد، برﺍی ﺍین کار باید در ماه شب چهارده بین تو و تابوت یک پرده فاصله باشد. بخوردان را برافروخته در مندل (یونه) بگذارند و بوی خوش در ﺁن بریزند و ﺍین کلمات رﺍ ببانگ بلند ﺍدﺍ کنند. (ﺍینجا متن کلماتی ﺍست که به پازند نوشته شده، گویا سریانی ﺍست. معنی ﺁنها معلوم نیست و فقط باید خوﺍنده شود. بهر حال دﺍنستن معنی عزﺍیم در مرﺍسم جادوگری ضروری نیست.) بعد، چون طلسم رﺍ در ﺁتش ﺍندﺍزند سیمویه برمیخیزد.» همین مطلب ﺍخیر رﺍ درست نفهمیدم ﺍما چنانکه ملاحظه می‌کنید همه دستورهای ﻻزم رﺍ دﺍده ﺍست. دکتر وﺍرنر کنجکاوﺍنه نگاهش رﺍ به صورت فریمن دوخت و بعد وصیت‌نامه رﺍ تا کرد و در جیبش گذﺍشت. فریمن سرش رﺍ تکان داد: «قصه حسادت ﺍبدی زن!» وﺍرنر عینک خود رﺍ بردﺍشت، پاک کرد و دوباره گذﺍشت: «– علاوه بر درﺍم حسادت، نکات مهمی برﺍی من روشن شده. ﺍولا زندگی دﺍخلی یک حاکم عیاش رﺍ در زمان ساسانیان بر ما مکشوف میکند دیگر ﺍینکه ناحیه تخت ﺍبونصر را «برم دلک، شاه‌پسند و کاخ سپید» مینامیده‌ﺍند. دست خضر «باغ زندﺍن» بوده (ﺍین مطلب رﺍ ﺍز روی ﺍسناد دیگر پیدﺍ کرده‌ام.) بعلاوه بر ما ثابت میشود که در زمان ساسانیان ﺍزدوﺍج «خویتودس = خویشی‌دﺍدن» یعنی زناشوئی بین خویشان نزدیک و ‌همخون معمول بوده و یا ﻻﺍقل نزد حکام و ﺍشخاص با نفوذ مرسوم بوده ولی چیزیکه مهم ﺍست تاکنون ما نمیدﺍنستیم که در هر قبری چرﺍ چندین ﺍستخوﺍن مرده پیدﺍ میشود ﺍ‌هالی ﺍینجا میگفتند که در قدیم وقتی کسی زیاد پیر میشده و کاری ﺍز ﺍو برنمیآمده، جوﺍنان ﺍو رﺍ با تشریفاتی بیرون شهر میبردند و زنده‌بگورش میکردند تا ﺍو باین وسیله روی زمین ﺍسباب زحمت دیگرﺍن نشود. – ﺍین ﺍعتقاد نزد بعضی ﺍز طوﺍیف ﺍفریقا هم با تغییرﺍتی وجود دﺍرد. منهم تاکنون بهمین عقیده باقی بودم. ولی مطابق ﺍین سند معلوم میشود هر مردی که میمرده زنهایش رﺍ با ﺍو زنده چال میکرده‌اند تا در ﺁن دنیا همدم ﺍو باشند. ﺍین ﺍعتقاد در نزد ملل قدیم وجود دﺍشته ﺍست. «از طرف دیگر چنانکه همه‌مان ملاحظه کردیم، دهن مومیائی ﺁلوده بچیزی شبیه خون خشک شده ﺍست. طبق عقاید عامه ﺍگر مرده‌ﺍی کفن رﺍ بدندﺍن بگیرد، بین زندگان مرگ و میر میافتد. برﺍی دفع بلا، باید در قبرستانها کاوش بکنند و بعد ﺍز ﺁنکه مردهٔ خونخوﺍر رﺍ پیدﺍ کردند، سرش رﺍ بیک ضربت ﺍز تن جدﺍ بکنند در متن کاغذ پوستی نوشته شده که: «خون ما خورﺍک مرده بشود.» ‬حاﻻ من نمیخوﺍ‌هم دﺍخل در جزئیات عقاید عامه بشوم، ﺍما چیزی که مهم ﺍست ما در ﺍینجا یک سند حقیقی و تاریخی در دست دﺍریم. ﺁیا سیمویه در حالت موت کاذب ﺍز خون زنهای خود تغذیه میکرده! ﺁیا ﺍین خورﺍک برﺍی چندین صد سال یکنفر کافی ﺍست؟ یا ﺍینکه درین حالت پس ﺍز مدتی دیگر ﺍحتیاج به خورﺍک ندﺍرند. من ﺍعتقادی به خرﺍفات ندﺍرم ولی در بی‌اعتقادی خودم هم متعصب نیستم، فقط در عقاید ﺁن زمان کنجکاو شده‌ﺍم. صرف نظر ﺍز موهومات و خرﺍفات، علوم ﺍمروزه باید هر حادثهٔ حسی و هر فنومنی رﺍ ﺍز شاخ و برگ‌هائی که به ﺁن بسته‌اند مجزﺍ کرده و در تحت مطالعهٔ دقیق قرﺍر دهد. ولی... درین بین گورست که به ﺁ‌هنگ وﺍلسی سوت می‌زد، سرﺍسیمه وﺍرد شد. یک سگ قهوه‌ای بزرگ هم دنبالش بود. گورست کلاه خود رﺍ روی میز پرتاب کرد و قاسم رﺍ صدﺍ زد و دستور دﺍد که شربت بیاورد. دکتر وﺍرنر دنبالهٔ حرف خود رﺍ برید و نگاهی به فریمن کرد. وﺍرنر به گورست: «حاﻻ با فریمن رﺍجع بشما صحبت می‌کردیم.» «لابد تعریفم رﺍ میکردید.» وارنر: «قرار شد گوش شما را بکشم.» «حرفهای فریمن رﺍ باور نکنید. ﺍو مثل ﺍتللو حسود ﺍست. فقط ﺁمدم بشما مژده بدهم که پیش‌ﺁمد خوبی شده، ﺍمشب هر دو شما مهمان من هستید.» دستی روی سر اینگا، سگ قهوه‌ای، کشید. وﺍرنر پیپ خود رﺍ دوباره توتون ریخت و ﺁتش زد و با تفنن مشغول کشیدن شد. قاسم سه گیلاس شربت ﺁورد و جلو ﺁنها گذﺍشت. گورست ﺍز شربت چشید و گفت: «ﺍمشب هردوتان در برم دلک مهمان من هستید. سه تا خانم هم ﺁنجا هستند. می‌خوﺍ‌هم یکشب مثل «شبهای عربی»[۴] بگذرﺍنیم. مگر ما در مشرق‌زمین نیستیم؟ تا حاﻻ بجز ﺁفتاب سوزﺍنش که بکله ما تابیده و خاکش که توتیای چشممان کرده‌ﺍیم چیز دیگری عاید ما نشده. – اصلا از بسکه میان ﺍستخوﺍن مرده و ﺍشیاﺀ پوسیدهٔ دنیای قدیم زندگی کرده‌ایم، حس زندگی در ما کشته شده، دکتر، شما زندگی غریبی برﺍی خودتان ﺍختیار کرده‌ﺍید. تمام روز رﺍ در ﺍطاق دم کرده زیر ﺁفتاب مشغول مطالعه هستید. شبها خوﺍبتان نمیبرد، ﺍغلب بلند میشوید با خودتان حرف می‌زنید، تفریح و گردش رﺍ بخودتان حرﺍم کرده‌اید و گرم کتاب شدهﺍید. –باور بکنید. ﺍینکارها ﺁدم رﺍ زود پیر می‌کند! وﺍرنر: «ﺍز نصایح شما خیلی متشکرم. ولی متأسفم که ﺍمشب نمیتوﺍنم دعوت شما رﺍ ﺍجابت بکنم و در صورتیکه بحرف من گوش بدهید، بشما توصیه میکنم که ﺍمشب رﺍ با هم باشیم و بمن قدری کمک بکنید چون خیال دﺍرم مطابق دستور وصیت‌نامهٔ گورﺍندخت رفتار بکنم. ﺍمشب شب چهاردهم ماه ﺍست و تا یک ماه دیگر کار ما تمام میشود و باید گزﺍرش خودمان رﺍ تهیه بکنیم، در صورتیکه برﺍی تفریح وقت بسیار ﺍست. گورست زد زیر خنده‪» :‬وصیت ﺁن زن رندی که همه‌مان رﺍ مسخره کرده؟ شوخی میکنید. من گمان نمیکردم که کار باینجا بکشد. حاﻻ جداً تصمیم گرفته‌ﺍید که میمون پیر رﺍ زنده بکنید. ‬شما تصور میکنید که‬ جمعیت روی زمین کم ﺍست! میخوﺍ‌هید یکنفر دیگر رﺍ هم به ﺁنها ﺍضافه کنید! در ﺍینصورت مجمع ﺍحضار ﺍروﺍح نیویورک بما نشان خوﺍ‌هد دﺍد! هر سه نفر خندیدند. گورست گفت: «پنج ماه ﺍست که توی ﺍین بیابان ما مثل سگ جان میکنیم و بعد ﺍز کشف قابل توجه تابوت گمان میکنم حاﻻ حق دﺍشته باشیم یک خورده تفریح بکنیم. تقصیر من ﺍست که بفکر ‫شماها بودم! با ﺍتومبیل رفتم شیرﺍز، سه تا خانم و دو نفر ساز زن رﺍ به ﺍصرﺍر ﺁنها با خودم ﺁوردم. چیزیکه ‫غریب ﺍست، کشف تابوت سر زبانها ﺍفتاده و ﺍین زنها گمان میکنند که ما گنج و جوﺍ‌هر زیادی پیدﺍ کرده‌ﺍیم. در‬ ‫‌هر صورت ﺍلآن در برم دلک هستند. چادر زده‌اند و ﺍمشب رﺍ ﺁنجا میمانند. هیچکس هم در ﺁنجا نیست، خلوت ‫ﺍست، ﺁیا ﺍز ﺁن شیشه‌های ویسکی باز هم مانده؟ ﺍز حیث خورﺍک همه وسایل فرﺍ‌هم ﺍست، قاسم رﺍ فرستادم همه چیزها رﺍ ﺁماده کرده. دکتر وﺍرنر با قیافهٔ جدی‪» :‬من مخالفم که با ﺍتومبیل میسیون ﺍز ﺍین قبیل تفریحات بشود. نباید فرﺍموش کرد که مسئولیت بزرگی بگردن ماست. اخلاق و رفتار ما رﺍ خیلی موﺍظب هستند. در ﺍینجور جاهای کوچک ﺁدم ﺁب بخورد همه میدﺍنند! – دو روز دیگر قاسم یا هر یک ﺍز کارگرﺍن ممکن ﺍست هزﺍر جور حرف برﺍی ما در بیاورند، من مایل نیستم که رسوﺍئی رﺍه بیفتد. بشما توصیه میکنم که ﺍیندفعه ﺁخرین دفعه باشد. گورست: «مطمئن باشید هیچکس ما رﺍ ندیده. چون ﺁنها بیرون شهر ﺁمده بودند، ولی چیزیکه قابل توجه ﺍست، امشب ساز شرقی هم داریم. ساز زنها جهودند و فقط سازهای بومی را مینوازند. شاید همان سازی است که در موقع ﺁبادی ﺍین محل میزده‌اند، وقتیکه سیمویه در ﺍملاک خودش زندگی میکرده! گیرم پیره‌میمون شما به تنهائی سه تا زن دﺍشته، در صورتیکه ما سه نفر هر کدﺍم بیش ﺍز یک زن نخوﺍ‌هیم دﺍشت. – باور بکنید باید قدری هم میان زنده‌ها زندگی کرد ﺍما قبلاً بشما میگویم خورشید خانم که ﺍز همه کوچکتر ﺍست مال من خوﺍ‌هد بود. وﺍرنر ناگهان متفکر: «‬خورشید خانم؟» گورست: «بله، خورشید خانم. دختر بلندباﻻئی ﺍست که چشمهای تابدﺍر، صورت گرد و موهای سیاه دﺍرد. ﺍز ﺁن خوشگلهای شرقی ﺍست. میدﺍنید اول ﺍو مرﺍ پسندیده و برﺍیم کاغذ فرستاده (رویش رﺍ به فریمن کرد) یادت هست روز یکشنبه ﺁن زنی که در برم دلک بمن ﺍشاره میکرد؟ وﺍرنر: «چه تصادفات غریبی! زن ﺁخر سیمویه هم ﺍسمش خورشید بود.» گورست: «من گمان میکردم که شوخی میکنید، ﺍما حاﻻ می‌بینم که ﺍین افسانه بکلی فکر شما رﺍ سخت بخود مشغول کرده. ﺁیا حقیقةً تصور میکنید که ﺍسکلت جان میگیرد و سرگذشت ﺁن دنیای خودش رﺍ برﺍی ما نقل میکند؟ در ﺍینصورت رومان مضحکی خوﺍ‌هد شد. اما هنوز بروز رستاخیز خیلی مانده. پس ﺍگر جوﺍ‌هرﺍتش رﺍ بردﺍریم به ﺍحتیاط نزدیکتر ﺍست. ﺁنوقت بعد ﺍمتحان بکنید که مرده زنده میشود یا نه!» وﺍرنر با لحن جدی: «دست به ترکیب مومیائی نباید زد.» گورست: «پس ﺍقلا خلع سلاحش بکنیم و قدﺍره‌اش رﺍ بردﺍریم که ﺍگر زنده شد ما رﺍ قتل‌عام نکند و جوﺍ‌هرﺍت رﺍ با خودش ببرد.» وﺍرنر عینک خود رﺍ جابجا کرد: «حق بجانب شماست که مرﺍ دست میاندﺍزید. – حقیقةً موضوع عجیب و باور نکردنی ﺍست. خودم هم بهیچوجه مطمئن نیستم. ولی حالت مرگ کاذب پر ﺍز ﺍسرﺍر ﺍست. ما ﺍز عملیات جادوگرﺍن دنیای قدیم ﺍطلاعی ندﺍریم. آیا درست ته چشمهای ﺍین مومیائی نگاه کرده‌اید؟ چشمهایش میدرخشد و زنده ﺍست، نگاه میکند. – نگاه پر ﺍز شهوت، پر ﺍز کینه و شاید خجالت هم در ﺁن دیده میشود. مثل ﺍینست که هنوز ﺍز زندگی سیر نشده. من تاکنون ﺍقرﺍر نکرده بودم، ﺍما شرﺍرهٔ زندگی در ته چشمهایش مانده. بر فرض هم که زنده نشود، همانطوریکه به فریمن گفتم ما چیزی گم نکرده‌ایم. ولی در صورتیکه زنده شد و یا فقط تکان خورد، فکرش رﺍ بکنید چه ﺍتفاق بی‌نظیری در دنیا خوﺍ‌هد بود!» گورست ‪ –» :‬تصور محال ﺍست. من میخوﺍ‌هم بدﺍنم ﺁیا بعد ﺍز چندین صد سال، بر فرض هم که مرده مومیائی بشود و ﺍعضای بدنش با وسایل مخصوصی تازه نگهدﺍشته شود – همهٔ ﺍینها فرض ﺍست. چون در ﺍینصورت ماموت رﺍ هم که زیر برفهای سیبریه کاملا حفظ شده باشد ممکنست دوباره زنده کرد. ﺁیا ممکنست بقول خودتان بعد ﺍز چندین صد سال مومیائی دوباره زنده شود. دکتر وﺍرنر: «– من ﺍز شما دیرباورترم. ﺍما حالت موت کاذب فنومنی ﺍست که ﺍمروزه هم کم‌وبیش مشاهده میشود، مثلا جوکیان هندوستان قادرند که ﺍز یک هفته ﺍلی چندین ماه زیر زمین مدفون بشوند و بعد دوباره بدنیای زندگان عودت کنند – ﺍین قضیه بکرﺍت مشاهده شده. ﺍز طرف دیگر گمان می‌کنم که یک امر طبیعی بوده باشد. آیا حیوﺍناتی که تمام فصل زمستان را میخوﺍبند در حالت موت کاذب نیستند؟ سیمویه بوسیلهٔ دﺍرو یا طلسم یا قوﺍی مجهولی در حالت موت کاذب ﺍفتاده و بعد با وسایلی که بما مجهول است مومیائی شده، در ﺍینصورت ﺍعضای تن ﺍو در ﺍثر ناخوشی یا پیری مستعمل و فاسد نشده و حیات بالقوه خود رﺍ نگهدﺍشته. اگر با نظر عمیق‌تری از علوم متداول که در مدرسه‌ها میآموزند و ﺍعتقادﺍت و خرﺍفات مذهبی بزندگانی نگاه بکنیم، خواهیم دید که در زندگی همه‌چیز معجز است. همین وجود من و شما که اینجا نشسته‌ایم و با هم حرف میزنیم یک معجز است. اگر موهای سرم یکمرتبه نمیریزد معجز ﺍست، ﺍگر گیلاس شربت با شیشه‌اش در دستم تبدیل به بخار نمیشود یک معجز ﺍست. معجزهای مسلمی که به ﺁنها خو گرفته‌ایم و برﺍیمان ﺍمر طبیعی شده و هرگاه برخلاف ﺍین ﺍعجاز ﺍمر طبیعی دیگری ﺍتفاق بیفتد که به ﺁن معتاد نیستیم برﺍیمان معجز بشمار میآید. – اگر امروز یکی ﺍز دﺍنشمندﺍن موفق بشود که در ﻻبرﺍتوﺍر خود یک موجود زنده رﺍ مدتی در حالت موت کاذب نگهدﺍرد و بدلخوﺍه خود ﺍین حالت رﺍ تولید بکند و بعد برﺍی ﺍثبات مدعای خود کتابی با فورمولهای ریاضی و طبق قوﺍنین فیزیکی و شیمیائی بنویسد، همه باور خوﺍ‌هند کرد. چون ﺍمروزه بشر ﺍز روی خودپسندی ﺍعتقادش ﺍز طبیعت بریده شده و بوﺍسطه کشفیات و ﺍخترﺍعاتی که کرده خودش رﺍ عقل کل میپندﺍرد و ادعا دﺍرد که همهٔ ﺍسرﺍر طبیعت را کشف کرده ﺍست. ولی در حقیقت ﺍز پی‌بردن به ماهیت کوچکترین چیزی ناتوﺍن است. انسان مغرور، پرستش معلومات خود را مدرک قرﺍر دﺍده و میخوﺍ‌هد حادثات طبیعت مطابق فرمولهای ﺍو ﺍنجام بگیرد. در قدیم بشر ساده‌تر و ﺍفتاده‌تر بود و بیشتر به معجزه ﺍعتقاد دﺍشته، بهمین جهت بیشتر معجزه ﺍتفاق میافتاده. میخواهم بگویم که نزدیکتر به طبیعت و قوﺍنین ﺁن بوده و بهتر میتوﺍنسته ﺍز قوﺍی مجهول ﺁن ﺍستفاده بکند. گمان نکنید که من مخالف علوم دقیق ﺍمروزه هستم، برعکس معتقدم که هر ﺍتفاقی ﺍز ﺁن غریب‌تر نباشد بشر کشف نکرده است. اگر غیر ﺍز ﺍین نباشد چیز مضحک و باور نکردنی خوﺍ‌هد بود.» گورست که کنجکاو بنظر میآمد: «من کاری بفرضیات شما ندﺍرم، شاید هم که ﺍین معجز بی‌سابقه ممکن باشد. ولی اگر در ﺁزمایش خودمان موفق نشدیم و ﺍین فرض بسیار قوی ﺍست، فردﺍ روبروی شوفر و کارگرﺍن اهمیت و ﺍعتبار ما ﺍز بین خوﺍ‌هد رفت و حرف ما نقل سر زبانها خوﺍ‌هد شد.» «– من پیش‌بینی ﻻزم رﺍ کرده‌ام. مخصوصاً شوفر رﺍ مرخص کردم. فردﺍ هم یکشنبه ﺍست. کاری ندﺍریم. ﺍینکه با رفتن شما مخالفت کردم میخوﺍستم با هم کمک کنیم. چون مطابق دستور تابوت باید در ﺍطاق مجاور باشد، یعنی همانجائیکه هست و بوسیله یک پرده ﺍز تاﻻر مجزﺍ بشود. بعد ﺍز کمکهای جزئی در صورتیکه مایل باشید میتوﺍنید بمحل عشقبازی خودتان بروید و یا ﺁنجا باﻻی ﺍطاق ساکت مینشینید و عملیات رﺍ کنترول میکنید. گورست: «– ولی چیزی که هست، در ﺁنزمان شرﺍیط مخصوصی برﺍی ﺍنجام این مرﺍسم بجا میآورده‌اند که ﺍمروزه فرﺍموش شده.» «– تا آنجائیکه در دسترس من بوده مطالعات ﻻزم رﺍ کرده‌ام ﺍین مطلب رﺍ میدﺍنم که عزﺍیم باید میان خیط خوﺍنده شود که بمنزلهٔ حصاری در مقابل قوﺍی حافظ جادوگر بشمار میآید، و خیط رﺍ باید با ذغال و ﺍز روی اراده و ﺍیمان محکم کشید. عزﺍیم رﺍ باید بصدﺍی بلند خوﺍند. چون در جادو نفوذ و قدرت کلام و ﺍطمینان بخود اهمیت مخصوصی دﺍرد. و همچنین بخور دﺍنه‌های معطر به تأثیر قوﺍی ماورﺍء طبیعی میافزﺍید و ﺁتمسفر مناسبی ایجاد میکند. از ﺍین حیث مطمئن باشید!» گورست: «– من گمان نمی‌کردم که حقیقةً جدی ﺍست، در ﺍینصورت خوﺍ‌هم ماند.» *************** بعد از شام دکتر وﺍرنر و رفقایش تابوت سنگی رﺍ بزحمت جلو در ﺍطاق خوﺍب کشیدند. وﺍرنر پیه‌سوز جلو مومیائی رﺍ که ماده سیاهی ته ﺁن چسبیده بود روشن کرد و بخوردﺍن برنز رﺍ ﺍز توی تابوت بردﺍشت و به تاﻻر ﺁمد و پردهٔ جلو در رﺍ ﺍندﺍخت فریمن فرش رﺍ تا نصفه پس زد، بعد بخوردﺍن رﺍ ﺁتش کرد. وﺍرنر یکمشت کندر و ﺍسفند و صندل که قبلا تهیه کرده بود روی گل ﺁتش پاشید. دود غلیظ و معطری در هوﺍ پرﺍکنده شد. بعد دور خود با ذغال روی زمین دﺍیره‌ای کشید. کاغذ پوستی رﺍ ﺍز جیبش درﺁورد، جلو بخوردﺍن ﺍیستاد و ﺍز روی کاغذ با صدای بلند مشغول خواندن عزایم شد. فریمن و گورست ساکت ته تالار روی صندلی نشسته و تماشا میکردند و ﺍینگا جلوی پای ﺁنها خوﺍبیده بود. وﺍرنر کلمات عجیبی رﺍ خیلی شمرده میخوﺍند که معنی ﺁنها رﺍ خودش هم نمیدﺍنست. ولی در ضمن‬ خوﺍندن عزﺍیم، طلسم جدﺍگانه‌ای که رویش خطوط هندسی ترسیم شده بود ﺍز دستش لغزید و در بخوردﺍن جلو او ﺍفتاد و سوخت، و بی‌آنکه ﺍو ملتفت بشود در میان دود و بخور معطر، حالت مخصوصی به وﺍرنر دست دﺍد، سرش گیج میرفت و یک نوع لرز ﺁمیخته با ترس و حالت عصبانی باو مستولی شد، بطوریکه فاصله بفاصله‬ صدﺍیش میخرﺍشید و جلو چشمش سیاهی میرفت. ناگهان ﺍینگا که ظاهراً خوﺍب و مطیع بنظر میآمد بلند شد و به طرف در خیز بردﺍشت و زوزه کشید. ولی گورست برﺍی ﺍینکه در مرﺍسم عزﺍیم خللی وﺍرد نیاید، قلاده ﺍینگا رﺍ گرفت و بزور ﺍو رﺍ برد و زیر میز خوﺍبانید – در صورتیکه سگ بحال شتاب‌زده جست و خیز برمیدﺍشت و میخوﺍست از اطاق بیرون برود. در همین وقت وﺍرنر با صدﺍی لرزﺍنی چند کلمهٔ نامفهوم ﺍدﺍ کرد. ولی مثل ﺍینکه پایش سست شد یا در ﺍثر دود و کوشش فوق‌العاده گیج شده بود، بحالت عصبانی زمین خورد. گورست و فریمن ﺍو رﺍ برده روی نیمکت خوﺍبانیدند. *************** همانوقت که طلسم در ﺁتش ﺍفتاد، جلو روشنائی پیه‌سوز که بوی خوشی از آن پرﺍکنده میشد، لرزه‌ای بر اندام مومیائی ﺍفتاد، عطسه کرد، سرش رﺍ بلند کرد و با حرکت خشکی ﺍز جایش برخاست. از تابوت بیرون ﺁمد، بطرف پنجره ﺍطاق رفت. و پنجره رﺍ که وﺍرنر فرﺍموش کرده بود محکم به بندد باز کرد و خارج شد. – هیکل بلند سیاه و خشک ﺍو با قدمهای شمرده بطرف آبادی «دست خضر» روانه گردید. نسیم ملایمی میوزید، آسمان مثل سرپوش سربی سنگین و شفاف بود و روشنائی خیره کننده‌ای از ماه که بنظر میآمد پائین ﺁمده ﺍست، روی تپه و ماهور پرﺍکنده شده بود که طبیعت رﺍ بی‌جان و رنگ‌پریده جلوه میدﺍد. مثل اینکه این منظره مربوط باین دنیا نبود. دست رﺍست دروﺍزهٔ تخت جمشیدی با سنگ سیاهش یگانه بنائی بود که از زمان سابق برپا بود. باقی دیگر گودﺍلها و مغاکهائی بود که تلهای خاک کنارش کود شده بود. سایهٔ سیمویه بلندتر ﺍز خودش دنبال ﺍو روی زمین کشیده میشد. در اینوقت زوزهٔ ﺍینگا ﺍز توی تاﻻر بلند شد. ولی سیمویه بیﺁنکه ﺍلتفاتی بکند، قدمهای مرتب و بلند برمیداشت، مثل اینکه بوسیلهٔ کوک و یا قوهٔ مجهولی بحرکت ﺍفتاده باشد. نگاهش خیره و برﺍق بزمین دوخته شده بود، گویا مهتاب چشمش رﺍ میزد و بنظر میآمد که هنوز ملتفت تغییرات وضعیت کنونی با زمان خودش نشده بود. افکارش در بخار لطیف شراب موج میزد، همان شرﺍب ﺍرغوﺍنی سوزﺍن که ﺍز دست خورشید گرفت و نوشید و بیهوش شد! در آبادی دست خضر و برم دلک، از دور چند چراغ میدرخشید. اما سیمویه مثل ﺍینکه ﺁخرین نشئهٔ شرﺍبی که نوشیده بود ﺍز سرش بیرون نرفته باشد، در یادبود ﺁخرین دقایق زندگی سابقش غوطه‌ور بود. – یکنوع زندگی ﺍفسانه‌مانند محو و مغشوش، یکنوع زندگی شدید و پرحرﺍرت در باقیماندهٔ یادبودهای زندگی پیشین خود حس میکرد. او تصور میکرد که در ﺍملاک سابق خودش قدم میزند، همهٔ فکر ﺍو متوجه خورشید بود. یادبودهای مخلوط و محو ﺍز ﺍولین برخوردی که با خورشید کرده بود در مغزش مجسم شده و جان گرفته بود. مثل ﺍینکه زندگی ﺍو فقط مربوط باین یادبودها بود و بعشق ﺁن زنده شده بود! سیمویه مجلس ﺍولین برخورد خود رﺍ با خورشید بیاد ﺁورد! ﺁنروزیکه با چند تن ﺍز گماشتگان خود بشکار رفته بود. در بیابان خسته و تشنه به چادری پناه برد. یک دختر بیابانی با چهرهٔ گیرنده و چشمهای درشت تابدار جلو چادر آمد. برجستگی پستانهای لیموئی او از زیر پیرهن سرخ چین‌دار نمایان بود. تنبان بلند و گشادی تا مچ پایش پائین ﺁمده بود و پول طلائی جلو سربند ﺍو ﺁویخته بود. با لبخند دلربائی دولچهٔ چرمی که پر ﺍز دوغ سرد مثل تگرگ بود ﺍز چاه بیرون ﺁورد و بدست ﺍو دﺍد. وقتیکه سیمویه دولچهٔ دوغ رﺍ باو رد کرد، دست دختر رﺍ در دست خودش گرفت و فشار داد. خورشید دست خود رﺍ با تردستی و حرکت ظریفی ﺍز دست او بیرون کشید. دوباره لبخند زد، دندﺍن‌های محکم سفیدش بیرون ﺍفتاد و گفت «تو هم دلت سرید؟» چون خورشید نمیدﺍنست که مهمان ﺍو سیمویه مرزبان ﺍست. – این جمله تا ته قلب سیمویه ﺍثر کرد. آیا زن جادو باو دستور ندﺍده بود که برﺍی تقویت و جوﺍنی باید با دخترﺍن باکره معاشرت بکند و دخترﺍن ﺍعیانی که باو معرفی کردند هیچ کدﺍم رﺍ نپسندیده بود. این پیش‌آمد کافی بود که سیمویه دل خود رﺍ ببازد و حقیقةً دل سیمویه سرید! با وجود شرطی که با زن اولش گورﺍندخت کرده بود، از ﺍین روز ببعد، تمام هوش و حوﺍسش پیش دختر بیابانی بود. چندین‌بار پیشکش‌هائی برﺍیش فرستاد. و باﻻخره با وجود بهتان و ناروﺍ‌هائیکه زن ﺍولش ﺍز روی حسادت به خورشید میزد و خود ﺍو رﺍ تهدید بکشتن کرده بود، رسماً به خوﺍستگاری خورشید فرستاد و شب عروسی جشن مفصلی برپا کرد. همانشب وقتیکه سیمویه بطرف برم دلک رفت، آتش زیادی ﺍفروخته بودند، مهمانان هلهله میکشیدند، کف میزدند، شرﺍب مینوشیدند و دور ﺁتش میرقصیدند. صورتهای برﺍفروخته و مست ﺁنها جلو ﺁتش زبانه میکشید و بطرز وحشتناکی روشن شده بود. سیمویه مطابق سنت، از میان جمعیت گردش‌کنان دنبال خورشید میگشت. تا باﻻخره جلو مجلسی رسید که خنیاگرﺍن مشغول ساز و ﺁوﺍز بودند. خورشید با لباس جوﺍ‌هردوزی کنار مجلس روی کندهٔ درخت نشسته بود. سیمویه ﺍز پشت درختان سه بار خورشید را صدﺍ زد، خورشید با حرکت دلربائی ﺍز توی سینی یک جام شرﺍب ﺍرغوﺍنی بردﺍشت، بطرف سیمویه رفت و جام رﺍ بدست ﺍو دﺍد سیمویه دستش رﺍ بکمر خورشید ﺍندﺍخت و ﺁ‌هسته زیر درختان کاج پنهان شدند. بعد به تنهٔ درختی تکیه کرد و ﺍندﺍم باریک و پرحرﺍرت خورشید رﺍ در ﺁغوش کشید و روی سینهٔ فرﺍخ خود فشار داد. خورشید چشمهایش رﺍ بهم گذﺍشت. سیمویه جام شرﺍب ﺍرغوﺍنی رﺍ که ﺍز دست خورشید گرفته بود تا ته سرکشید. جام رﺍ دور ﺍندﺍخت و لبهای خود رﺍ بطرف دهن نیمه‌باز خورشید برد. ولی خورشید سر خود رﺍ برگردﺍنید و لبهایش روی گردن او چسبید. ناگهان شراب قوی و سوزﺍن در تمام رگ و پی سیمویه ریشه دوﺍنید و سیمویه ﺍز حال رفت. پاهایش لرزید و سرمائی ﺍز دستها و پاهایش بقلب ﺍو نفوذ کرد. بعد دیگر نفهمید چه شده ﺍست. حالا بنظر سیمویه میآمد که ﺍز خوﺍب مستی خود بیدﺍر شده، ولی هنوز بخار شرﺍب جلو خاطره و فکر ﺍو پردهٔ تاریکی گسترده بود. افکارش همه در بخار لطیف شرﺍب موج میزد و میجوشید و در تمام هستی خود عشق سوزﺍن و دیوﺍنه‌وﺍری برﺍی خورشید حس میکرد. تشنهٔ خورشید بود. او احتیاج به تن گرم، چشمهای گیرنده و اندام باریک خورشید دﺍشت. احتیاج به روشنائی، به هوﺍی ﺁزﺍد و ساز دﺍشت. مثل ﺍینکه مستی ﺍو هنوز ﺍز سرش در نرفته بود. صدﺍی دور و خفهٔ سازی که در جشن عروسی ﺍو مینوﺍختند در گوشش زنگ میزد. میان همهمه و جنجال، صورتها، رقص غلامان و کنیزﺍن در جلو ﺁتش که همه بطور محو و پاک شده، بشکل دود در مغزش نمودار میگردیدند و سپس محو میشدند، بعد منظرهٔ دیگر جلوه‌گر میشد، خورشید رﺍ جستجو میکرد. صورت ﺍو جلو چشمش بود. شبح پر ﺍز ﺍحساسات شهوتی سیمویه با قدمهای شمرده و حالت خشک، گردن شق و بیحرکت ﺍز ﺁبادی «دست خضر» گذشته بطرف «برم دلک» رهسپار گردید و سایهٔ درﺍز ﺍو بدنبالش بزمین کشیده میشد. *************** سه خانمی که برﺍی خاطر گورست و همکارﺍنش به برم دلک ﺁمده بودند، زیر درختها کنار ﺁب فرش ﺍندﺍخته، مزه و مشروبی که قاسم برﺍی ﺁنها تهیه کرده بود چیده بودند و کله‌شان گرم شده بود، خورشید روی کندهٔ درختی نشسته بود. یکی ﺍز ﺁنها درﺍز کشیده ﺍشعاری با خودش زمزمه میکرد و دیگری که با ساززنها گرم صحبت بود با دلوﺍپسی پی در پی به ساعت مچی خودش نگاه میکرد. باﻻخره برگشت و به خورشید گفت: «– اینا نمییادشون، شاممون بخوریم بابا!» «خورشید جوﺍب دﺍد: «هنوز دیر نشده.» «اینم فرنگیمون! میگن خوشقولی رﺍ باید ﺍز فرنگیها یاد گرفت!» «– گورس حتماً مییاد، خیلی خوش‌قوله.» «– این فرنگی گشنه‌ها که تیله‌کنی میکنن، دﺍخل ﺁدم حساب نمیشن‌ها. خورشید: «– به، پس نمیدونی هفتیه پیش باصرﺍر محترم، سر رﺍه پیاده شدیم. رفتیم تماشای تیله‌کنها، سی چهل عمله زیر دستشون کار می‌کردن. گورس شکل عروسک فرنگی با موهای گلابتونیش زیر ﺁفتاب وﺍیساده بود: من جیگرم کباب شد، حاﻻ میاد می‌بینی که من دروغ نمیگم. مارو که دید، برگشت تو صورت من خندید. – میدونی من بتوسط قاسم نوکرشون برﺍش پیغوم فرسادم. تا حاﻻ چهار مرتبس که همدیگه‌رو می‌بینیم، یه دفه وعده‌خلافی نکرده.» «– خوب، خوب، ما ﺍینجا نیومدیم خوشگلی تحویل بگیریم، میخوﺍسم بدونم پول و پله هم تو دسشون هست یا نه؟ «– مگه بهت نگفتم؟ ﺍنقد طلا و جوﺍ‌هر پیدﺍ کردن که نگو! یه قبر شکافتن که توش پر ﺍز ﺍلماس و جوﺍ‌هر بوده، با هفتا خم خسروی که روش ﺍژدها خوﺍبیده بود بخیالت من دروغ میگم؟ میگی نه، از قاسم بپرس. «– اگه می‌دونستم که نمییان، من به یه نفر قول دﺍده بودم. «– به! کی رو میخوﺍسی بیاری؟ جوﺍد ﺁقای تو ﺍنگوش کوچیکیه گورس حساب نمیشه. «– تو هم مارو با گورس خودت کشتی! ﺍون دوتای دیگه چطورین؟ «– اونام خوبن، من فقط یکیشونو دیدم. زنی که روی قالیچه درﺍز کشیده بود و با خودش زمزمه میکرد گفت: «– شما ماشاﻻ چقدر حوصله دﺍرین! میخوﺍن بیان، میخوﺍنم هرگز سیام نیان. (رویش رﺍ بساززنها کرد) رحیم‌خان، قربون دستت! یه دسگاه ساز حسابی بزن.» رحیم‌خان قانون‌زن با صورت قرمز و مطیع فوراً روی ساز خود خم شد و به آهنگ مخصوصی شروع بنوﺍختن کرد. مرد کوتاه ﺁبله‌روئی که پهلویش نشسته بود، دنبک رﺍ بردﺍشت و بهمان ﺁ‌هنگ یک ترﺍنه جهرمی را میخوﺍند: «بلندی سیل عالم میکنم من، یارجونی، «نظر بر دوسو دشمن میکنم من، یارجونی، «یکیم شب دیگه مارو نگه‌دﺍر، یارجونی، «که فردﺍ دردسر کم میکنم من، یارجونی، مهربونی؛ «بقربونت میرم تو که نمیدونی. «سر دو دو میرم خونیه فلونی، یارجونی، «صدای نی مییاد، نالیه جوونی، یارجونی، عزیز من، دلبر من، «ازین گوشهٔ لبات کن منزل من!...» زنها میخندیدند و گیلاس‌های شرﺍب رﺍ بسلامتی یکدیگر بهم میزدند. اما خورشید گیلاس خود رﺍ بلند کرد و بسلامتی «گورس» سر کشید. *************** ناگهان ﺍز پشت درختها هیکل بلند و تاریکی که لباس زردوزی ببردﺍشت پیدﺍ شد. مثل اینکه چراغ چشمش را میزد پشت سایهٔ درخت ایستاد و صورتش را پائین گرفت. بعد صدای خفه‌ای از جانب او آمد که گفت: «خورشید، خورشید؟..» صدای ﺍو ﺁ‌هنگ گورست رﺍ دﺍشت. خورشید گیلاس شرﺍب رﺍ پر کرد، بردﺍشت و بطرف صدﺍ دوید. بخیالش که گورست محض شوخی پشت درخت‌ها قایم شده. ولی همینکه جلو هیکل تاریک رسید، دید که یک دست استخوانی خشک شده، گیلاس رﺍ ﺍز ﺍو گرفت و دست دیگری محکم دور کمرش پیچید. خورشید دستش را بگردنبند ﺍو ﺍندﺍخت. اما همینکه هیکل ترسناک، گیلاس رﺍ با حرکت خشکی سر کشید و صورت وحشتناک مرده را دید، چشمهایش رﺍ بست و فریاد کشید و لب خود رﺍ چنان گزید که خون ﺍز ﺁن جاری شد. با حرکت سریع و غیرمنتظره‌ای، دهن سیمویه روی گلوی خورشید چسبید، مثل اینکه میخوﺍست خون ﺍو را بمکد، ناگهان در ﺍثر شرﺍب و فریاد خورشید، مستی سنگینی که تاکنون جلو چشم سیمویه رﺍ گرفته بود ﺍز سرش پرید. مثل ﺍینکه پرده‌ای ﺍز جلو چشمش ﺍفتاده و بوضع و موقعیت حقیقی خود آگاه شد. اصلا حالت صورت ﺍین زن ﺍو رﺍ هشیار کرد. چون علاوه بر شباهت همان حالتی بود که صورت خورشید در زندگی سابقش دﺍشت. و ﺁشکارﺍ دید که ﺍین زن ﺍز زور ترس و وحشت خودش رﺍ باو تسلیم کرده بود. در صورتیکه چنگالش بگردنبند ﺍو قفل شده بود. برﺍی گردنبند بود: همانطوری که در زندگی سابقش خورشید نسبت باو علاقه نشان دﺍده بود، و تا حاﻻ با یک ﺍمید موهوم زنده بود! به ﺍمید عشق موهومی سالها در قبر انتظار خورشید رﺍ کشیده بود؟... یک‌مرتبه خورشید رﺍ رها کرد و مثل ﺍینکه قوﺍی مجهولی ﺍز ﺍو سلب شده با وزن سنگینی روی زمین غلتید. خورشید مثل کسیکه ﺍز چنگال کابوس هولناکی ﺁزﺍد شده باشد دوباره فریاد کشید و ﺍز هوش رفت. در همین وقت دکتر وﺍرنر و فریمن و گورست با ﺍینگا وﺍرد شدند همینکه خوﺍستند سیمویه رﺍ ﺍز زمین بلند کنند، دیدند تمام تنش تجزیه و تبدیل به یکمشت خاکستر شده و یک لک بزرگ شرﺍب روی لباسش دیده میشد. جواهرات و لباس و قدﺍرهٔ ﺍو رﺍ بردﺍشتند و مرﺍجعت کردند. دکتر وﺍرنر شبانه بدقت روی ﺁنها رﺍ نمره گذﺍشت و ضبط کرد. ۱. Metropolitain Museum, Chicago. ۲. در شیراز بجای یخ در تابستان برف مصرف میشود که از «کوه برفی» میآورند. ۳. چگون ﺍین تلتم رﺍ ﺍندر ﺁذر ﺍفکند سیمویه ﺍور ﺁخیزد. ۴. الف لیلة و لیلة (هزار و یک شب) تجلی هوا کم‌کم تاریک میشد، هاسمیک لبهٔ کلاه رﺍ تا روی ﺍبروهایش پائین کشیده، یخهٔ پالتوی ماشی رﺍ بخودش‬ چسبانیده بود و با قدمهای کوتاه ولی چابک بسوی منزل میرفت. اما بقدری فکرش مشغول بود که متوجه اطرﺍف خود نمیشد، و حتی سوز سردی رﺍ که میوزید حس نمیکرد. جلو چرﺍغ ﺍبروهای باریک، چشمهای‬ درشت خیره و لب‌های نازک ﺍو در میان صورت رنگ‌پریده‌اش یک حالت دور و متفکر دﺍشت. هاسمیک علاوه بر ﺍینکه خاطرخوﺍه سورن بود، حس وظیفه‌شناسی و پایدﺍری در قولی که دﺍده بود بیشتر ﺍو را شکنجه میکرد. – این خبر شومی که امروز ﺍز شوهرش شنید که شب سه‌شنبه رﺍ در خانهٔ برﺍدر شوهرش دعوت‬ دﺍرد، همهٔ نقشه‌هایش رﺍ بهم زد! زیرﺍ هاسمیک ناگریز بود ﺍز «رانده‌ووئی» که به سورن دﺍده بود چشم بپوشد. گرچه بهیچوجه مایل نبود که سورن رﺍ غال بگذﺍرد ولی بدقولی رﺍ بدتر میدﺍنست – اتفاقی که هرگز برﺍیش رخ‬ ‫ندﺍده بود. چون پیش خود تصور میکرد هرگاه به وعده‌گاه نرود و یا قبلا به سورن ﺍطلاع ندهد، نه‌تنها خطایش پوزش‌ناپذیر خوﺍ‌هد بود بلکه دشنام بشخصیت خودش میباشد. بهمین دلیل ﺍمروز ﺍز صبح تا حاﻻ مشغول دوندگی و در جستجوی سورن بود! اما در همه‌جا تیرش بسنگ خورد وﺍنگهی ﺍین مطلبی نبود که بهر کسی ابرﺍز بکند یا بتوسط کسی باو بنویسد و یا پیغام بفرستد، حتی رویش نمیشد ﺍین موضوع رﺍ بدوست جان در یک قالب خود سیرﺍنوش بگوید که بوسیله ﺍو به سورن معرفی شده بود. میخوﺍست طوری وﺍنمود بکند که بطور ﺍتفاق با سورن برخورد کرده ﺍست، آنوقت پوزش بخوﺍ‌هد و قضیه رﺍ بگوید. طبیعةً ﺍمشب سورن بکافه کنسرت، پاتوغ همیشگی خودش هم نمیرفت! چون شب درس ویلون او پیش وﺍسیلیچ ویولونیست کافه بود. حالا که ﺍز همه‌جا سرخورده بود، میخوﺍست بهر وسیله شده سورن رﺍ نزدیک پانسیون وﺍسیلیچ پیدﺍ بکند و این مطلب را باو بگوید تا ﺍقلا پیش خودش شرمنده نباشد، و خوشقولی خود رﺍ به سورن ثابت بکند. – زیرﺍ ﺍین ﺁشنائی یگانه پیش‌آمد غریب و گوﺍرﺍ در زندگی یکنوﺍخت هاسمیک بشمار میرفت. یادش میآمد چند سال پیش، به اصرﺍر یکی ﺍز دوستانش نزد فالگیری رفت که از روی لرد قهوه فال میگرفت. باو گفته بود که یک دورهٔ عشقی در زندگی ﺍو با یک جوﺍن ﻻغراندﺍم بلندباﻻ و خوش‌سیما روی خوﺍ‌هد دﺍد. آنروز هاسمیک بحرف زن فالگیر باور نکرد ظاهرﺍً بیزﺍری نمود، ولی در ته دل شاد شد. شاید پیشگوئی ﺁن زن باﻻخره ﺍو رﺍ وﺍدﺍر کرد که با سورن ﺍظهار عشق بکنم. زیرﺍ ﺍین پیش‌آمد رﺍ در ﺍثر سرنوشت خود میدﺍنست. اکنون بهیچ قیمتی نمیخوﺍست ﺍین فرصت رﺍ ﺍز دست بدهد. چون شوهرش با ﺁن سر طاس، شکم پیش‌آمده و ریش زبری که دو روز یکمرتبه میترﺍشید و مثل سگ پاسوخته دنبال پول میدوید و ﺍسکناسهای رنگین رﺍ رویهم جمع میکرد، هرگز نمیتوﺍنست ﺁرزوهای ﺍو رﺍ برﺁورد، خوشبختانه شوهرش نسبت باو ﺍطمینان کامل دﺍشت، یا اصلا ﺍ‌همیت نمیدﺍد – چون ﺍو زن گرفته بود مثل ﺍثاثیهٔ خانه، یکجور بیمه برﺍی زندگی مرتب و ﺁرﺍم، تأمین آشپزخانه و رختخوﺍب بود، یک نوع پیش‌بینی برﺍی روز پیری و فرﺍر ﺍز تنهائی بود تا صورت حق‌بجانب در جامعه بخود بگیرد. فقط میخوﺍست ﺁدم مطمئنی بکارهای دﺍخلی خانه‌اش رسیدگی بکند و بس. به ﺁمد و شدهای هاسمیک هیچ وقعی نمیگذﺍشت. برفرض هم که هاسمیک رﺍ زیر ﺍستنطاق می‌کشید، او همیشه میتوﺍنست‬ به‌آسانی بهانه‌ای بترﺍشد، اما ﺍز زیر بار دعوت برﺍدر شوهرش بهیچ عنوﺍنی نمیتوﺍنست شانه خالی بکند و ﺍز طرف دیگر هم نمیخوﺍست به سورن بدقولی کرده باشد و یا ﺍو رﺍ باین ﺁسانی ﺍز دست بدهد. هنوز سه ربع بتمام شدن درس سورن باقیمانده بود. از ﺍینقرﺍر هاسمیک وقت دﺍشت که بخانه رفته بزک خود رﺍ تکمیل بکند و بعد جلو پانسیون وﺍسیلیچ برود که نزدیک منزل ﺍو بود و ﺍنتظار خروج سورن را بکشد. هاسمیک همینطور که در فکر غوطه‌ور بود با خودش نقشه میکشید، صدﺍی بوق ﺍتومبیلی رشتهٔ ﺍفکارش رﺍ ﺍز هم گسیخت. بطرف پیاده‌رو رفت. دم خرﺍبات پستی که بوی کلم ﺍز ﺁن بیرون میزد و گروهی سر میزد بیلیارد با جار و جنجال مشغول بازی بودند، ناگهان میان جمعیت ملتفت شد دید وﺍسیلیچ ﺍستاد سورن مست ﻻیعقل با موهای پریشان، صورت رنگ‌پریده و شانه‌های پائین ﺍفتاده، در حالیکه جعبه ویلون رﺍ زیر بغلش زده بود ﺍز خرﺍبات بیرون ﺁمد. هاسمیک بساعت مچی خود نگاه کرد، شش و بیست دقیقه بود. از خودش پرسید: با وجودی که ﺍز موقع درس سورن گذشته، چطور میشود که ﺍستاد ﺍو هنوز بمنزل نرفته ﺍست؟ ولی فورﺍً متوجه شد که تعجب ﺍو بیجاست و لابد شاگردش هم بحال ﺍو ﺁشنائی دﺍرد. یادش آمد یکشب دیگر هم وﺍسیلیچ رﺍ بهمین حالت دیده بود که ﺍز همین خرﺍبات مست و شنگول بیرون ﺁمد و بطرف یکی ﺍز ﺍین زنهای کوچه‌ای رفت و چیزی باو گفت ﺁن زن با صورت بزک کرده رنگرزی شده برگشت و گفت: «– برو گم شو؟ خجالت نمیکشی؟ خاک بسرت، تو که مرد نیستی. همون یه دفه هم که ﺁمدم ﺍز سرت زیاد بود! ﺁدم پیش سگ بره بهتره...» بعد! با صدﺍئی خرﺍشیده خندید. آن وقت وﺍسیلیچ با قیافهٔ وحشت‌زده ﺍز خجالت برگشت و هاسمیک رﺍ در چندقدمی خود دید. نگاه زیرچشمی به ﺍو اندﺍخت مثل ﺍینکه گناهی ﺍز ﺍو سرزده باشد، قدمهایش رﺍ تند کرد و ﺍز میان تاریکی رد شد. چون ﺍو مشتری هر شب خود هاسمیک رﺍ میشناخت که در کافه کنسرت برﺍی هر قطعهٔ سازی زیاد دست میزد با لبخند مؤدبی سر خود رﺍ بعلامت تشکر بطرف ﺍو خم میکرد. شاید ﺍز ﺍین جهت خجالت کشید! در همان شب هاسمیک تعجب کرد، ﺍین مرد که وقتی در کافه ویلون میزد با احساسات مردم بازی میکرد و قادر بود حاﻻت گوناگون ﺍز لغزش آرشه جادوئی خود روی سیم ویلون تولید کرده و شنوندگان رﺍ در دنیاهای ناشناس افسونگر سیر و سیاحت بدهد، چطور ممکن بود که ﺍحتیاجات مردمان معمولی رﺍ دﺍشته باشد؟ زیرﺍ وقتیکه وﺍسیلیچ با ﺁن حالت جدی و لبخند متکبر ویلون رﺍ در دست میگرفت، بصورت یک نیمچه خدﺍ در نظر هامسیک جلوه میکرد. اما بعد ﺍز پیش‌آمد آنشب، بی‌آنکه ﺍز ﺍرزش وﺍسیلیچ در نظر هاسمیک بکاهد فقط تا ﺍندﺍزه‌ای ببدبختی و سرگردﺍنی ﺍو پی برد و فهمید همهٔ کیفهائی که برﺍی مردم معمولی جایز بود، برﺍی کسی که دنیاهائی مافوق تصورﺍت و لذﺍیذ سایرین ﺍیجاد میکرد غیرممکن بود. و ﺍو کوشش می‌کرد در پسمانده و وﺍزدهٔ کیف دیگرﺍن لذت موهومی برﺍی خودش جستجو بکند. از آنشب در هاسمیک یک نوع ﺍحساس مبهم ترحم و ستایش برﺍی ﺍین شخص ولگرد پیدﺍ شده بود. – مردی که آنقدر با شور و حرﺍرت «چاردﺍش» رﺍ در کافه مینوﺍخت، مثل ﺍینکه می‌خوﺍست همهٔ بدبختیها و سرگردﺍنیهای خود رﺍ بشکل نالهٔ سوزناک ﺍز روی سیم ویلون بیرون بکشد و یا یک لحظه دردهای خود رﺍ فرﺍموش بکند؛ ولی همینکه در جعبهٔ ویلون رﺍ میبست، یک موجود بدبخت، یک ﺁدمیزﺍد بیچاره میشد و ﺍز درجهٔ نیمچه خدﺍئی بگردﺍب مذلت و ناتوﺍنی سقوط میکرد! مثل ﺍینکه ویلون ﺍسباب بدبختی ﺍو شده بود با وجود ﺍین جعبهٔ سیاه ویلون رﺍ مانند تابوت همه ﺍفکار و ﺍحساسات خود در هر خرﺍبات و دکان پیاله‌فروشی همرﺍه میبرد! آیا برﺍی ﺍین مرد ریشه‌کن شدهٔ ولگرد چه ﺍ‌همیتی دﺍشت که دیر یا زود بخانه برود؟ ﺁیا ﺍز کسی که هر زنی را سر راه خود میدید دعوت میکرد، ‬چه توقعی میشد دﺍشت؟ هاسمیک بقدم‌های گشاد ﻻﺍبالی وﺍسیلیچ نگاه میکرد و سعی دﺍشت که چند ذرع با ﺍو فاصله دﺍشته باشد. ‬در ضمن ﺍمیدوﺍر بود که سورن رﺍ جلو پانسیون ﺍو ببیند، شاید وسیله‌ای پیدﺍ کند که مطلب خود رﺍ باو بگوید. ‬وﺍسیلیچ ﺍز دو کوچه گذشت پیچ خورد و جلو منزلش رسید. هاسمیک ‬ناﺍمید شد چون سورن رﺍ سر رﺍه و یا جلو پانسیون وﺍسیلیچ ندید. ‬پیش خودش گمان کرد:‬ ﻻبد ﺍو در دﺍﻻن یا در ﺍطاق منتطر ﺍستادش ﺍست. بعلاوه پنجرهٔ ﺍطاق وﺍسیلیچ روشن بود. چرا پنجره روشن بود؟ ﻻبد کسی در ﺍطاق ﺍوست و ﺍین شخص حتماً سورن بود. کمی مکث کرد، صدﺍی ویلون بلند شد. هاسمیک جلو پنجره رفت و کوشش کرد که ﺍز پشت پارچهٔ جلو پنجره دﺍخل ﺍطاق رﺍ به بیند. اما کوشش ﺍو بیهوده بود. ‬گوش دﺍد صدﺍی حرف هم شنیده نمی‌شد، پیش خودش ﺍینطور دلیل آورد: «ویولونیست باید سر ساعت هفت در کافه باشد، پس سورن هم ناچار با ﺍو بیرون خوﺍ‌هد ﺁمد – در ﺍینصورت بهتر ﺍست که بخانه رفته آرایش خود رﺍ تکمیل بکنم و برگردم.» هاسمیک به‌تعجیل بطرف خانه رفت، یک‌سر وﺍرد ﺍطاق خوﺍب شد. چراغ رﺍ روشن کرد، ‬جورﺍب ﺍبریشمی پشت گلی پوشید، ناخنهای دستش رﺍ جلا داد، عطر بسر و سینه‌اش زد، پودر بصورتش مالید و لب خود رﺍ سرخ کرد. ‬در ﺁینه که نگاه کرد در ﺍثر ﺍستعمال عطر هلیوتروپ یک نوع سرگیجهٔ گوﺍرﺍ باو دست داد، یخهٔ پالتو رﺍ ﺍز روی کیف بخودش پیچید و کلاه رﺍ بدقت سرش گذﺍشت. ‬چند دقیقه ﺍز روبرو و نیمرخ خودش رﺍ در ﺁینه برﺍندﺍز کرد و با لبخند رﺍضی و خرسند ﺍز در بیرون رفت. ‬ولی مثل چیزی که مطلبی بخاطرش رسید، ‬دوباره برگشت و به خدمتگار سپرد هر وقت شوهرش ﺁمد باو بگوید که خانم، ‬بدیدن یکی ﺍز رفقای هم‌مدرسه‌ای خودش رفته است. ده دقیقه به هفت مانده؟ هاسمیک دستپاچه خارج شد. در کوچهٔ پانسیون وﺍسیلیچ که رسید چرﺍغ پنجره هنوز روشن بود و همینکه نزدیک رفت صدﺍی ویلون شنیده میشد، چند بار بطول کوچه ﺁ‌هسته قدم زد. هیکل هر گذرنده‌ای رﺍ که میدید ﺍز ترس برخورد با ﺁشنا دلش می‌تپید و خودش رﺍ پشت تنهٔ و یا در کوچهٔ تنگ و تاریکی که در ﺁن نزدیکی بود پنهان میکرد. آیا اگر در وقت بزنگاه ﺁشنائی باو برمیخورد، چه میتوﺍنست بگوید؟ – این زنهای دو بهمزن کینه‌جو و بدزبان که با چشمهای کنجکاو ﺍز ﻻی در، ﺍز پشت پنجرهٔ خودشان گوش‌بزنگ هستند و منتظرند روی یکنفر لک بگذﺍرند – اینهمه مردمان بدجنسی که در دنیا پیدﺍ میشوند و فقط ﺍز سرگردﺍنی و بدبختی دیگرﺍن لذت میبرند. آیا همسایهٔ خود ﺍو شوشیک پشت سرش نگفته بود که هر شب در کافه به وﺍسیلیچ چشمک میزند؟ ﺍگر ﺍو رﺍ در اینجا و درین حال میدید که جلو خانهٔ وﺍسیلیچ پرسه میزند چه رسوﺍئی! ﺁبرویش بکلی بباد میرفت در ﺍینوقت حس کرد که ضربان قلبش تند شد. هیکل مردی ﺍز پانسیون بیرون ﺁمد. هاسمیک بی‌باکانه با قدمهای تند باو نزدیک شد ولی یک نفر غریبه بود. ‬درین لحظه کنجکاوی و بی‌حوصلگی زیادی دﺍشت. ‬یکجور حس تازه‌ای در خودش کشف کرد. ‬در عین حال که از مردم گذرنده میترسید و درد ﺍنتظار و سرگردﺍنی رﺍ متحمل میشد، ‬یکنوع لذت حقیقی میبرد. ‬شاید برﺍی ﺍین بود که چشم‌برﺍه سورن بود؟ یاد یکی ﺍز رومانهائی که خوﺍنده بود ﺍفتاد. از آن رومانهای پر گیر و دﺍر و ماجرﺍجو بود. در اینوقت حس میکرد که بازیگر رومان شده ﺍست. ‬تاکنون ﺍو مزهٔ ﺍنتظار، اضطراب و عشقبازی دزدکی رﺍ نچشیده بود. ‬چون در ﺍیام جوﺍنی هیچوقت فرصت عشقبازی پیدﺍ نکرده بود. از همانوقت که چشم و گوشش باز شد او را نامزد همین مرد کردند. ‬ﺍما شوهرش ﺍز ریزه‌کاری‌های عشق چیز زیادی سرش نمیشد. – حاﻻ ﺍو خودش را دختربچه و بازیگر رومان ﺍفسون‌آمیز و باورنکردنی تصور میکرد. ‬صدﺍی ویلون گاهی میبرید و دوباره شروع میشد. ‬زمانی یک برگردﺍن رﺍ مدت درﺍزی تکرﺍر میکردند، ‬بطوریکه هاسمیک ﺍز شنیدن ﺁن بیشتر عصبانی میشد و ﺍز جا در میرفت. ‬چه کار ﺍحمقانه‌ای که یک نت رﺍ صد مرتبه تکرﺍر بکنند! ‬ولی همینکه پیش خودش گمان میکرد شاید سورن باشد ﺍضطرﺍب ﺍو فروکش میکرد. – آیا سورن ویلون رﺍ زیر چانه‌اش گرفته بود و با ﺁن انگشتان بلند عصبانی ﺁرشه رﺍ روی سیم میغلتانید؟ ﺁیا چشمهایش هم برق میزد؟ ﺁیا چه‌جور ویلون رﺍ گرفته؟ بجلو خم شده یا مثل مجسمه صاف ﺍیستاده؟ ﺍما ﺍو باید ﺁهنگهای غم‌انگیز و عاشقانه بزند نه ﺍینکه یک برگردﺍن را صد مرتبه تکرﺍر بکند! ﺁیا ممکن ﺍست همین ﺍنگشتان بلند عصبانی بتن ﺍو مالیده بشود؟ لبهای درشت شهوتی او روی لبهایش سائیده بشود و باﻻخره ﺍین وجودی که بنظر هاسمیک یکپارچه مغناطیس میﺁمد، اندام او را در آغوش بگیرد و هزﺍرﺍن کلمات عشق‌انگیز بیخ گوش ﺍو زمزمه بکند؟ هاسمیک لب خود رﺍ گزید و سرش رﺍ با بی‌تابی تکان داد. هفت و ده دقیقه! – چطور هنوز درس ﺍو تمام نشده؟ چرﺍ وﺍسیلیچ پی کار و بار زندگی خودش بکافه نمیرود؟ شاید ساعت ندارد، اما غیرممکن ﺍست. – ولی برﺍی ﺍین مرد ﻻﺍبالی چه ﺍ‌همیتی دﺍشت که بکافه برود یا نرود؟ شاید ﺍصلا ﺍستعفا دﺍده بود. – اطراف خودش رﺍ نگاه کرد، ‬به پنجرهٔ ﺍطاق وﺍسیلیچ نزدیک شد. بنظرش آمد که سایهٔ یکنفر رﺍ در ﺍطاق تشخیص داد. اما این سایه ﺁنقدر محو بود! بدقت گوش دﺍد – نه. صدﺍی حرف شنیده نمیشد، شاید میخوﺍست بیرون بیاید خودش رﺍ کنار کشید. احتیاط او بیمورد بود، ‬چون صدﺍی ویلون از سر نو بلند شد. ‬صدﺍی جسته و گریخته و نامرتب ﺁنهم مقام مفصلی که بگوشش ﺁشنا بود میآمد. آیا سورن بود که ویلون میزد یا ﺍستادش؟ ﺁیا نیامده؟ چرﺍ نیامده؟ شاید ناخوش ﺍست یا ﺍتفاقی ﺍفتاده ﺍست؟ – ﺍگر ممکن بود یکنفر رﺍ پیدﺍ کند که بتوﺍند برود و به بهانه‌ای در ﺍطاق نگاه بکند و خبرش رﺍ برﺍی ﺍو بیاورد! چرﺍ خودش‬ نمیتوﺍنست ﺍین کار رﺍ بکند ﺁیا بهتر ﺍز ﺍنتظار در کوچه نبود؟ هاسمیک با ﺍحتیاط نزدیک در پانسیون شد! نگاهی کرد، یک دﺍﻻن دراز تاریک دیده میشد و ﺍز درز در ﺍطاق وﺍسیلیچ که خوب کیپ نشده بود یک خط قائم ﺍز باﻻ به پائین روشن بود. اگر میتوﺍنست نگاهی دزدکی در ﺍطاق بیندازد و اقلا مطمئن بشود! در ﺍینوقت صدﺍی پائی در حیاط پانسیون شنیده شد. دوباره خودش رﺍ کنار کشید. ‬به ﺍطرﺍف‬ نگاه کرد کسی دیده نمیشد. ‬جلو چرﺍغ بساعت نگاه کرد – یعنی چه؟ هفت و بیست دقیقه. – چه دقیقه‌های طوﻻنی! او تا حاﻻ نمیدﺍنست که ساعت باین کندی حرکت میکند. آیا میتوﺍنست ﺍین شک و دلهره رﺍ ده دقیقهٔ دیگر، نیمساعت دیگر متحمل شود؟ برفرض هم که سورن با ﺍستاد خود بیرون میآمد؟ شاید با هم میرفتند و ﺍز کجا او میتوﺍنست به ﺁنها نزدیک بشود و مطلب خودش رﺍ بگوید؟ در ﺍین صورت همهٔ زحماتش بباد رفته بود. ‬نیروئی قوی‌تر ﺍز نیروی ﺍرﺍده و حفظ ﺁبرو و همهٔ مترسکهائی که جامعه دور ﺍو درست کرده‬ بود، هاسمیک رﺍ توی دﺍﻻن پانسیون رﺍند. با قدمهای شمرده و با خونسردی که بخودش گمان ندﺍشت وﺍرد دﺍﻻن شد. خوﺍست ﺍز سورﺍخ جای کلید نگاه بکند، ولی کلید ﺍز بیرون به در بود. از لای در گوش دﺍد‪ :‬ویلون رﺍ درست جلوی در میزدند شکی برﺍیش باقی نماند که ویلون‌زننده سورن ﺍست، چون یک ﺁ‌هنگ رﺍ تکرﺍر میکرد، برﺍی ﺍینکه دستش روﺍن بشود وگرنه واسیلیچ با ﺁن قدرت و ﺍستادی چه ﺍحتیاجی به تکرﺍر نت دﺍشت؟ بر فرض هم که در رﺍ باز میکرد و وﺍسیلیچ رﺍ میدید، باز هم بمقصودش رسیده بود. چون معذرت میخوﺍست که ﺍشتباهی ﺁمده ﺍست و با سورن خارج میشد. – اصلا وﺍسیلیچ که مست بود وحرکات سنگین بی‌اراده دﺍشت ملتفت ﺍو نمیشد، آنهم در میان سر و صدﺍی ساز! هاسمیک با تمام حرﺍرتی که در تصمیم خود دﺍشت، لنگه در رﺍ کمی فشار داد. – در مثل ﺍینکه موقتاً روی پاشنه‌اش بند شده باشد! خودبخود لغزید و تا نصفه باز شد. هاسمیک وﺍسیلیچ رﺍ در مقابل خود دید که با چهرهٔ شوریده نگاهش در چشمهای ﺍو دوخته شد، بقدری ﺍین پیش‌آمد عجیب بود که هاسمیک علت حرکت خود رﺍ فرﺍموش کرد. سر جایش خشک شد و زﺍنوهایش ﺍز شدت ترس بلرزه ﺍفتاد چون نه رﺍه پس دﺍشت و نه رﺍه پیش. – وﺍسیلیچ دنبالهٔ ساز خود رﺍ قطع کرد، چند ثانیه در چشمهای یکدیگر نگاه کردند. – نگاههای مخصوصی بود، ‬چون نگاه‌های‬ دزدکی که وﺍسیلیچ درکافه باو میکرد و هاسمیک همیشه تصور مینمود ﺍتفاقی ﺍست، درین لحظه معنی مخصوصی بخود گرفت. وﺍسیلیچ ویلون رﺍ با ﺍحتیاط روی تختخوﺍب گذﺍشت و به هاسمیک تعظیم کرد. – یک تعظیم دستپاچه و ناشی بود. بعد گفت: « – بفرمائید... خوﺍ‌هش میکنم بفرمائید توی ﺍطاق!» مثل ﺍینکه لغت دیگری برﺍی تعارف پیدﺍ نکرد. با حرکت دست و کرنش دعوت خود رﺍ تکمیل نمود. هاسمیک بی‌آنکه ﺍز خودش بپرسد چرا آمده: بدون اراده با قدمهای ﺁ‌هسته وﺍرد ﺍطاق شد و روی صندلی رﺍحتی کنار در نشست. نگاهی به ﺍطرﺍف اندﺍخت سورن ﺁنجا نبود. وﺍسیلیچ در رﺍ بست. اطاق سرد محقر و ﺍثاثیهٔ ﺁن‌جا مرکب بود از: یک تخت‌خواب درهم و برهم که ملافهٔ قلمکار ﺁن مدتها میگذشت که عوض نشده بود. دو صندلی مندرس، یک میز کهنه که رویش‬ کاغذ، نت موسیقی، پوست سیب، کلوفان، خاکستر پیپ و عکس مردی با موهای پریشان که گویا مصنف موسیقی بود همهٔ ﺍینها درهم و برهم دیده میشد. یک چرﺍغ ﺍلکلی دود زده و دو بطری هم در طاقچه بود. عکس رنگ‌پریدهٔ زنی نیز بدیوﺍر ﺍطاق دیده میشد. زمین ﺍز زیلوی خاک‌آلودی مفروش بود و ﺍز همهٔ ﺍطاق و صاحبش‬ که روی لباس سیاه ﺍو ﺍز کثرت ﺍستعمال برق ﺍفتاده بود، بوی مرگبار فقر و نکبت متصاعد میگردید که بوی ﺍلکل سوخته، دود توتون و بوی تند عرق در ﺁن مخلوط شده بود. ناگهان چشم هاسمیک متوجه تختخوﺍب شد و کارت اسم سورن رﺍ ﺁنجا دید که رویش نوشته بود: «استاد محترم! من بموقع ﺁمدم نبودید، دفعهٔ ﺁینده خوﺍ‌هم ﺁمد.» دو سه دقیقه در سکوت دشوﺍری گذشت. واسیلیچ مثل ﺍینکه غفلتاً فکری بخاطرش رسید، رفت ﺍز توی درگاه گیلاس کوچکی بردﺍشت روی دستهٔ صندلی هاسمیک در نعلبکی گذﺍشت. یک شیشه ودکا هم ﺁورد در ﺁن ریخت و گیلاس آبخوری خودش رﺍ هم پر ﺍز ودکا کرد و گفت: «بفرمائید بخورید هوﺍ سرد ﺍست؟ گیلاس خود رﺍ بگیلاس‬ هاسمیک زد و تا ته سر کشید – هاسمیک گیلاس رﺍ تا لب خود برد. بوی عرق زیر دماغش زد. کمی نوشید و با دستمال لب خود رﺍ پاک کرد. عرق گرم و سوزﺍن ﺍز گلوی ﺍو پائین رفت. وﺍسیلیچ جلو ﺁمد و با دست لرزﺍن‬ خوﺍست گیلاس هاسمیک رﺍ دوباره پر بکند. ملتفت شد که هنوز نخورده ﺍست باقی ودکا رﺍ در گیلاس خودش‬ ریخت. بمیز تکیه کرد، چشمهایش می‌درخشید و مثل ﺍینکه با موجود خیالی حرف میزند بریده بریده گفت: «ببخشید خانم!... من چیزی برﺍی شما ندﺍشتم... من نمیدﺍنستم ﺁیا ممکن ﺍست کسی بفکر من باشد؟... ببخشید خانم!... (دست روی پیشانی خود کشید.) چطور ممکنست؟ فقط در خوﺍب همه چیز رﺍ میشود دید. در خوﺍب همه چیز ممکن ﺍست... چند سال پیش که در صوفیا بودم، همین دختر (اشاره بعکس دیوﺍر کرد.) نه... نمیخوﺍ‌هم یادم بیاید... نیمرخ شما هم شبیه ﺍست... در کافه همیشه من به نیمرخ شما نگاه میکنم... چه چیز غریبی!... یادم ﺍست در خوﺍب دیدم همین دختر... من ویلون میزدم وﺍرد ﺍطاقم شد.. خیلی نزدیک ﺁمد، دستهایش رﺍ گرفتم نشست و حرفهائی که فقط در خوﺍب می‌شود گفت... یک دقیقه، فقط یک دقیقه بود. (هاسمیک حرکتی ﺍز روی بی‌طاقتی کرد. وﺍسیلیچ به تعجیل گفت): شاید ﺍز ﺍینجا میگذشتید، صدﺍی ویلون مرﺍ شنیدید... همین ﺍﻵن... اجازه بدهید ویلون بزنم... خانم بسلامتی شما.» گیلاس رﺍ بلند کرد سر کشید. هاسمیک هم ناچار گیلاس رﺍ نزدیک لب خود برد. وﺍسیلیچ قیافهٔ موقر بخود گرفت، ویلون رﺍ با ﺍحتیاط بردﺍشت زیر چانه‌اش گذﺍشت و شروع بزدن کرد. – «سرناد شوبرت» بود – از ارتعاش سیم ویلون لرزه به ﺍندﺍم هاسمیک ﺍفتاد. مثل ﺍینکه ساز به حوﺍس کرخت شدهٔ او جان تازه بخشیده. وﺍسیلیچ ﺁرشه رﺍ روی سیمها غلت میداد، خم می‌شد، بلند میشد مانند اینکه می‌خوﺍست با تمام هستی خودش به ساز جان بدهد. می‌خوﺍست ﺁنچه رﺍ که با زبان نتوﺍنسته به هاسمیک‬ بفهماند، شاید بوسیلهٔ ساز بتوﺍند باو بگوید. موهای جو گندمی پریشان ﺍو خیس عرق دور صورتش ریخته بود، نیمرخ ﺍو با بینی بلند، رنگ‌پریده مایل بخاکستری، پای چشمهای کبود، نگاه خیره و گوشهٔ لبهایش که ول شده بود و بیهوده سعی می‌کرد بهم بفشارد، منظرهٔ ترسناکی دﺍشت. ولی ناگهان حالت صورتش عوض شد، مثل اینکه در دنیای مجهول و ﺍفسونگری جوﻻن میدﺍد و ﺍز نکبت زندگی خودش گریخته بود. – شاید درین دقیقه او حقیقةً زندگی میکرد چون گمان میکرد برﺍی همزﺍد و یا سایهٔ معشوقهٔ قدیم خود، برﺍی کسی ساز میزند که‬ میفهمد و باﻻخره هنرش ﺍو رﺍ جلب کرده بود. شاید خوﺍبی که دیده بود دوباره جلو ﺍو در عالم بیدﺍری مجسم‬ شده بود! – با تمام قوﺍ هنرنمائی میکرد شاید ﺍین بهترین قطعه‌ای بود که در عمر خود ﺍجرﺍ میکرد. – اما همین که‬ بطرف هاسمیک برگشت و خوﺍست در چشمان ﺍو تأثیر ساز و ﺍحساساتش رﺍ دریابد، ملتفت شد که جای ﺍو خالی است. هاسمیک رفته بود و ﻻی در رﺍ باز گذﺍشته بود، ناگهان ویلون رﺍ ﺍز زیر چانه‌اش بردﺍشت، جلو ﺁمد دید گیلاس ودکا کمی ﺍز سرش خالی شده، به ته سیگاری که در نعلبکی ﺍفتاده بود سرخاب لب هاسمیک چسبیده بود و دود ﺁبی‌رنگی ﺍز ﺁن پرﺍکنده میشد و در هوﺍ موج میزد! واسیلیچ ویلون رﺍ روی میز پرت کرد، دستها رﺍ جلو صورت خود گرفت و در حال سرفه روی تختخوﺍب ﺍفتاد. تاریکخانه‬ ‫مردی که شبانه سر رﺍه خونسار سوﺍر ﺍتومبیل ما شد خودش رﺍ با دقت در پالتو بارﺍنی سورمه‌ای پیچیده و کلاه لبه بلند خود رﺍ تا روی پیشانی پائین کشیده بود. مثل ﺍینکه می‌خوﺍست ﺍز جریان دنیای خارجی و تماس با اشخاص محفوظ و جدﺍ بماند. بسته‌ای زیر بغل دﺍشت که در ﺍتومبیل دستش رﺍ حایل ﺁن گرفته بود. نیمساعتی که در ﺍتومبیل با هم بودیم. او بهیچوجه در صحبت شوفر و سایر مسافرین شرکت نکرد. ازین‌رو تأثیر سخت و دشوﺍری ﺍز خود گذﺍشته بود. هر دفعه که چرﺍغ ﺍتومبیل و یا روشنائی خارج و دﺍخل ﺍتومبیل ما رﺍ روشن میکرد، من دزدکی نگاهی بصورتش می‌انداختم: صورت سفید رنگ پریده، بینی کوچک قلمی دﺍشت و پلکهای چشمش بحالت خسته پائین ﺁمده بود. شیار گودی دو طرف لب ﺍو دیده می‌شد که قوت ﺍرﺍده و تصمیم او را میرسانید، مثل ﺍینکه سر ﺍو ﺍز سنگ ترﺍشیده شده بود. فقط گاهی تک زبان رﺍ روی لبهایش میمالید و در فکر فرو میرفت. اتومبیل ما در خونسار جلو گاراژ «مدنی» نگهدﺍشت. اگرچه قرﺍر بود که تمام شب رﺍ حرکت بکنیم، ولی شوفر و همهٔ مسافرین پیاده شدند. من نگاهی بدر و دیوﺍر گارﺍژ و قهوه‌خانه ﺍندﺍختم که چندﺍن مهمان‌نوﺍز بنظرم نیامد، بعد نزدیک ﺍتومبیل رفتم و برﺍی ﺍتمام حجت بشوفر گفتم: «از قرار معلوم باید ﺍمشب رﺍ ﺍینجا ﺍطرﺍق بکنیم؟ «– بله، رﺍه بده. امشبو میمونیم، فردﺍ کلهٔ سحر حریکت میکنیم.» یک‌مرتبه دیدم شخصی که پالتو بارﺍنی بخود پیچیده بود بطرفم ﺁمد و با صدﺍی ﺁرﺍم و خفه‌ای گفت: «– اینجا جای مناسب نداره، اگه آشنا یا محلی برﺍی خودتون در نطر نگرفتین، ممکنه بیایین منزل من. «– خیلی متشکرم! اما نمیخوﺍم ﺍسباب زحمت بشم. «– من ﺍز تعارف بدم مییاد. من نه شمارو میشناسم و نه میخوﺍم بشناسم و نه میخوﺍم منتی سرتون بگذﺍرم. چون از وختی که ﺍطاقی بسلیقهٔ خودم ساخته‌ام، اطاق سابقم بیمصرف ﺍفتاده. فقط گمون میکنم ﺍز قهوه‌خونه رﺍحت‌تر باشه.» لحن سادهٔ بی‌رودربایستی و تعارف و تکلیف ﺍو در من ﺍثر کرد و فهمیدم که با یکنفر ﺁدم معمولی سر و کار ندﺍرم. گفتم: «– خیلی خوب، حاضرم.» و بدون تردید دنبالش ﺍفتادم، او یک چرﺍغ برق دستی ﺍز جیبش درﺁورد و روشن کرد یک ستون روشنائی تند زننده جلوی پای ما ﺍفتاد، از چند کوچه پست و بلند، از میان دیوﺍرهای گلی رد شدیم. همه‌جا ساکت و ﺁرﺍم بود. یکجور ﺁرﺍمش و کرختی در ﺁدم نفوذ میکرد... صدﺍی ﺁب میآمد و نسیم خنکی که ﺍز روی درختان میگذشت بصورت ما میخورد. چرﺍغ دو سه‌تا خانه ﺍز دور سوسو میزد. مدتی گذشت در سکوت حرکت میکردیم. من برﺍی ﺍینکه رفیق ناشناسم رﺍ بصحبت بیاورم گفتم: «– اینجا باید شهر قشنگی باشه! او مثل ﺍینکه ﺍز صدﺍی من وحشت کرد. بعد ﺍز کمی تأمل خیلی ﺁ‌هسته گفت: «– مییون شهرﺍئی که من تو ﺍیرون دیدم، خونسارو پسندیدم. نه ﺍز ﺍینجهت که کشت‌زار، درخت‌های میوه و ﺁب زیاد داره، اما بیشتر برﺍی ﺍینکه هنوز حالت و ﺁتمسفر قدیمی خودشو نگهدﺍشته. برﺍی ﺍینکه هنوز حالت ﺍین کوچه پس کوچه‌ها، میون جرز ﺍین خونه‌های گلی و درخت‌های بلند ساکتش هوﺍی سابق مونده و میشه ﺍونو بو کرد و حالت مهمون‌نوﺍز خودمونی خودشو ﺍز دست نداده. اینجا بیشتر دور ﺍفتاده و پرته، همین وضعیتو بیشتر شاعرونه میکنه، روزنومه، اتومبیل، هوﺍپیما و رﺍه‌آهن ﺍز بلاهای ﺍین قرنه. – مخصوصاً ﺍتومبیل که با بوق و گرت و خا ک، روحیه شاگرد شوفر رو تا دورترین ده کوره‌ها میبره. – افکار تازه‌بدورون رسیده، سلیقه‌های کج و لوچ و تقلید ﺍحمقونه رو تو هر سوﻻخی میچپونه! روشنائی چرﺍغ برق دستی رو به پنجرهٔ خانه‌ها می‌اندﺍخت و میگفت: «– به بینین، پنجره‌های منبت‌کاری، خونه‌های مجزﺍ دﺍره. آدم بوی زمینو حس میکنه، بوی یونجیه درو شده، بوی کثافت زندگی‌رو حس‬ میکنه، صدﺍی زنجره و پرنده‌های کوچیک، مردم قدیمی ساده و موذی همیه ﺍینا یه دنیای گمشدیه قدیم‌رو بیاد مییاره و ﺁدمو ﺍز قال و قیل دنیای تازه‌بدورون رسیده‌ها دور می‌کنه! بعد مثل ﺍینکه یکمرتبه ملتفت شد مرا دعوت کرده پرسید: «– شام خوردین؟ «– بله، تو گلپایگون شام خوردیم.» از کنار چند نهر ﺁب گذشتیم و باﻻخره نزدیک کوه، در باغی رﺍ باز کرد و هر دو دﺍخل شدیم. جلو عمارت تازه‬‌سازی رسیدیم. وﺍرد ﺍطاق کوچکی شدیم. که یک تختخوﺍب سفری، یک میز و دو صندلی رﺍحتی دﺍشت؟ چرﺍغ نفتی رﺍ روشن کرد و به ﺍطاق دیگر رفت بعد ﺍز چند دقیقه با پیژﺍمای پشت‌گلی، رنگ گوشت تن وﺍرد شد و چرﺍغ‬ دیگری ﺁورد روشن کرد. بعد بسته‌ای رﺍ که همرﺍه دﺍشت باز کرد. و یک ﺁباژور سرخ مخروطی در ﺁورد و روی‬ چرﺍغ گذﺍشت. پس ﺍز ﺍندکی تأمل، مثل ﺍینکه در کاری دو دل بود گفت: «– میفرمایین بریم ﺍطاق شخصی خودم؟» چرﺍغ ﺁباژوردﺍر رﺍ بردﺍشت، از دﺍﻻن تنگ و تاریکی که طاق ضربی دﺍشت و بشکل ﺍستوﺍنه درست شده بود – طاق و دیوﺍرش برنگ ﺍخرﺍ و کف ﺁن ﺍز گلیم سرخ پوشیده شده بود، رد شدیم در دیگری رﺍ باز کرد، وارد محوطه‌ای شدیم که مانند ﺍطاق بیضی شکلی بود و ظاهرﺍً بخارج هیچگونه منفذ ندﺍشت، مگر بوسیلهٔ دری که بدﺍﻻن باز میشد. بدون زﺍویه و بدون خطوطی هندسی ساخته شده و تمام بدنه و سقف و کف ﺁن ﺍز مخمل عنابی بود. از عطر سنگینی که در هوﺍ پرﺍکنده بود نفسم پس رفت. او چرﺍغ سرخ رﺍ روی میز گذﺍشت و خودش روی‬ تختخوﺍبی که در میان ﺍطاق بود نشست و بمن ﺍشاره کرد، کنار میز روی صندلی نشستم. روی میز یک گیلاس و یک تنگ دوغ گذﺍشته بودند. من با تعجب به در و دیوﺍر نگاه میکردم و پیش خودم تصور کردم. بی‌شک بدﺍم‬ یکی ﺍز ﺍین ناخوش‌های دیوﺍنه ﺍفتاده‌ام که ﺍین ﺍطاق شکنجهٔ اوست و رنگ خون درست کرده برﺍی ﺍینکه جنایات او کشف نشود و هیچ منفذ هم بخارج ندﺍشت که بدﺍد ﺍنسان برسند! منتظر بودم ناگهان چماقی بسرم بخورد یا در بسته بشود و ﺍین شخص با کارد یا تیر بمن حمله بکند. ولی ﺍو با همان ﺁ‌هنگ ملایم پرسید: «– اطاق من بنظر شما چطور مییاد؟ «اطاق؟ ببخشید، من حس میکنم که توی یک کیسه لاستیکی نشسته‌ایم. او بی‌آنکه بحرف من ﺍعتنائی بکند دوباره گفت: «– غذﺍی من شیره، شمام میخورین؟ «– متشکرم من شام خوردم. «– یک گیلاس شیر بدنیس.» تنگ و گیلاس رﺍ جلو من گذﺍشت. گرچه میل ندﺍشتم ولی خوﺍ‌هی نخوﺍ‌هی یک گیلاس‬ شیر ریختم و خوردم. بعد خودش باقی شیر رﺍ در گیلاس میریخت، خیلی ﺁ‌هسته میمکید و زبان رﺍ روی لبهایش‬ میگردﺍنید – لبهای او برق میزد، پلکهای چشمش بطرز دردناکی پائین آمده، مثل ﺍینکه خاطرﺍتی رﺍ جستجو می‌کرد. صورت رنگ‌پریدهٔ جوﺍن، بینی کوتاه صاف، لبهای گوشتالود او جلو روشنائی سرخ، حالت شهوت‌انگیز بخود گرفته بود. پیشانی بلندی دﺍشت که یک رگ کبود برجسته رویش دیده میشد. موهای خرمائی ﺍو روی دوشش ریخته بود مثل ﺍینکه با خودش حرف بزند گفت: «– من هیچوقت در کیفهای دیگرون شریک نبوده‌ام، همیشه یه ﺍحساس سخت یا یه ﺍحساس بدبختی جلو منو گرفته. – درد زندگی، اشکال زندگی. اما ﺍز همیه ﺍین ﺍشکاﻻت مهمتر جوﺍل رفتن با ﺁدمهاست، شر جامعیه گندیده، شر خورﺍک‬ و پوشاک، همیه ﺍینا دائمن ﺍز بیدﺍر شدن وجود حقیقی ما جلوگیری میکنه. یه وقت بود دﺍخل ﺍونا شدم، خوﺍسم‬ تقلید سایرین رو دربیارم، دیدم خودمو مسخره کرده‌ام هر چی‌رو که لذت تصور میکنن همه‌رو ﺍمتحان کردم، دیدم کیفهای دیگرون بدرد من نمیخوره. – حس میکردم که همیشه و در هرجا خارجی هستم، هیچ رﺍبطه‌ئی با سایر مردم ندﺍشتم. من نمیتونسم خودمو بفرﺍخور زندگی سایرین در بیارم. همیشه با خودم میگفتم: روزی از جامعه فرﺍر خوﺍ‌هم کرد و در یه دهکده یا جای دور منزوی خوﺍ‌هم شد. اما نمیخوﺍسم ﺍنزوﺍرو وسیلیه شهرت و یا نوندونی خودم بکنم. من نمیخوﺍسم خودمو محکوم ﺍفکار کسی بکنم یا مقلد کسی بشم. باﻻخره تصمیم گرفتم که اطاقی مطابق میلم بسازم، محلی که توی خودم باشم، یه جائی که ﺍفکارم پرﺍکنده نشه. «من ﺍصلا تنبل ﺁفریده شدم. – کار و کوشش مال مردم تو خالیس، باین وسیله میخوﺍن چاله‌یی که تو خودشونه پربکنن، مال ﺍشخاص گدا گشنس که ﺍز زیر بته بیرون آمدن. اما پدرﺍن من که تو خالی بودن، زیاد کار کردنو و زیاد زحمت کشیدنو، فکر کردنو دیدنو دقایق تنبلی گذروندن. – این چاله تو ﺍونا پر شده بود و همیه ﺍرث تنبلیشونو بمن دﺍدن. – من ﺍفتخاری به اجدﺍدم نمیکنم، علاوه بر ﺍینکه توی ﺍین مملکت طبقات مثه جاهای دیگه وجود ندﺍره و هر کدوم ﺍز دوله‌ها و سلطنه‌ها رو درست بشکافی دو سه پشت پیش ﺍونا دزد، یا گردنه گیر، یا دلقک درباری و یا صرﺍف بوده، وﺍنگهی اگه زیاد پاپی ﺍجدﺍدم بشیم باﻻخره جد هر کسی به گریل و شمپانزه میرسه. اما چیزی که هس، من برﺍی کار آفریده نشده بودم. اشخاص تازه بدورون رسیدهٔ متجدد فقط میتونن بقول خودشون توی ﺍین محیط عرض اندﺍم بکنن، جامعه‌یی که مطابق سلیقه و حرص و شهوت خودشون درس کردن و در کوچکترین وظایف زندگی باید قوﺍنین جبری و تعبد ﺍونا رو مثه کپسول قورت داد! این ﺍسارتی که اسمشو کار گذﺍشتن و هر کسی حق زندگی خودشو باید ﺍز ﺍونا گدﺍئی بکنه! توی ﺍین محیط فقط یه دسته دزد، احمق بی‌شرم و ناخوش حق زندگی دﺍرند و ﺍگه کسی دزد و پست و متملق نباشه میگن: «قابل زندگی نیس!» دردهائی که من دﺍشتم، بار موروثی که زیرش خمیده شده بودم اونا نمیتونن بفهمن! خستگی پدرﺍنم در من باقی مونده بود و نستالژی ﺍین گذشته‌رو در خود حس میکردم. «میخوﺍستم مثه جونورﺍی زمستونی تو سوﻻخی فرو برم، تو تاریکی خودم غوطه‌ور بشم‬ و در خودم قوﺍم بیام. چون همون طوریکه تو تاریکخونه عکس روی شیشه ظاهر میشه، اون چیزهائیکه در انسون لطیف و مخفیس در ﺍثر دوندگی زندگی و جار و جنجال و روشنائی خفه میشه و میمیره، فقط توی‬ تاریکی و سکوته که بانسون جلوه میکنه. – این تاریکی توی خودم بود بی‌جهت سعی دﺍشتم که ﺍونو مرتفع بکنم، افسوسی که دﺍرم ﺍینه که چرﺍ مدتی بیخود ﺍز دیگرون پیروی کردم. حاﻻ پی بردم که پر ﺍرزش‌ترین قسمت من‬ همین تاریکی، همین سکوت بوده. این تاریکی در نهاد هر جنبنده‌ای هست، فقط در ﺍنزوﺍ و برگشت بطرف‬ خودمون، وختیکه ﺍز دنیای ظاهری کناره‌گیری میکنیم بما ظاهر میشه. – اما همیشه مردم سعی دﺍرن ﺍز ﺍین‬ تاریکی و ﺍنزوﺍ فرﺍر بکنن، گوش خودشونو در مقابل صدﺍی مرگ بگیرن، شخصیت خودشونو مییون داد و جنجال و هیاهوی زندگی محو و نابود بکنن! نمیخوﺍم که بقول صوفیها: «نور حقیقت در من تجلی بکنه.» بر عکس‬ انتظار فرود ﺍ‌هریمن رو دﺍرم، میخوﺍم همونطوریکه هسم در خودم بیدﺍر بشم. من ﺍز جملات برﺍق و تو خالیه منورالکرها چندشم میشه و نمیخوﺍم برﺍی ﺍحتیاجات کثیف ﺍین زندگی که مطابق ﺁرزوی دزدها و قاچاقها و موجودﺍت زرپرست ﺍحمق درست شده و ﺍدﺍره شده شخصیت خودمو ﺍز دست بدم. «فقط تو ﺍین ﺍطاقه که میتونم در خودم‬ زندگی بکنم و قوﺍیم به‌هدر نره، این تاریکی و روشنائی سرخ برﺍم ﻻزمه، نمیتونم تو ﺍطاقی بنشینم که پشت سرم پنجره دﺍشته باشه، مثه ﺍینه که ﺍفکارم پرﺍکنده میشه ﺍز روشنائی هم خوشم نمییاد. – جلو ﺁفتاب همه‌چیز لوس و معمولی میشه. ترس و تاریکی منشاﺀِ زیبائیس: یه گربه روز جلو نور معمولیس، اما شب تو تاریکی چشماش میدرخشه و موهاش برق می‌زنه و حرکاتش مرموز میشه. یه بته گل که روز رنجور و تار عنکبوت گرفتس، شب‬ مثل ﺍینه که ﺍسرﺍری در ﺍطرﺍفش موج میزنه و معنی بخصوص بخودش می‌گیره. روشنائی همیه جنبنده‌هارو بیدﺍر و موﺍظب میکنه – در تاریکی و شبه که هر زندگی، هر چیز معمولی یه حالت مرموز بخودش میگیره، تمام ترسهای گمشده بیدﺍر میشن – در تاریکی ﺁدم میخوﺍبه ﺍما میشنوه، خود شخص بیدﺍره و زندگی حقیقی ﺁنوقت شروع میشه. آدم ﺍز ﺍحتیاجات پست زندگی بی‌نیازه و عوﺍلم معنوی رو طی میکنه، چیزﺍئی رو که هرگز به ﺍونا پی نبرده بیاد مییاره...» بعد ﺍزین خطابهٔ سرشار، یکمرتبه خاموش شد. مثل ﺍینکه مقصود ﺍز همهٔ این حرف‌ها تبرئهٔ خودش بود. آیا ﺍین‬ شخص یکنفر بچه ﺍعیان خسته و زده شده ﺍز زندگی بود یا ناخوشی غریبی دﺍشت؟ در هر صورت مثل مردم‬ معمولی فکر نمیکرد. من نمیدﺍنستم چه جوﺍب بدهم صورتش حالت مخصوصی بخود گرفته بود: خطی که از کنار لبش میگذشت گودتر و سخت‌تر شده بود، یک رگ کبود روی پیشانی ورم کرده بود. وقتیکه حرف میزد پرکهای بینیش میلرزید پریدگی رنگ ﺍو جلو نور سرخ حالت خسته و غمناکی بصورتش میداد، شبیه سری بود که با موم درست کرده باشند و با حالتی که در ﺍتومبیل ﺍز ﺍو دیده بودم متناقص بنظر می‌آمد. سر خود رﺍ که پائین میگرفت لبخند گذرنده‌ای روی لبهایش نقش می‌بست بعد مثل ﺍینکه ناگهان ملتفت شد با نگاهی سخت و تمسخرآمیز که در ﺍو سرﺍغ ندﺍشتم گفت: «– شما مسافر و خسته هسین، من همش ﺍز خودم صحبت کردم! «– هر کی هر چه میگه ﺍز خودشه. تنها حقیقتی که برﺍی هر کسی وجود دﺍره خود همون شخصه، همه‌مون بی‌ارﺍده ﺍز خودمون صحبت میکنیم حتا در موضوعهای خارجی ﺍحساسات و مشاهدﺍت خودمونو بزبون کسون دیگه میگیم. مشکلترین کارها ﺍینه که کسی بتونه حقیقتن همونطوریکه هس بگه. از جوﺍب خودم پشیمان شدم. چون خیلی بیمعنی، بیجا و بی‌تناسب بود. معلوم نبود چه چیز رﺍ میخوﺍستم ثابت‬ بکنم. گویا مقصودم فقط تملق غیر مستقیم ﺍز میزبانم بود. اما ﺍو بی‌آنکه اعتنائی بحرف من بکند، نگاه دردناکش رﺍ چند ثانیه بمن ﺍندﺍخت، دوباره پلکهای چشمش پائین ﺁمد. زبان رﺍ روی لبهایش میمالید مثل ﺍینکه اصلا ملتفت من نیست و در دنیای دیگری سیر میکند. گفت: «– من همیشه ﺁرزو میکردم که جای رﺍحتی، مطابق سلیقه و تمایل خودم تهیه بکنم. باﻻخره ﺍطاق و جائیکه دیگرون درست کرده بودن بدرد من نمیخورد. من میخوﺍستم توی خودم و در خودم باشم، برﺍی ﺍین کار دﺍرﺍئی خودمو پول نقد کردم. آمدم درین محل و ﺍین ﺍطاقو مطابق میل خودم ساختم. تمام ﺍین پرده‌های مخملو با خودم ﺁوردم. بتمام جزئیات ﺍین ﺍطاق خودم رسیدگی کردم. – فقط ﺁباژور سرخ یادم رفته بود. باﻻخره بعد ﺍز ﺍونکه نقشه و ﺍندﺍزیه ﺍونو دستور دﺍدم در تهرون درست بکن، امروز بمن رسید. وگرنه هیچ میل ندﺍرم که ﺍز ﺍطاق خودم خارج بشم و یا با کسی معاشرت بکنم. حتا خورﺍک خودمو منحصر بشیر کردم برﺍی ﺍینکه در هر حالت، خوﺍبیده یا نشسته بتونم ﺍونو بخورم و محتاج به تهیه غذا نباشم. – ولی با خودم عهد کردم روزی که کیسه‌ام به ته کشید یا محتاج بکس دیگه بشم، بزندگی خودم خاتمه بدم. امشب ﺍولین شبیس که تو ﺍطاق خودم خوﺍ‌هم خوﺍبید. من یه نفر ﺁدم خوشبخت هسم که به ﺁرزوی خودم‬ رسیدم. – یه نفر خوشبخت، چقد تصورش مشکله، من هیچوقت نمیتونسم تصورشو بکنم، اما ﺍﻵن من یه‬ نفر خوشبختم! دوباره سکوت شد، من برﺍی ﺍینکه سکوت مزﺍحم رﺍ رفع بکنم گفتم: «– حالتی که شما جستجو میکنین، حالت جنین در رحم مادره که بی‌دوندگی، کشمکش و تملق در مییون جدﺍر سرخ گرم و نرم رویهم‬ خمیده، آهسته خون مادرش رو میمکه و همیه خوﺍ‌هش‌ها و ﺍحتیاجاتش خودبخود بر ﺁورده میشه. – این همون‬ نستالژی بهشت گمشده‌ایس که در ته وجود هر بشری وجود دﺍره، آدم در خودش و تو خودش زندگی میکنه شاید یه جور مرگ ﺍختیاریس؟ او مثل ﺍینکه ﺍنتظار ندﺍشت کسی در حرفهائیکه با خودش میزد مدﺍخله بکند، نگاه تمسخرﺁمیزی بمن ﺍندﺍخت و گفت: «– شما مسافر و خسته هسین، بفرمائین بخوﺍبین!» چرﺍغ رﺍ بردﺍشت مرﺍ تا دم‬ دﺍﻻن رﺍ‌هنمائی کرد و ﺍطاقی رﺍ که ﺍول در ﺁنجا وﺍرد شده بودیم نشان داد. از نصف‌شب گذشته بود، من نفس تازه‌ای در هوﺍی ﺁزﺍد کشیدم مثل ﺍینکه ﺍز سردﺍبهٔ ناخوشی بیرون ﺁمده باشم. ستاره‌ها باﻻی ﺁسمان می‌درخشیدند. با خودم گفتم آیا با یکنفر مجنون وسوﺍسی یا با یکنفر ﺁدم فوق‌العاده سروکار پیدﺍ کرده‌ام؟» *************** فردﺍ دو ساعت بظهر بیدﺍر شدم. برﺍی خدﺍحافظی ﺍز میزبانم مثل ﺍینکه ﺁدم نامحرمی هستم و بآستانهٔ معبد مقدسی پا گذﺍشته‌ام ﺁ‌هسته دم دﺍﻻن رفتم و با احتیاط در زدم. دﺍﻻن تاریک و بی‌صدﺍ بود، پاورچین پاورچین وﺍرد ﺍطاق مخصوص شدم، چرﺍغ روی میز میسوخت، دیدم میزبانم با همان پیژﺍمای پشت گلی، دستها رﺍ جلو صورتش گرفته پاهایش رﺍ توی دلش جمع کرده، بشکل بچه در زهدﺍن مادرش درﺁمده و روی تخت ﺍفتاده ﺍست. رفتم نزدیک شانهٔ او رﺍ گرفتم تکانش دﺍدم، اما ﺍو بهمان حالت خشک شده بود. هرﺍسان ﺍز ﺍطاق بیرون ﺁمدم و بطرف گارﺍژ رفتم، چون نمی‌خوﺍستم ﺍتومبیل رﺍ ﺍز دست بدهم. آیا بقول خودش کیسهٔ او به ته کشیده بود؟ یا این تنهائی رﺍ که مدح می‌کرد ﺍز ﺁن ترسیده بود و می‌خوﺍست شب ﺁخر ﺍقلا یکنفر در نزدیکی ﺍو باشد؟ بعد ﺍز همهٔ مطالب، شاید هم ﺍین شخص یکنفر خوشبخت حقیقی بود و خوﺍسته بود ﺍین خوشبختی رﺍ همیشه برﺍی خودش نگاهدﺍرد و ﺍین ﺍطاق هم ﺍطاق ﺍیده‌آل ﺍو بوده ﺍست! میهن‌پرست‬ ‫سیدنصرﷲ ولی پس ﺍز هفتاد و چهار سال زندگی یک‌نوﺍخت و پیمودن روزی چهار مرتبه کوچهٔ حمام وزیر از خانه به ﺍدﺍره و ﺍز ﺍدﺍره به خانه، اولین‌بار بود که مسافرت بخارجه ﺁنهم هندوستان برﺍیش پیش ﺁمده بود. تاکنون ﺍو در دﺍخلهٔ مملکت هم بمسافرت بزرگ نرفته و مسقط‌الرأس ﺁباء و ﺍجدﺍدی خود، کاشان رﺍ هم ندیده بود. در تمام مدت عمر یگانه مسافرت ﺍو سه روز به دماوند بود. اما در طی رﺍه بی‌اندﺍزه بﺍو سخت و نارﺍحت‬ گذشت، بطوری که باعث نگرﺍنی خاطرش شده بود. بعلاوه پس ﺍز مرﺍجعت، منزل ﺍو رﺍ دزد زده بود، از ﺍین‬ سبب ترس مبهمی ﺍز مسافرت در دل ﺍو تولید شده بود. از ﺁنجائیکه تمام دورهٔ زندگی سیدنصرﷲ صرف تحصیل علوم و فنون و عوﺍلم معنوی شده بود، فقط دو سال از عمر زناشوئی ﺍو میگذشت. و در ﺍین مدت قلیل، سالی یک چکیدهٔ فضل و معرفت بعدهٔ ابناء بشر ﺍفزوده بود. – زیرﺍ در ﺍدبیات فارسی و عربی و فرﺍنسه، در تحقیق و تبحر و فلسفهٔ غربی و شرقی، در عرفان، علوم قدیمه و جدیده، سیدنصرﷲ بی‌آنکه ﺍثری ﺍز خود گذﺍشته باشد ﺍنگشت‌نمای خلایق شده بود. او مانند سایر فضلا و ﺍدبا نبود که در نتیجهٔ نوشتن مقاﻻت عریض و طویل در دفاع خود، یا ﺍز ﺍ‌همیت مقام سیاسی، یا مهاجرت، یا حاشیه‬ رفتن بفلان کتاب پوسیده یا قافیه دزدی و بهم ﺍندﺍختن ﺍشعار بندتنبانی و یا باﻻخره با تملق و بادمجان دورقاب چینی شهرت بدست ﺁورده باشد. سیدنصرﷲ کسر مقامش بود که کتابی برشتهٔ تحریر در بیاورد، زیرﺍ لغات عربی رﺍ بطوری با مخرج صحیح‬ و ﺍصیل ﺍستعمال میکرد که شک و تردیدی ﺍز فضل و معلومات خود در فکر مستمعین باقی نمیگذﺍشت. هرچند او کلمات و جملات رﺍ خیلی ﺁ‌هسته و شمرده ﺍدﺍ میکرد، ولی ﺍز لحاظ منطق و بدیع و قوﺍنین صرف و نحو، هیچیک از علمای فقه‌اللغه کرهٔ ارض نمیتوﺍنست کوچکترین ﺍیرﺍدی باو وﺍرد بیاورد. چون سیدنصرﷲ ﺍین جمله رﺍ سرمشق خویش قرﺍر دﺍده بود که: «اگر سخن زر ﺍست، سکوت گوهر ﺍست» و در صورت ﺍجبار و یا برﺍی ﺍستفادهٔ دیگران، حرف رﺍ باید هفت مرتبه در دهان مزه‌مزه کرد و بعد بزبان آورد. بهمین علت شهرهٔ خاص و عام بود. که روزی ﺁقای حکیم‌ باشی پور، وزیر معارف سیدنصرﷲ رﺍ برﺍی مطلب‬ مهم و فوری در ﺍطاق خود ﺍحضار کرد، پس ﺍز اظهار ملاطفت و ستایش بسیار و وعد وعید بیشمار، با زبان‬ چرب و نرم خود به سیدنصرﷲ پیشنهاد کرد: از آنجائیکه ترقیات معجزآسای معارفی در کشور باستانی باعث حیرت عالمیان شده، لذﺍ حیف ﺍست سرزمینی مانند هندوستان که مهد نژﺍد ﺁریائی و میلیونها نفوس مسلمان و فارسی‌زبان دارد، از تغییرﺍت مشعشع معارفی ما و مخصوصاً ﺍز لغات جدیدالاخترﺍع ﺍطلاع کافی حاصل نکند و برﺍی ﺍینکه دلیل مبرهن و برهان قاطعی ﺍز ﺍقدﺍمات مجدﺍنه خود بدست دﺍده باشد، یک کتابچه ﺍز لغات «ساخت‬ فرهنگستان» که بصحهٔ ملوکانه و بتصویب نخبهٔ علما و فضلای عصر رسیده بود، بانضمام یکدسته از عکسهای خود که ﺍز نیمرخ و روبرو، ایستاده و نشسته، بردﺍشته شده و باد زیر غبغب خود ﺍندﺍخته بود، بایشان سپرد. و دستور ﺍکید دﺍد که ﺍین عکسها رﺍ در هندوستان بتمام مخبرین روزنامه‌ها بدهد تا گرﺍور کرده زیب صفحات جرﺍید خود بسازند. آقای سیدنصرﷲ، از ﺍلطاف مخصوص حکیم‌باشی‌پور خیلی متأثر شد. ولی ﺍز طرفی بوﺍسطهٔ علاقهٔ مفرط بزندگی و مفارقت ﺍز عیال و ﺍطفال، از طرف دیگر بوﺍسطهٔ بعد مسافت و عبور ﺍز دریا، ابتدﺍ کلهٔ سرخ و بی‌مو و برﺍق خود رﺍ تکان داد، لبخند فیلسوف مآبانه‌ای زد و پیشنهاد حکیم‌باشی‌پور رﺍ که بعلت کبر سن و کسالتهائی که بخود میبست رد نمود. در ضمن گوشزد کرد که خوبست ﺍین مأموریت مهم رﺍ بیکی ﺍز ﺍدبا و مبلغین دیگر رجوع بکنند. اما آقای حکیم باشی پور اصرار و ابرام نمودند که مخصوصاً مقام شامخ ادبی و سن سال و شهرتی که دارند، ایشان را برای این کار از دیگران ممتاز میسازد. زیرا مأموریت مزبور از جمله اسرار اداری و فقط شایستهٔ شخصی مانند ایشان است و بالاخره سید نصرالله خواهی نخواهی پیشنهاد مقامات عالی را با کمال افتخار پذیرفت. سید نصرالله در موقع خروج از اطاق حکیم باشی پور، همینکه زحمات و مشقاتی را که در سفر کوتاه خود به دماوند متحمل شده بود بخاطر آورد و بعد مسافت هندوستان را پیش خود مجسم کرد اضطراب و ترس مجهولی باو دست داد، بطوری که سرش گیج رفت و زمین زیر پایش لرزید. بمحض اینکه سر میز اداری رسید، زنگ زد و آب خوردن خواست. همینکه اضطرابش کمی فروکش کرد. سر بجیب تفکر فرو برد. از طرفی مفارقت از زن و فرزند و تغییراتی که سفر در زندگی آرام او تولید میکرد و ممکن بود چندین کیلو از ۸۹ کیلو وزن خالص او بکاهد، از طرف دیگر منافع مادی، افتخارات، دعوت‌ها و سیاحتهائی که بخرج دولت خواهد کرد، در کفهٔ ترازوی معنوی خود سنجید. – با وجود این دلش آرام نگرفت. زیرا او قبل از همه چیز به تقویت مزاجی و زندگی بی‌دغدغهٔ خود علاقه داشت و شرط عقل نبود که برای استفاده‌های نسیه وضع فعلی خود را بمخاطره بیندازد. در نتیجه یکجور کینه و بعض شدیدی نسبت به حکیم باشی پور در دلش تولید شد، ولی تکلیف این مأموریت از طرف شخص وزیر بمنزلهٔ وظیفهٔ اداری بشمار میرفت. لذا از اقدام بسفر ناگزیر بود و بعلاوه از استفادهٔ پولی نمیتوانست چشم بپوشد. چون سید نصرالله در اندوختن پول خیلی حساس بود و درین مسافرت اضافه بر مخارج سفر، فوق العادهٔ بدی آب و هوا و حقوق دو برابر اخذ میکرد. آنوقت یک وسیلهٔ دیگر هم داشت: شاید میتوانست مانند برزویهٔ طبیب، کتابی از قبیل کلیله و دمنه از هندوستان سوغات بیاورد و اسم خودش را تا ابد جاویدان بکند. با خودش زیر لب زمزمه کرد: «شکر شکن شوند همه طوطیان هند. زین قند پارسی که به بنگاله میرود!» همهٔ این خیالات در مغزش میچرخیدند. و بزودی این خبر منتشر شد و رفقای اداری و دوستان سید نصرالله دسته دسته می‌آمدند و باو تبریک میگفتند و موفقیت ایشان را از خداوند متعال خواستار می‌شدند. ولی سید نصرالله صورت حق بجانب بخود می‌گرفت، چشمش را بهم میکشید و سرش را بحالت جبری تکان میداد و میگفت: «چه بکنم؟ برای خدمت بمیهن عزیز!» بالاخره پس از یکماه استخاره و مشورت با منجمین، بروز و ساعت سعد، سید نصرالله از زیر آینه و قرآن گذشت و با تشریفات لازم در میان هلهلهٔ مخبرین جراید که عکس‌های متعدد از او برداشتند حرکت کرد ولی قبل از حرکت وصیتنامه خود را بزنش سپرد. از تهران تا اهواز باو خیلی بد و ناراحت گذشت. در اهواز که فرصتی بدست آورد، از معارف آنجا بازدید کرد و شاگردان را امتحان مختصری نمود. اما با وجودیکه اهالی لهجهٔ عربی داشتند ایرادات سختی به تلفظ عربی آنها گرفت. بعد رؤسای ادارات به پیشباز او آمدند و هر کدام در دعوت سید نصرالله بمنزل خودشان سبقت گرفتند. ولی از آنجائیکه او خسته و کسل بود، دعوت آنها را اجابت نکرد. زیرا همهٔ این تشریفات ساختگی و نطق های چاپی که بایستی در هر جا مبادله و تکرار بشود، و تملقهای چاپی که مجبور بود بشنود بیشتر موجبات ملال خاطر او را فراهم میآورد. چون سید نصرالله باطناً مایل بود که تغییری در زندگی آرام و یک نواختش رخ ندهد. در ضمن تصمیم گرفته بود که مقالهٔ بلند بالائی در مدح حکیم باشی پور با لغات اصیل عربی و اشارات علمی و نکات فلسفی و الهی تهیه و تدوین بکند، اما تا کنون فرصت کافی بدست نیاورده بود. بعلاوه اضطراب و تهییج راه مانع از اجرای این مقصود میشد. هر دفعه که اتومبیل از جاده ناهموار یا خطرناک عبور میکرد، بند دل سید نصرالله پاره میشد. زیر لب آیةالکرسی میخواند، بعد دستمال تا کرده‌ای از جیب خود در می‌آورد و عرق روی پیشانیش را پاک میکرد. در خرمشهر با سلام و صلوات از او استقبال شایانی شد. قبلاً بلیط کشتی و همهٔ وسائل حرکت را برایش فراهم کرده بودند. سید نصرالله شب را در منزل رئیس معارف خوابهای شوریده دید. صبح باتفاق صاحبخانه بتماشای رودخانه رفت. بیشتر منظورش مطالعهٔ دریا بود. با تعجب و کنجکاوی درختهای خرما را که دو طرف رودخانه صف کشیده بودند، بلم‌ها و چند کشتی سفید را که از دور لنگر انداخته بودند تماشا کرد. – تا کنون او دریا را روی نقشهٔ جغرافیا دیده بود و عکس درخت خرما را در کتابها مشاهده کرده بود. حالا همهٔ اینها را بچشم خودش میدید! فوراً محاسن جهانگردی و مسافرت را که قدما در کتب خودشان ذکر کرده بودند بیاد آورد. – دنیا بنظرش وسیع و شگفت انگیز جلوه کرد. با خودش گفت: «بسیار سفر باید، تا پخته شود خام!» و یک نوع خود پسندی فلسفی حس کرد اما همینکه بیاد آورد امشب باید سوار کشتی بشود، ضربان قلبش تند شد و اظهار خستگی کرد. سید نصرالله تا غروب که موقع حرکت کشتی بود، به مهمانی گذرانید. ولی هیجان و اضطراب مخصوصی در دل داشت. مثل کسیکه برای عمل خطرناکی عنقریب باطاق جراحی خواهد رفت. و بطور مستقیم یا غیر مستقیم از حضار راجع بمسافرت دریا کسب اطلاع مینمود طرف غروب مانند نالهٔ ناامیدی، صدای سوت کشتی بلند شد، سید نصرالله دلش تو ریخت. میزبانان فوراً اثاثیهٔ سید نصرالله را از گمرک تحویل گرفته در بلم گذاشتند. و در بلم دیگر او را در میان خودشان نشانده بطرف کشتی روانه شدند. سید نصرالله کیف محتوی کتابچهٔ لغات جدید و عکس حکیم باشی پور را بشکمش چسبانیده بود. بلم تکان میخورد، امواج دریا جلو مهتاب مثل نقره میدرخشیدند و درخت های سبز تیرهٔ خرما دو طرف ساحل در سکوت صف کشیده بودند. سید نصرالله همهٔ اینها را با تنفر و سوءظن نگاه کرد، مثل شتری که برای قربانی انتخاب شده و قبل از کشتن به تزئین و تجمل او میپردازند. سید نصرالله حس میکرد که همهٔ این تشریفات برای گول زدن اوست. بلم تکان میخورد آب دریا لب پر میزد. بنظر سید نصرالله آمد که زندگی او کاملاً در معرض خطر قرار گرفته. برای اینکه هیجان درونی خود را بپوشاند، سعی کرد بعربی فصیح با راننده بلم صحبت بکند. ولی مرد بلمی بیانات ایشان را ملتفت نشد و با عربی دست و پا شکسته‌ای که باعث عذاب روح سید نصرالله بود جواد داد. – سید نصرالله بفراست دریافت که یک نفر عرب در تمام دنیا پیدا نخواهد کرد که بتواند با او صحبت بکند! کشتی‌ها از دور مانند طبق چراغ میدرخشیدند. جهازی که عازم بمبئی بود از همه قشنگ‌تر و پرنورتر بنظر می‌آمد. نسیم شوری از روی دریا میگذشت که بوی ماهی گندیده، خزه و عطرهای فاسد شده را با خودش میآورد، بوهای مخلوط، ناجور و سنگین که هنوز طوفان با نفس تمیز کننده‌اش آنها را پراکنده نکرده بود. اول قایق موتوری دکتر به کشتی رفت و بعد از اطراف بلم‌ها و کشتی‌های بادی که حامل مال التجاره بودند، بطرف کشتی حمله ور شدند. در میان جار و جنجال مسافرین، داد و فریادهای حمالهای عرب و صدای موتور کشتی، نزدیک بود که سید نصرالله قبض روح بشود. بالاخره همینکه قدری خلوت شد. مثل زن پا بماه زیر بغل او را گرفتند و با هزار ترس و لرز از نردبان کشتی بالا رفت. بمحض اینکه وارد کشتی شد، لبخند فلسفی رقیقی روی لبهای رنگ پریده اش هویدا گردید. و پس از آنکه اثاثیه و چمدانهایش را در اطاق مخصوص باو جای دادند، همراهانش با تعظیم و تکریم از او خداحافظی کردند. سید نصرالله سرش گیج میرفت. روی تخت خواب باریک اطاق درجهٔ دوم نشست و کیف لغات و عکس ها را بغل دستش گذاشت. اگرچه سید نصرالله اعتبار مخارج سفر برای درجهٔ اول را داشت، ولی از لحاظ صرفه جوئی درجه دوم را ترجیح داده بود و اگر منعش نمیکردند درجه سوم، گرفته بود. – از پنجرهٔ اطاق هیاهوی مسافرین و صدای حرکت جرثقیل میآمد. بلند شد نگاهی به بیرون انداخت: چراغ ساحل از دور سوسو میزد، در دالان اطاقهای کشتی دسته دسته حمالهای عرب مشغول آمد و شد بودند. ازین منظره تأثر و پشیمانی شدیدی به سید نصرالله دست داد. چند بار تصمیم گرفت که تا کشتی حرکت نکرده بساحل برگردد و تمارض بکند و یا اصلاً استعفا بدهد. ولی حس کرد که خیلی دیر شده! بعد در قلب خود با زن و بچه و زندگی راحتی که آنطرف ساحل گذاشته بود خداحافظی کرد و لب خود را گزید، برگشت به مأوا و اطاق جدیدش دقیق شد. – اطاق کوچک سفیدی بود که از آهن و چوب درست کرده بودند. سه تختخواب فنری که دوتای آنها رویهم قرار گرفته بود، باضافهٔ روشویی، رخت آویز و یک عسلی داشت، ظاهراً محکم، تمیز و مطمئن بود. حکایت عجیب و غریب و عجایب البحار، قصه سند باد بحری و همهٔ افسانه‌هائی که راجع بهندوستان خوانده بود در خاطراتش جان گرفت. همین وقت پیشخدمت سیاه هندی با لباس سفید و تمیز وارد شد و چیزی بزبان انگلیسی گفت که سید نصرالله ملتفت نشد. و از سستی معلومات خودش خجل گردید. – پی برد که سر حد معلومات او چهار دیوار خانه‌اش بوده؛ زبانها، مردمان و زندگیهای دیگر هم در دنیا وجود دارد که او سابق بر این هرگز نمیتوانست تصورش را بکند و بدون مناسبت تمام بغض و کینهٔ او متوجه پیشخدمت هندو شد، مثل اینکه او باعث شده بود که سید نصرالله دچار زحمت مسافرت بشود. بالاخره پیشخدمت شمد و پتو آورد و یکی از تختخوابها را آماده کرد. در اینوقت جنجال بیرون فروکش کرده بود. سیدنصرالله بحالت خسته و کوفته روی تخت افتاد اما تخت برای او تنگ و ناراحت بود. دوباره پیشخدمت در زد، وارد شد و با علم اشاره باو فهماند که شام حاضر است. خودش جلو افتاد، از پلکانی پائین رفت و سید نصرالله را باطاق رستوران کشتی راهنمائی کرد. سرمیزی که سید نصرالله نشست، دو نفر از مسافران بزبان فارسی حرف میزدند. سید نصرالله هر غذائی را بدقت وارسی میکرد و میچشید که مبادا مخالف حفظ الصحه بوده و یا ادویهٔ هندی داشته باشد. چون طبق طب قدیم او بسردی و گرمی غذاها معتقد بود و با خودش مقداری ادویهٔ خنک همراه داشت، تا بموقع تعادل مزاج را برقرار بکند. یکی از ایرانیها که سر میز بود بزبان انگلیسی دستور میداد و پیشخدمت هندی را «چکرا» خطاب میکرد. سید نصرالله از پیدا کردن همزبان انگلیسی دان اطمینان حاصل کرد و موضوع «چکرا» را وسیله قرار داده داخل در مبحث لغوی شد که «زبان هندی بچهٔ زبان فارسی است. بعلاوه از زمان لشکر کشی داریوش کبیر، اسکندر، سلطان محمود و نادرشاه، سپاهیان ایرانی متدرجاً زبان فارسی را به هندوستان برده‌اند، منهم برای همین مقصود بهندوستان میروم و «چکرا» بزعم این ضعیف همان چاکر فارسی است. یا همین ترشی هندی که شما «چتنی» میگوئید، از لغت فارسی «چاشنی» گرفته شده است. – چون بطور کلی ریشهٔ همهٔ زبانهای دنیا از فارسی و عربی و ترکی گرفته شده، همانطوریکه همهٔ نژادهای بشر از اولاد حام و سام و یافث و یا سلم و تور و ایرج می‌باشند. مثلاً لغت سماور که تصور میکنند روسی است، من پیدا کرده‌ام، مرکب از سه لغت فارسی، عربی و ترکی است و باید بکسر اول خوانده شود. زیرا در اصل: «سه-ماء-ور» بوده سه فارسی - ماء عربی و ور ترکی است. یعنی: سه آب بیاور. ازین قبیل لغات زیاد است!» مسافران ایرانی از اطلاعات تاریخی و لغوی سید نصرالله به حیرت افتادند. سید نصرالله در ضمن سؤالات فهمید که شخص انگلیسی‌دان سابقاً در هندوستان بوده و اکنون به مأموریت اداری به بوشهر میرود. بعد از صرف قهوه، سید نصرالله باطاق خود مراجعت کرد، احساس ختگی مینمود. جلو آینه دید رنگش پریده. در حالیکه زیر لب آیة الکرسی میخواند در تخت خواب افتاد و بخواب رفت. هنوز تاریک روشن بود که سید نصرالله حرکت خفیف کشتی را حس کرد و صدای موتور را در عالم خواب و بیداری شنید. چشمش را که باز کرد، یکه خورد مثل اینکه هیچ منتظر نبود در کشتی بیدار بشود. احساس سردرد میکرد. بعد از صرف صبحانه دقت کرد دید ورقهٔ بلند بالائی بدیوار نصب بود که روی آن بخط سرخ چاپ شده بود: B. I. S. N. Co Itd. Emergency Instruction for Passengers زیر عنوان فوق شرح مبسوطی بزبان انگلیسی نوشته شده بود و در سه عکس مردی را نشان میداد که در عکس اول مشغول بستن سینه بند مخصوصی بود و دو تای دیگر طرز پیچیدن آنرا روی سینه نشان میداد. عقیدهٔ سید نصرالله درین مطلب تأیید شد که زبان انگلیسی همان زبان فرانسه است گیرم املاء و تلفظ آنرا خراب کرده‌آند. پیش خود گمان کرد که لغت Emergency از émerger فرانسه آمده است و عنوان ورقه را اینطور ترجمه کرد: «تعلیمات راجع به بیرون آوردن مسافرین از آب» در همین وقت ملتفت شد، دید بسقف اطاق دو مخزن چوبی که در یکی از آنها دو عدد سینه بند و در دیگری یک سینه بند بود وجود داشت. لرزه بر اندامش افتاد و با خودش نتیجه گرفت که بعلم اروپائی هم نمیشود اطمینان کامل داشت، زیرا این کشتی با تمام عظمتش ممکن بود غرق بشود! مدتی دنبال کتاب لغت گشت ولی پیدا نکرد. خواست شرح انگلیسی را بخواند اما از موضوع چیز زیادی دستگیرش نشد. فقط چند لغت را از قرینه حدس زد. ولی شکی برایش باقی نماند که این اعلان برای پیش بینی از حطر بعد از غرق شدن است. لباسش را بعجله پوشید روی کشتی رفت. دید دو نفر هندو هنوز کنار دودکش خوابیده بودند. یک نفر ملاح هندی با لباس زنگاری بتعجیل میدوید. تا چشم کار می‌کرد آب بود که رویهم موج می‌زد. فقط از دور یک حاشیهٔ رقیق رنگ پریده از ساحل پیدا بود. اطراف کشتی را دقت کرد. دید به نردهٔ درجهٔ اول کمربندهای سفیدی نصب شده بود که رویش خوانده می‌شد: «والرو». روی صورت غذا همین لغت را دیده بود. پس نتیجه گرفت که اسم این کشتی والرو است. یک زن هندی که ساری پوشیده و حلقه‌های طلا در گوش و بینی خود کرده بود آمد از کنار او گذشت. هزار جور افکار وحتشناک در مغز سید نصرالله جان گرفت. آیا دو سال پیش در روزنامه نخوانده که یک کشتی بزرگ در اقیانوس اطلس غرق شد؟ چندی پیش در یک روزنامه عکس کشتی فرانسوی که در بحر احمر آتش گرفت ندیده بود؟ اگر از دو میلیارد احتمال یکی راست در میآمد! بزحمتش نمیارزید که انسان جانش را بمخاطره بیاندازد، آنهم برای چه؟ یاد حکیم باشی پور افتاد که روز بروز گردنش کلفت می‌شد و سنگ خودش را دائم بسینه میزد. در صورتیکه بیسواد و شارلاتان بود. آیا همهٔ مینوتهائی که از اطاقش برمیگشت پر از غلط و اشتباهات صرف و نحوی نبود؟ بعد هم شهرت داشت که ابتدا یهودی بوده و بعد در مدرسهٔ آمریکائی برای اخذ تصدیق مسیحی شده و حالا هم خایهٔ آخوندها را دستمال می کرد! – ترجمهٔ غلط کارلایل را از داماد جهودش امانت می‌گرفت و کنفرانس می‌داد. کتاب ضد اسلامی کشف می‌کرد و از طرف دیگر کوس تجدد و لامذهبی میزد. در روزنامه‌ها اسمش را هم ردیف اسم، افلاطون و سقراط و بوعلی و فردوسی و سعدی و حافظ و غیره چاپ میکرد! – حالا زندگیش را برای خاطر چنین موجودی بمخاطره بیندازد که بعد شکمش را جلو دهد و بگوید عکس مرا در روزنامه‌های هندوستان چاپ کردند، شخصی با مایه و با پایه‌ای مانند سید نصرالله را وسیله جاه‌طلبی احمقانهٔ خود قرار بدهد و این لغت‌های مضحک بیمعنی که نه فارسی و نه عربی است، اینها را تحفه بهندوستان ببرد؟ شاید در آنجا دو نفر آدم چیز فهم پیدا میشدند! آنوقت باو چه خواهند گفت؟ چرا این تکه را مخصوصاً برای او گرفت، در صورتیکه نوچه‌ها و فدائیان دیگر هم دارد که نان بهم قرض بدهند و بعنوان مبهم مطالعه، با پول ملت در اروپا میچرند تا هواخواه و هوچی آتیهٔ او بشوند. و یا اینکه ماهی دو سه هزار تومان بهر کدام از آنها میرسانید تا کتابی مثلاً راجع به: «جرجیس پیغمبر و تعالیم او در عالم بشریت» تدوین بکنند و بخرج دولت چاپ بشود. مگر او شش انگشتی بود و نمیتوانست راحت در کنج خانه پهلوی زن و فرزندش بنشیند و ازین قبیل ترهات، یا ترجمهٔ مزخرف ترین کتابهای فرانسه را بقلم دیگران بیرون بدهد که حالا باید مثل اشخاص ماجراجو و خانه بدوش، بی پروا به آب و آتش بزند و گنده‌کاریهای یکدسته از هوچیهای حکیم باشی پور را به هندوستان برده خودش و مردم را مسخره بکند. آیا صادرات معارفی آبرومندتری پیدا نمیشد؟ – سید نصرالله یک مرتبه ملتفت شد که عنان عقل را بدست احساسات سپرده. زیرا در طی تجربیات زندگی برخورده بود که نان و آش در همین هوچی بازیهای یک مشت تازه بدوران رسیده و نمایشهای لوس پیدا میشود که خاک در چشم عوام میپاشند، مردم را گول زده و کیسه را پر پول میسازند. – وانگهی مگر خود او را وادار نکردند که در پرورش افکار برای دورهٔ مشعشع مداحی بکند؟ او هم پذیرفت برای اینکه هنرنمائی بکند و داد سخنوری بدهد و بالاخره بآنهای دیگر بفهماند که کهر کم از کبود نیست! الحق موضوع بکری را انتخاب کرد: مادر میهن را تشبیه بناخوش رو بقبله کرده بود که رضاخان را بشیوهٔ ژیلبلاس با شیشه اماله و شاخ حجامت بالای سرش آورده بودند و بالاخره او را نجات داد! (با وجود کدورت خاطر پوزخندی زد.) آنهای دیگر دهنشان میچائید که بتوانند نطقی با چنین الفاظ وزین و عبارات دلنشین بکنند. او همهٔ این علماء و فضلا را بزرگ کرده بود و خوب میشناخت. بفرنگ رفته‌ها و متجددین و قدیمیهایش همه سر و ته یک کرباس بودند فقط عناوین آنها فرق میکرد. پیشتر میرفتند نجف حجت الاسلام میشدند و حالا میرفتند فرنگ با عنوان دکتری برمیگشتند و کارشان عوام فریبی و همهٔ حواسشان توی شکم و زیر شکمشان بود. همه فکر خانهٔ سه طبقه و اتومبیل و مأموریت بخارجه بودند. اگرچه سید نصرالله بخارجه نرفته بود اما با خیلی از اطباء و دانشمندان اروپائی که بایران آمده بودند محشور بود. مثلاً یک طبیب ایرانی آرزویش این بود که مدیر کل و وکیل و وزیر بشود در صورتیکه مرحوم دکتر تولوزان تمام وقتش را بمطالعه میگذرانید؟ خود او چرا نسبت بدیگران عقب مانده بود؟ برای اینکه اهل علم و مطالعه بود! یادش افتاد که پای میز خطابه با چه ولعی لغات را از دهنش میقاپید و بعد چه تبریکات گرمی باو میگفتند! او طرف توجهات مخصوص ملوکانه شده بود! اما دفعهٔ بعد مجبورش کردند دوباره نطق بکند! شانه خالی کرد شاید حالا هم بجرم همین سرپیچی او را باین مأموریت خطرناک فرستاده بودند! سرش را تکان داد و زیر لب گفت: «هر که را طاووس باید جور هندوستان کشد.» سید نصرالله بعد از صرف نهار، از اطاق رستوران که بیرون آمد، در راهرو برخورد بمرد ایرانی که انگلیسی میدانست. ابتدا اظهار آشنائی کرد و از گرمای هوا شکایت نمود. بعد بدون سابقه از او پرسید: « - شما تنها هستید؟ « – بله. « – اگر گز اصفهان میل میفرمائید، ممکن است باطاق بنده تشریف بیاورید.» او را باطاق خود راهنمائی کرد. جعبهٔ گزی را بزحمت از چمدان درآورد، جلو او گذاشت و خیلی آهسته شروع بصحبت کرد: «هرگاه انسان همهٔ عمر عزیزش را صرف تحصیل زبان و علوم و فنون بکند، باز هم کم است. افسوس که عمر کوتاه ما کفاف نمیدهد که با فراغت خاطر تمام وقت خودمان را بمطالعه بپردازیم! کمترین تغییری در زندگی کافی است برای اینکه به مجهولات تازه‌ای بر بخوریم. هر آینه کوچکترین چیزی را با دیدهٔ عبرت نگریسته و مورد تحقیق قرار دهیم همین مطالب تأیید خواهد شد.. اگر یک برگ خشک را زیر ذره‌بین میکروسکوپ بگذاریم، خواهیم دید که دنیای جدیدی با قوانین و اصول خود بما مکشوف میگردد. یک ذره خاشاک روی زمین ممکن است موضوع سالها بحث فلسفی و تفکر و تعمق واقع بشود چنانکه عرفا گفته‌اند: دل هر ذره‌ای که بشکافی آفتابیش در میان بینی «علم نظری امروزه بما ثابت میکند، همان چیزی را که قدما ذره میگفتند و تصور مینمودند که غیر قابل تجزیه است، تشکیل یک منظومه را میدهد. حال اگر نظری بسوی آسمان بیفکنیم، گردش افلاطون و قوانین تغییرناپذیر آنها فقط ما را دچار بهت و حیرت میکند بطوری که در پایان امر مجبوریم منصفانه اقرار بکنیم: تا بدانجا رسید دانش من، که بدانم همی که نادانم! «اطراف ما مملو از اسرار و مجهولات است. من با هرمس تریسمژیست همعقیده هستم که میگوید: «آنچه در دنیای سفلی یافت میشود در دنیای علوی هم وجود دارد.» – باری مقصود از اطناب کلام این بود که اینهمه اقوام و طوایف و السنه که در فراخنای جهان وجود دارد، بدیهی است که عمر ما وفا نمیکند تا در چگونگی و ماهیت روحیهٔ این طوایف غور نموده و برموز زبان آنها پی ببریم. چیزیکه باعث تأسف منست، در ایام شباب از فراگرفتن لسان انگلیزی غفلت ورزیدم و حال می‌بینم که بدشواری میتوانم لغات و جملات را از هم تفکیک بکنم. چون اساساً ریشه زبان آنگلوساکسون با زبانهای لاتینی فرق دارد و چنانکه باید و شاید بمعنی لغات و جملات انگلیزی مسلط نیستم. مثلاً اخطاریه‌ای که بدیوار است (دستورالعمل ضروری را نشان داد.) عنوان آنرا بفراست دریافتم، گویا مقصود دستورالعمل نجات مسافرین از غرق شدن است. شخصی تازه وارد در حالیکه گز توی دهانش مانده بود، بیانات ثقیل فیلسوفانه را با تعجب گوش داد و بی‌آنکه مقصود سید نصرالله را بفهمد مطلبش را تصدیق کرد: « – البته، البته. همینطور است که میفرمائید. « – آیا حقیقةً خطر غرق شدن کشتی را تهدید میکند؟ « – هرگز! چه فرمایشی است؟ فقط محض احتیاط است. مآل اندیشی اروپائی را میرساند. ولی اتفاق همیشه ممکن است. « – بله، مقصود اینست که اتفاق ممتنع نیست بلکه ممکن الوقوع است. « – البته. « – البته وسیلهٔ احتراز از اتفاق غیرمترقبه را پیش بینی کرده‌اند. « – البته. « – ممکن است از جنابعالی خواهش بکنم، قبول زحمت فرمود این اخطاریه را البته باختصار برایم ترجمه بفرمائید؟ « – با کمال افتخار! شخص انگلیسی دان برخاست، اعلان را خوانده و برای سید نصرالله دستورالعمل مفصلی که راجع باستعمال ژاکتهای نجات نوشته بود، ترجمه کرد. و مخصوصاً در اعلان تذکر داده شده بود که لازم است مسافرین برای آشنائی باستعمال ژاکت قبلاً آنرا امتحان بکنند. سید نصرالله بدقت گوش داد، عرق روی پیشانیش را پاک کرد و پرسید: در صورتیکه کشتی آتش بگیرد یا بعلت دیگری غرق شود – البته ممکن است و محال نیست. مثلاً سال قبل بود که یک کشتی فرانسوی در بحر احمر طعمهٔ حریق شد. بخاطر دارم در یک روزنامهٔ لاتینی خواندم که یک کشتی بزرگ هم در اقیانوس اطلس غرق شد و مسافرینش تا آن دم که قالب تهی کردند، بعیش و نوش مشغول بودند. « روزنامهٔ لاتینی؟ « – بله، من زبان فرانسوی را زبان لاتینی میگویم. ببخشید اگر سؤالات بنده کسل کننده است – فقط از لحاظ کنجکاوی فطری است که خداوند متعال در من بودیعه گذاشته. زیرا من همیشه خودم را محصل میدانم و می‌خواهم در هر موقع استفاده کرده بمعلومات خود بیافزایم. مقصود این بود که هر گاه در موقع غرق شدن کشتی، شخصی از فن شنا بی بهره باشد چه خواهد شد؟ « – همانطوریکه فرمودید، قایقهای بزرگی دو طرف کشتی هت که آنها را فوراً بآب خواهند انداخت. ابتدا بچه‌ها بعد زنها بعد مردها را در آنها میگذارند تا موقعی که کشتی امدادی برسد. « ولی ماهیهای خطرناک وجود دارد و ممکن است قبل از نجات صدمه برسانند. « – البته همه قسم اتفاق ممکن است – ممکن الوقوع است. مثلاً اگر خدای نخواسته دستگاه تلگراف بی‌سیم آتش بگیرد و کشتی دور از ساحل باشد، بر فرض هم که مسافرین را در قایق نجات جمع‌آوری بکنند، ممکن است از تأخیر رسیدن کشتی امدادی و نداشتن آذوقه تلف بشوند – در زندگی همه جور پیش آمد ممکن است! سید نصرالله بحال متفکر سرش را تکان داد و زیر لب تکرار کرد: «در زندگی هر نوع اتفاقی ممکن الوقوع است! بعد پرسید: « – فرمودید قایقهای بزرگی دو طرف کشتی وجود دارد؟ « – بله، مگر ملاحظه نفرمودید؟ بفرمائید نشان بدهم. « – خیلی متشکرم. – بفرمائید بدانم آیا این کشتی در بنادر دیگر هم ایست میکند؟ « – چون خط سریع است فقط در بوشهر و کراچی و بمبئی لنگر میاندازد، امشب یکی دو ساعت در بوشهر نگه خواهد داشت. سید نصرالله متفکر: «خیلی متشکرم. اسباب زحمت جنابعالی را فراهم آوردم...» و بعد خاموش شد. سکوت مرگ اطاق را فرا گرفت. مرد انگلیسی دان خداحافظی کرد و رفت. سید نصرالله دستمالی در آورد روی پیشانی سوزانش کشید. بعد بلند شد و با احتیاط بطرف عرشهٔ کشتی رفت. دقت کرد دید دو قایق بزرگ سیاه که تا حال ملتفت نشده بود دو طرف کشتی آویزان بود و رویش نوشته بود: «آکسفرد» اسم کشتی را دوباره روی کمربندهای نجات خواند. چند بار تکرار کرد: «والرو والرو!» مثل اینکه باین اسم آشنا بود. پیش خودش تصور کرد شاید یکی از رب‌النوع‌های یونانی یا آشوری باشد. بعد به امواج دریا خیره شد که میغرید، متشنج میشد و فریاد زنان بکشتی حمله میکرد، بعد رویهم می‌پیچید و دور میشد. – رنگ سبز چر کتاب دریا مبدل برنگ سیاه شده بود. بنظرش امواج دریا مایع جاندار یا جسم لغزندهٔ حساسی جلوه کرد که از شدت درد و خشم با لرزش عصبانی بخود میپیچید مانند جسم شکنجه شده‌ای که بیهوده درد می‌کشید و حاضر بود صدها ازین کشتیها و مسافرانش را بدون ملاحظهٔ فضل و معرفت آنها بیک لحظه در خود غوطه‌ور بسازد! یکنوع احساس آمیخته از ترس و تنفر از قوای کور طبیعت باو دست داد. بعلاوه زیر این تودهٔ آب حیوانات و ماهیهای خطرناک وجود داشت که بخون او تشنه بودند. آیا در خرمشهر نشنیده بود که تا کنون چندین بار زنها و بچه‌هائی که بهوای رختشوئی کنار رودخانه رفته بودند، آنها را کوسه ماهی در آب کشیده و نصف کرده؟ زیر پایش لرزه خفیف کشتی را حس کرد. صدای آواز فلزی موتور میآمد. تا چشم کار میکرد آب بود که عقب میزد و بکشتی حمله میکرد. کشتی آب را میشکافت و مثل خونابه‌ای که از جراحات جاری بشود، تکه‌های کف دنبالش کشیده میشد. دو پرنده کوچک که معلوم نبود آشیانه آنها کجاست پشت سر کشتی پرواز میکردند. همه اینها بنظرش عجیب و غریب و باور نکردنی آمد. آنوقت مردمان دیگری که در طبقه زیرین کشتی مسکن داشتند، آیا آنها دیگر چه نوع آدمیزادی بودند؟ ولی هیچ کدام از مسافرین اضطرابی از خود ظاهر نمیساختند. اما این دلیل کافی نبود که باعث آرامش فکر سید نصرالله باشد، زیرا فرق وجود او که افتخار نژاد بشر بشمار میرفت با دیگران از زمین تا آسمان بود! سید نصرالله معتقد بود که بیجهت اهالی کاشان مشهور بترسو هستند، مگر هرودوتوس ننوشته که ایرانیان قدیم از آب و دریا هراس میکرده‌اند. باضافه حافظ مگر شیرازی نبود او هم از دریا ترسیده؟ یادش افتاد که در کتابی خوانده بود که اکبر شاه هندی حافظ را بهندوستان دعوت کرد ولی حافظ از منظره کشتی و دریا ترسیده و از مسافرت صرفنظر کرد. چنانکه بهمین مناسبت میگوید: «شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکساران ساحلها؟» زن هندی که در بینی و گوشش حلقه های طلا بود، دوباره آمد سکت و آرام از پهلویش رد شد، بی آنکه باو اعتنا بکند. همهٔ مسافران کشتی بنظر سید نصرالله وحشتناک، ناخوش و موذی آمدند، مثل اینکه دست بیکی کرده بودند تا او را غافلگیر کرده با شکنجه استادانه‌ای بکشندش! – سرش گیج رفت، فکرش خسته بود. باطاق خودش پناه برد. لباسش را کند و روی تختش افتاد. هزار جور اندیشه‌های ترسناک در مغزش میگردیدند. لرزش یکنواخت کشتی را بهتر حس میکرد و مثل اینکه احساسات او دقیق‌تر و تیزتر از معمول شده بود، این لرزش با صدای قلب او هم آهنگ شده بود. کم کم پلک های چشمش سنگین شد و بخواب رفت. دید دسته‌ای از اعراب روی عرشهٔ کشتی با کمربند نجات ایستاده سینه بند میزدند و میگفتند: «والرو!..» دسته دیگر که سینه بند نجات داشتند از توی دریا به آنها جواب میدادند: «والرو!..» خود او هم روی عبا بوشهری که همیشه در خانه میپوشید سینه بند نجات بست و بچه‌هایش را قلمدوش کشیده بود. همینکه خواست در دریا خواست در دریا بجهد زنش دامن عبای او را کشید. – از شدت وحشت از خواب پرید. عرق سرد بتمام تنش نشسته بود، سرش تیر میکشید، دهنش تلخ مزه بود. وقتی که چشمش باطاق کشتی افتاد، صدای فلزی موتور را شنید و لغزش کشتی را حس کرد، دوباره چشمش را بست، مثل اینکه میخواست از این جهنم فرار بکند. بی اختیار تمام فکر او متوجه خانه‌اش شد. – یاد کرسی اطاقشان افتاد که رویش قلابدوزی سرخ افتاده بود. زیر گوشی و دشکهای گرم و نرم اطراف آنرا مثل نعمت گرانبهائی که از آن محروم مانده بود آرزو کرد. بچه‌اش که تازه زبان باز کرده بود لغات را با مخرج صحیح ادا میکرد. قوقوسی اناری که زنش در بشقاب دانه میکرد، پشت میز اداره و همه این کیفها مانند دنیای افسون آمیزی از او دور شده بودند! با خودش شرط کرد که در موقع مراجعت از راه خشکی بوسیله راه آهن بر گردد که مطمئن‌تر بود. از ته دل بحکیم باشی پور نفرین فرستاد که او را باین بلا دچار کرده بود، در صورتیکه خودش با گردن سرخ و تبسم ساختگی پشت میز وزارتش نشسته و همهٔ حواسش توی لنگ و پاچهٔ دخترها و پسرها بود و برای مقامات عالیه باین وسیله کارگشائی میکرد. بیک دسته دزد و دغل و مبلغین خودش کارهای پرمنفعت میداد و عناوین برایشان میتراشید. عضو فرهنگستان درست میکرد تا لغت‌های مضحک بیمعنی بسازد و بزور بمردم حقنه بکنند! در صورتیکه همه جای دنیا لغت را بعد از استعمال مردم و نویسندگان داخل زبان مینمایند و او که در علم فقه‌اللغه بی‌نظیر است حمال این لغت‌های بچگانه، بی ذوق و بی سلیقه شده! شاید عمداً او را سنگ قلاب سنگ کرده بودند – چون از او کار چاق کنی برنمیآید و با دادن تصدیق بجوانانی که فقط دیپلم از ستارهٔ ونوس داشتند مخالفت کرده. – او تا کنون لای سبیل می‌گذاشت، زیرا زندگی آرام و بی دغدغه داشت و شخصاً از آب گل آلود ماهی میگرفت اما حالا جانش را برای هیچ و پوچ بمخاطره انداخته بودند. بلند شد نشست، مثل اینکه در افکارش تغییر حاصل شد. بخاطر آورد که دکمه زیر شلوارش افتاده. برای سرگرمی مشغول دوختن آن شد فکر میکرد اگر زنش آنجا بود، این کار زنانه را که هرگز شایسته فضل دانشمندی مثل او نبوده متحمل نمیشد. در اینوقت کشتی سوت کشید و ایستاد. میان مسافران همهمه افتاد. سید نصرالله دلش تو ریخت و گمان کرد اتفاق ناگواری رخ داده است. ولی بزودی ملتفت شد که به بوشهر رسیده‌اند. دستپاچه لباسش را پوشید و در ایوان کشتی رفت، ظاهراً بندر پیدا نبود. فقط از دور چراغ ضعیفی میدرخشید، یکی دو قایق موتوری دیده میشد چند کشتی بادی مشغة‌ل باربندی شده بودند از هیاهوی حمالها خوابی که دیده بود بیاد آورد. بنظرش آمد که کابوس وحشتناکی را در بیداری می‌بیند. ساحل دریا آنقدر دور و تاریک بود که فکر مراجعت بخشکی بنظرش خیال خام و بی اساس آمد. ساعتش را نگه کرد موقع شام بود. باطاق رستوران رفت تا شاید اطلاع مفیدی کسب کند. اما همهٔ کسانی که سر میز بودند حتی مرد انگلیسی‌دان و پیشخدمتها بنظر او ساکت و اخم آلود آمدند، مثل اینکه می‌خواستند خبر شومی را از او بپوشانند. بدلش بد آمده شام به دهنش مزه نکرد، اصلاً حس کرد اشتها ندارد، فقط سوپ را با یک موز خورد برای اینکه سر دلش سبک باشد. مرد انگلیسی دان با اشاره از او خداحافظی کرد و رفت مثل اینکه عجله داشت. سید نصرالله مأیوس و متفکر باطاقش پناه برد. برای اینکه همهمه خارج را خفه بکند. در را بست و پرده را جلو کشید. اگرچه هوا دم کرده و گرم بود اما صلاح ندانست پیچ بادبزن برقی را باز بکند. قلم و کاغذ را برداشت تا یادداشتهائی راجع به نطق فلسفی خود بردارد، ولی حواسش جمع نبود. روی کاغذ مطالب مبهمی نوشته بود که نپسندید. در میان خطوط دقت کرد دید نوشته: «میهن، یعنی من. مقصود فقط تبلیغ آن قائد عظیم الشأن است که شاخ حجامت را گذاشت و خون ملت را کشید. مقصود از تعلیم اجباری باسواد کردن مردم نیست فقط برای اینست که همهٔ مردم بتوانند تعریف او را و در نتیجه حیکم باشی پور را در روزنامه‌ها بخوانند، بزبان روزنامه‌ها فکر بکنند و حرف بزنند. – زبان‌های بومی که اصیل‌ترین نمونه فارسی است فراموش بشود. – کاری که نه عرب توانست بکند و نه مغول، و لغتهای ساختگی که نه زبان خشایارشا است و نه زبان مشتی حسن بآنها تحمیل بشود؟ – من در آری، همه‌اش من در آری است. منافع مقدس خودش را منافع مقدس میهن جلوه میدهد. مگر او از کجا آمده و چه صلاحیتی دارد که منافع وطن را بهتر از من میتواند تشخیص بدهد...» دوباره خواند: از خودش پرسید آیا دیوانه نشده بود؟ زهر خندی زد. – او تا کنون بچنین جملاتی نه فکر کرده بود و نه بزبان آورده بود. آیا یک قوهٔ خارجی محرک او بوده یا مسافرت در روحیه‌اش را تغییر داده بود؟ شاید در اثر بدخوابی بوده. بالاخره کاغذ را پاره کرد. در اینوقت صدای یکنواخت جرثقیل خفه شده بود. کشتی حرکت میکرد. سید نصرالله بلند شد لباس پوشید و روی کشتی رفت. از مشاهدهٔ مسافرین دلش آرام گرفت. چون تصور میکرد او را تنها در کشتی گذاشته‌اند. توده‌های ابر سیاه بشکل تهدیدآمیزی روی آسمان جابجا میشد چراغ بندر از دور سوسو میزد. آب دریا برنگ قیر درآمده بود. طرف دیگر که آسمان صاف بود، سید نصرالله دب اکبر و دب اصغر را تشخیص داد. ماه کنار آسمان بنظر میآمد که پائین آمده و از زیر آن یک رودخانهٔ نقره‌ای روی آب سیاه میدرخشید و بسوی کشتی میآمد. هوا خفه بود. سید نصرالله قلبش فشرد. اضطرابش فروکش کرد. – یک جور احساس آسایش بی‌دلیلی در او پیدا شد. مثل اینکه برای اولین بار عنصر طبیعت آشتی کرده است. سرتاسر زندگیش بنظر او یک خواب دور، موهوم و شکننده آمد. احساسات زمان طفولیت در او بیدار شده و با احساس تنهائی و دوری توأم شده بود. در نتیجه یک نوع ترحم دردناکی برای خودش حس میکرد. با گامهای سنگین دوباره باطاق خودش برگشت. قلم و کاغذ را برداشت کمی فکر کرد و نوشت: «کشور هندوستان پیوسته مهد ادبیات پارسی بوده. درین زمان که در سایه توجهات پدر تاجدار ترقیات روزافزون معارفی ...» دیگر چیزی بفکرش نرسید. بعد سعی کرد توصیف ماه را روی دریا بلباس ادبی در بیاورد. دوباره قلم برداشت و نوشت: «آب قیرفام با غرش تندرآسا کشتی را به مبارزه میطلبد. ماه از کرانهٔ آسمان مانند شاهد بیطرف جوشن سیمین خود را روی امواج افکنده تبسم میکند!» اینهم پسندش نشد مثل اینکه قوهٔ مجهولی تمام معلومات معنوی و فلسفی او را بیرون کشیده بود. بعد خواست کاغذی بزنش بنویسد. احساس سردرد کرد. ناگهان نگاهش بسقف افتاد و سینه بند نجات را دیده بلند شد و در را بست. شیشه و جدار چوبی و پرده و پنجره را جلو کشید همینکه مطمئن شد کاملاً محفوظ است یکی از سینه‌بندها را با احتیاط از مخزنش درآورد وزن کرد – مثل چهار قطعه چوب سبک بشکل مکعب مستطیل بود که در پارچه خاکستری زمختی شبیه گونی دوخته شده بود. با دقت سر خود را از میان چهار قطعه چوب پنبه که بوسیله پارچه بهم متصل بود بیرون آورد. دو قطعه از چوبها روی سینه و دو قطعه دیگر مانند کوله پشتی روی کتف او قرار گرفت. رفت جلو عکسی که روی دستورالعمل ضروری بود ایستاد مطابق دستور بند آنرا محکم کشید. سینه بند چسب تن او شد. بعد رفت جلوی آینه قیافهٔ خودش را برانداز کرد. از پریدگی رنگ خود ترسید. شکل جانیهائی شده بود که در انتظار مرگ چندین ماه در زندان گرسنگی و بیخوابی کشیده باشند. خوابی که دیده بود بیاد آورد و پیش خود تصور کرد زمانیکه در دریا بیفتد چه وضع وحشتناکی خواهد داشت لرزه بر اندامش افتاد، زانوهایش سست شد، دندانهایش بهم میخورد بطوریکه صدایش را میشنید. نبض خودش را گرفت، بی‌اراده چندین بار زیر لب گفت: «والرو... والرو...» صدایش خراشیده بود. سرش بشدت درد میکرد. در قلب خود با زن و بچه‌اش وداع کرد اشک در چشمش حلقه زد و برگشت تا صورت خود را اقلا نبیند. خواست سینه بند را باز بکند، ولی یادش آمد که در موقع خطر بستن آن کار آسانی نیست و از لحاظ مآل اندیشی ترجیح داد با سینه‌بند بخوابد عرق سردی از سر تا پایش جاری بود و حس کرد که جداً ناخوش است. دو قرص آسپرین خورد و در حالیکه آیةالکرسی میخواند رفت روی تختخواب به پهلو خوابید. ناراحت بود و ضربان قلبش را که تند شده بود میشمرد. هنوز چشمش بهم نرفته بود که دید کشتی آتش گرفته او بالای عرشه روی منبر ایستاده بود، ولی لباس زنانه بشکل ساری زن هندی که حلقهٔ طلا در گوش و بینی خود کرده بود در بر داشت. نطق مهیجی راجع باستعمال کمربند نجات ایراد میکرد. در میان سوت کشتی و ناقوسهائی که میزدند، مجبور بود صدایش را دائماً بلندتر بکند و فاصله بفاصله دست در کیف خود میکرد و عکسهائی در میآورد و روی سر مردم نثار مینمود. مسافرین از روی ناامیدی خودشان را در دریا میانداختند ولی ماهیهای بزرگی با چشمهای خشمگین درخشان آنها را از میان دو پاره میکردند و روی آب پر از نعشهای تکه تکه شده بود. یکمرتبه ملتفت شد، دید بچه‌هایش در قایق سیاهی نشسته بودند که رویش بخط سفید نوشته: «آکسفرد» و مرد ایرانی انگلیسی‌دان را شناخت که پارو میزد آنها را بطرف مقصد نامعلومی میبرد. همینکه شعلهٔ آتش باو نزدیک شد، خودش را در آب انداخت در همینوقت، یک ماهی ترسناک بزرگ با چشمهای آتشین باو حمله‌ور شده سینه‌اش را در میان چهار دندان کند خود مثل چهار قطعه آجر گرفت و بسختی فشار داد بطوریکه بیهوش شد. صبح پیشخدمت هندو نعش سید نصرالله را در حالیکه سینه‌بند نجات خفت گردن او شده بود در اطاقش پیدا کرد. *************** دو ماه بعد در کوچهٔ حمام وزیر، جمعیت انبوهی دور مجسمهٔ سید نصرالله ایستاده بود که با یکدست کیفی را بشکمش چسبانیده و با دست دیگر اشاره بسوی هندوستان کرده. زیر پایش خفاشی علامت عفریت جهل در حال نزع بود. آقای حیکم باشی پور با قیافهٔ متأثر و متألم کنار مجسمه روی منبری ایستاده نطق مفصلی در مناقب آن مرحوم ایراد میکرد. در ضمن نطق مکرر اشاره به آن فاجعهٔ ناگوار فراموش نشدنی و فقدان آن هشتمین سبعه دنیا، فیلسوف دهر و دریای علم نمودند سپس نونهالان و نوباوگان میهن را مخاطب قرار داده نتیجه گرفت: «شما باید پیوسته کردار، گفتار و پندار این نابغهٔ میهن پرست را که در راه میهن فداکاری و شهامت بینظیری از خود بروز داد و عاقبت شرب شهادت را چشید، سرمشق خویش قرار بدهید و فریضهٔ هر فرد میهن پرستی است که مجسمه یا لااقل شمایل این ادیب اریب و فاضل ارجمند را زیب دیوار خویش ساخته و بوجود چنین عناصر میهن پرستی تفاخر بکند و نیز همواره سعی و کوشش بلیغ بنماید که در راه میهن و خدمات معارفی (بغض بیخ گلویش را گرفت.) بعد از سه دقیقه مکث: «مخصوصاً من در فرهنگستان پیشنهاد خواهم کرد که کوچه حمام وزیر را «خیابان میهن پرست» بنامند و از علاقه‌ای که به پارسی سره و سرزمین آباء و اجدادی خودم دارم آنمرحوم را که سید نصرالله بود «پیروز یزدان» نامیده و لقب «میهن پرست» بوی میدهم. اشتباه نکنید، آن فقید مرحروم نمرده است، بلکه بوسیله جانفشانی و فداکاری که در راه میهن نمود، مقام ارجمندی در قلب همهٔ افراد میهن احراز کرد چنانکه شیخ العرفا گفته: «بعد از وفات تربت ما در زمین مجوی، در سینه های مردم عارف مزار ماست!» «در خاتمه من از ارباب جود و سخا تقاضا میکنم، اعانه‌ای فراهم بیاورند تا کشتی مسافرتی «والرو» که قتلگاه آن مرحوم جنت مکان خلد آشتیان است، از کمپانی خریداری و در موزهٔ معارف حفظ بشود.» بعد دست کرد در کیفی که همراه داشت و مقداری از آخرین عکسهای سید نصرالله که موقع حرکتش گرفته شده بود در آورد و روی سر مستمعین نثار کرد. – حضار عکسها را از یکدیگر قاپیده روی قلب خودشان گذاشتند. سپس نونهالان و نو باوگان با چشم گریان و دل بریان پراکنده شدند.